خانه «=« فعالیت ها «=« واحد نشریه «=« فصلنامه کلیک

فصلنامه کلیک

سيماي قدرت در آستانه انتخابات

محمد خدادادي(دانشجوي کشاورزي)

مردم افغانستان دوران جديدي را آغاز کرده اند, 11 سپتامبر و تحولات متعاقب آن فرصتهاي مساعدي را براي اين کشور ايجاد کرده است. برچيده شدن بساط افراط گرايي سيستم طالبان و افول آرمانهاي منجي گرايانه و بنياد گرايانه مجاهدان دو دستاورد عمده ملت افغانستان است که پس از مبارزه با تهاجم شوروي بدان دست يافته است, به عقيده من تجربه شکست طالبانيزم و بنيادگرايي ارتجاعي مجاهدان ارزشمندتر و موثرتر از مبارزه با اتحاد جماهير شوروي در راستاي دست يابي به توسعه اجتماعي است, زيرا اساس ساختار اجتماع افغانستان سنت و ارزشهاي منبعث از آن است که همواره در مقابل رشد و توسعه تجددگرايي قدعلم کرده و تلاش ملت را در دست يابي به تمدن نوين بشري با شکست مواجه ساخته است.

در دهه هاي اخير بنيادگرايي اسلامي به عنوان آلترناتيو جدي براي دموکراسي و مردم سالاري تئوريزه شده و با شکست و فروپاشي کمونيزم در پاياني ترين دهه قرن بيستم مجال ظهور و بروز پيدا کرده است.

بنابر اين ناکامي در اثبات دعاوي بنيادگرايان موجب تجديد نظر اساسي در روش و منش اجتماعي مردم شده آنان را به سمت مدارا و تساهل بيشتري سوق خواهد داد.

دموکراسي و مردم سالاري از خواسته هاي اصلي نسل امروز افغانستان است که بايد بدقت بدان پرداخت و از آن در جهت پيشبرد عدالت اجتماعي و تامين رفاه و توسعه کشور استفاده کرد.

اما اين بدان معني نيست که ارتجاع و بنيادگرايي به طور کامل از صحنه خارج شده اند, هر چند آنان از صدر جدول به ذيل آن نقل مکاني کرده اند اما همچنان از اهرمهاي لازم براي بازگشت به قدرت برخوردارند آنچه که بيش از همه در رسيدن به قدرت آنان را ياري مي کند همانا تداوم نا امني و استيلاي منطق تفنگ است. انتخابات سراسري رياست جمهوري و شوراي ملي از مهمترين نشانه هاي حضور دموکراسي در فضاي سياسي و اجتماعي ماست که براي اولين بار حقوق اوليه مردم را در اداره مملکت فرياد مي زند و آنان را براي مشارکت در ساختار قدرت دعوت مي کند. نوشتار زير کوشيده است وضعيت دموکراسي موجود را از خلال کالبد شکافي اقدامات نامزدهاي رياست جمهوري روشن کند. بدين منظور ابتدا گروههاي موجود را به سه دسته کلي تقسيم نموده هر چند اين تقسيم بندي نمي تواند واقعي باشد اما براي مقصد ما خالي از فايده نخواهدبود.

جريان نخست گروهها و احزاب و شخصيتهايي هستندکه هويت سياسي خودشان را مديون مبارزه با اشغالگران شوروي و حکومت طرفدار آن مي دانند. اينان جريانات بسيار ناهمگن و پيچيده اي هستند که در دوران اشغال بنا به اقتضاي دفع اشغال شکل گرفتند وسپس بر اساس منطقه, قوم, زبان و مذهب رشد نظامي و تشکيلاتي يافته خود را براي کسب قدرت آماده کرده اند. اگر چه اين گروهها در ميان خود از تناقضات و اختلافات جدي متاثر هستند اما آنچه که مي تواند آنان را در يک گروه واحد قرار دهد همانا هويت مبارزاتي و مجاهدت آنان براي رفع اشغال و ايجاد حکومت اسلامي است. جريان ديگر اطرافيان و حاميان حامد کرزي مي باشد. در اين جريان نيز گروهها واحزاب مختلف و متضادي وجود دارد.

گروهها و شخصيتهاي متنفذ حکومت کمونيستي ساجي_ طرفداران ظاهر شاه_ تحصيل کردگان و تکنوکراتهاي غربي و اکثر ميانه روهاي پشتونها در اين طيف قرار دارند. وجه مشترک اين گروهها دموکراسي خواهي و طرفداري از غرب است. در قياس به گروههاي مجاهدين جوان هستند زيرا پس از 11 سپتامبر شکل گرفته اند. سومين جريان موجود در صحنه سياسي افغانستان که نمي توان از تاثيرات آن صرفنظر نمود نيروهاي آيساف به فرماندهي ناتو , سازمان ملل و نيروهاي سياسي_ نظامي امريکا مي باشد که به طور کلي نقش کنترل اوضاع را به عهده داشته و در جهت تحويل خواست جامعه جهاني مبني بر استقرار صلح و دموکراسي در افغانستان فعاليت مي کنند.

پس از دسته بندي و مدل سازي نيروهاي متشتت موجود اکنون مي توان حرکت نامزدهاي هر گروه را به تعبير و تفسير نشست. کانديدهاي رياست جمهوري را نيز مي توان به دو دسته کلي تقسيم نمود, اول کساني که پشتوانه اجتماعي و سياسي يا حزبي موثر و قابل توجهي دارند, دوم کساني که مستقلا به ميدان آمده اند. از تشريح دسته دوم که معتقدم صرفا جوياي نام و آوازه مي باشند صرفنظر مي کنم اما از دسته نخست به چند مورد که از اهميت بيشتري برخوردارند خواهم پرداخت.

يکي از آنان حاج محمد محقق مي باشد, انگيزه اصلي ايشان به زعم بنده از شرکت در انتخابات در ابتدا معامله با کرزي بود نه رقابت با او. ايشان سعي مي کرد تا از اين طريق حضور خود در کابينه آتي او را تضمين نمايد زيرا براي او معلوم شده بود که با وضعيت فعلي اش از ليست وزراي کرزي حذف خواهد شد, تحريک سران جهادي موجود در کابينه نيز در کانديد شدن او نقش بسزايي داشت, اما حوادثي که منجر به عزل او از وزارت پلان شد به وي فهماند که کار مشکلي در پيش دارد زيرا وي دو عامل عمده در موفقيت خود را از دست داد.

نخست اينکه اختلاف او با کريم خليلي در داخل حزب وحدت نمايان شد زيرا در برابر عزل او از وزارت پلان حزب هيچ گونه اعتراض نکرد بلکه بلافاصله نماينده مورد نظر خود را بجاي او معرفي کرد که هماهنگي بيشتري با رهبري حزب دارد, در راستاي همين اختلاف نظر حزب وحدت تا کنون پشتيباني خود را از نامزدي حاج محمد محقق اعلام نکرده, بلکه تمايل دارد از حامد کرزي حمايت به عمل آورد.

نتيجه اين کار مردد شدن هزاره ها در راي دادن به محقق است, راي هزاره ها در رقابت انتخاباتي از اهميت سرنوشت سازي برخوردار است زيرا هزاره هاي مناطق مرکزي بيشترين اقبال را در ثبت نام داشته اند و اکثر هزاره هاي ساکن در شهرهاي بزرگ جون کابل, مزار شريف و هرات نسبت به راي دادن بسيار مشتاق هستند و از کثرت بالايي برخور دارند. اهميت اين موضوع وقتي آشکار مي شود که اکثر مردم مناطق جنوبي تمايل کمتري براي حضور در پاي صندوقهاي راي از خود نشان داده اند, و اما دوم اينکه نيروهاي مجاهدين نيز از وي حمايت نکردند بلکه از او فقط به عنوان سپر بلاي خود در مقابل تغييرات کابينه استفاده کردند و خلاصه اينکه امروز محمد محقق مي داند که نه هزاره ها کاملا از او حمايت مي کنند و نه از حمايت سران جهادي برخوردار است. بنابر اين با تمام نيرو به ميدان انتخابات آمده تا شايد بتواند از حيثيت اجتماعي خودش دفاع کند از اين روست که به تحريکات احساسات هزاره ها پرداخته واز طرفي با ناراضيان از حکومت مرکزي همچون باند اسماعيل خان در آيند و روند است.

اما کانديد ديگري که بايد به او پرداخت لطيف پدرام است. وي از حمايت نهضت ملي که از جمعيت اسلامي اشتقاق يافته برخوردار است, جنبه روشنفکري و حمايت از جهاد ملت افغانستان از ويژگيهاي اوست. اما اينکه او بتواند رقيب جدي براي کرزي باشد ترديد وجود دارد زيرا نهضت ملي از محبوبيت نزد تاجيکهاي اطراف که از قشر سنتي قوم تاجيک هستند برخوردار نيست, بيشتر طرفداران آنها اقشار با سواد ساکن در شهرها مي باشند که در اقليت  هستند از آن گذشته سران اصلي جمعيت اسلامي به شمول استاد رباني و جنرال فهيم و داکتر عبدالله راهي غير از اين حزب برگزيده اند. پدرام زماني مي تواند خطر جدي براي کرزي باشد که بتواند نمايندگي کل تاجيکها را کسب نمايد که تا هنوز نشانه اي از آن در دست نيست. بنابر اين انگيزه اصلي او از رقابت در انتخابات شايد تبليغ حزب نهضت ملي باشد که مي کوشد از سيطره سنگين شوراي نظار و جمعيت اسلامي خلاص شده اعتماد به نفس را به اعضاي خود تزريق نمايد.

ابهام و پيچيدگي و غير قابل پيش بيني بودن از خواص صحنه سياست در افغانستان است اين کشور شاهد ادغامها وائتلافهاي ناهمگون بسيار و نيز اضمحلال و از هم پاشيدگي آنها بوده است. اکنون نيز يک ائتلاف غير قابل پيش بيني در شرف وقوع است, ائتلاف حامد کرزي با جبهه متحد شمال به فرماندهي ژنرال فهيم و رباني.

آري حامد کرزي که اصلي ترين و مهمترين چهره در بين کانديدهاي رياست جمهوري است از ماهها پيش براي پيروزي خود در انتخابات دست به اقداماتي زده است که بد نيست از دلايل و عواقب آن آگاه شويم. از جمله اقداماتي که کرزي بدان پرداخته از ميان برداشتن رقباي جدي خود در انتخابات است. وي با تطميع آنها و با تقسيم وزارتها و مقامها سعي کرده که از شکل گيري يک ائتلاف جدي عليه خود جلوگيري به عمل آورد تا زمان تحرير اين نوشتار در انجام آن موفق بوده است.

به نظر من دو کانديد مهم مي توانست موانعي جدي در برابر او ايجاد کنند, يکي از آنان اطرافيان ظاهرشاه است که عمدتا پشتونيستهاي افراطي را رهبري مي کنند, اين گروه مي توانست حمايت پشتونها را از حامد کرزي بربايد زيرا اصلي ترين فاکتور قدرت در صحنه سياست افغانستان قومگرايي است که شالوده احزاب اصلي و قدرتمند افغانستان را ميسازد و حامد کرزي در بين پشتونهاي افراطي از محبوبيت کمي برخوردار است زيرا آنان او را در مقابل ژنرال فهيم و گروههاي مرتبط با او ضعيف و ناتوان به حساب مي آورند. اين گروه قدرتمند بارها و بارها در مقابل حزب جمعيت و هواخواهان آن در صحنه هاي مختلف به مبارزه برخواسته اند. و از حامد کرزي به سبب نرمش بيش از اندازه و تن دادن به خواستهاي جنگ سالاران انتقاد کرده اند. در لويه جرگه اضطراري خواهان عزل فهيم و در لويه جرگه قانون اساسي همين گروه سبب اتحاد و يکپارچگي نمايندگان پشتون شده بر تقسيم آرمانها و سمبلهاي پشتونها به عنوان آرمان ملي اصرار مي کردند. ظاهرا حامد کرزي با کمک خليل زاد تا کنون از کانديد شدن چنين افرادي ممانعت به عمل آورده است. کانديد ديگري که مي توانست موازنه قدرت را به ضرر حامد کرزي رقم زند کانديداتوري رباني يا ژنرال فهيم است. در هنگام برگزاري لويه جرگه قانون اساسي اخباري مبني بر کانديد شدن برهان الدين رباني به گوش مي رسيد اما در اين اواخر حکايت چيز ديگر است, انصراف آنان از تصاحب مقام سومي مملکت مي تواند ناشي از دلايل زير باشد. علي رغم اينکه جمعيت اسلامي از نظر نظامي قدرتمندترين حزب افغانستان به شمار مي آيد اما توان لازم براي تشکيل يک ائتلاف بزرگ را ندارد. زيرا اولا از اشتقاقهاي داخلي رنج مي برد و در ثاني جمعيت اسلامي و شوراي نظار که از پيشينه منفي برخوردارند مسئول هرج و مرج و جنگهاي داخلي در زمان زمامداري رباني است که کشور را به سمت سقوط و تباهي سوق داد و تخم نفاق و بي اعتمادي را در ميان اقوام مختلف پاشيد, از جمله پيامدهاي اين دوران سياه ايجاد بي اعتمادي ميان اقوام اقليت ازبک , هزاره و تاجيک است که ديگر امروزه همانند دوران جهاد تاجيکها نمي توانند بر توان ازبکها و هزاره ها حساب کنند. زد و خورد در صفحات شمال بين ژنرال عطا و ژنرال دوستم بر سر کنترل شهر مزار شريف هنوز ريشه در گذشته دارد, رويکرد کريم خليلي و ژنرال دوستم به حامد کرزي به همين دليل است.

ثالثا در دوران حاکميت مجاهدين حکومت اسلامي آنان از محک تجربه سربلند بيرون نيامد. اينان بيش از هز کس ايمان خود را به ايدئولوژي حکومت اسلامي و نجات بخش بودن آن از دست داده اند از همين روست که کانديداي مشخصي که سمبل آرمانها و شعارهاي ايدولوژيک آنان باشد را معرفي نکرده اند از سوي ديگر وجه بنيادگرايي آنان به مزاق جامعه جهاني نيز خوش نخواهد آمد و گرايش آنان به قدرت صرفا از جنبه قومي و يا منابع شخصي و گروهي قابل درک است.

اما دليل ديگر وعده هايي است که ژنرال فهيم و رباني از حامد کرزي دريافت کرده اند, خبرهاي غير رسمي حاکي از اين است که ژنرال فهيم همچنان در مقام خود ابقا خواهد شد و در بدل کناره گيري رباني از انتخابات کرزي قول داده که از رياست وي در ولوسي جرگه حمايت کند. به نظر من سفير امريکا نقش اصلي را در کارگرداني اين سناريو به عهده دارد, وي به سندهاي مختلفي که به اقصي نقاط کشور داشته فرماندهان محلي را قانع کرده از اخلال در امر انتخابات دست کشند و از حامد کرزي حمايت کنند, هم چنين او کوشش خواهد نمود که از شدت يافتن پشتونهاي افراطي جلوگيري نمايد چنانکه در لويه جرگه اضطراري مانع کانديد شدن ظاهرشاه شد.

اگر تا دقيقه 90 وضع به همين منوال بگذرد برنده انتخابات از پيش مشخص است. اما آيا کرزي با کابينه مصلحتي و ناهمگن خود مي تواند کشور را در 5 سال آينده به سمت ثبات و دموکراسي هدايت کند؟

فراموشمان نشودکه کرزي در دفاع از پيش نويس قانون اساسي مبتني بر نظام رياستي اعلام کرد که بايد احزاب فراگير ملي ايجاد شود و بايد جرات سياسي داشت نه محافظه کاري. آيا اقدام او در سهيم شدن رهبران جهادي از هر مسلک و مرامي قابل توجيه است. بر همگان آشکار است که کابينه هايي که از ائتلاف گروهها و افراد متضاد ايجاد مي شوند ناکارآمدترين هستند و صرفا کاربرد آن اعاده اعتماد ملي در شرايط گذار است که اين اگر جه در حال حاضر لازم است اما براي آينده کافي نمي باشد انتظار عمومي اين است که رياست جمهوري فصل الختام کابينه هاي نا کارآمد و منفصل باشد اما شواهد حاکي از تداوم اين امر است. عدم توسعه طيف متوسط شهري و تکنوکرات در جامعه افغانستان فضا را براي جولان نخبگان سياسي فراهم کرده است و از لحاظ اجتماعي ساختار افغانستان جامعه اي توده اي است که در آن اقشار مختلف مردم به راحتي توسط نخبگان آنها بسيج و برانگيخته مي شوند و به عبارتي به راحتي آلت فعل رهبران خود قرار مي گيرند و هيچ گونه کثري بر آمال و تصاميم رهبران خود ندارند به همين دليل است که ما در افغانستان با دگرگونيهاي وسيع و ناگهاني مواجه مي شويم بي آنکه خود در تشکيل و يا نابودي آن سهم جدي و اساسي داشته باشيم. اينکه فريب سي سال مملکت در بحران ناامني و جنگ بسر مي برد ريشه در همين خصوصيات جامعه ما دارد. براساس اين الگو مردم از صحنه سياست کناره مي گيرند و اختيار را به رهبران خود ميسپارند و هرآنچه آنان تصميم بگيرند درست يا نادرست مورد قبول و اطاعت واقع مي شود, چنين است که تصميمات سياسي نه در قالب برنامه و هدف مشخص و نه در ملاء عام و با مشارکت مردم بلکه در محافل پنهان سياسي و با زد و بند و معامله و نيرنگ اتخاذ و سپس براي اطاعت به مردم ابلاغ مي شود.

خطر ناامني در اثر طرد سران قدرتمند مجاهدان و تعدد مراکز قدرت

از يک سو و بي تجربگي ملت افغانستان در امر دموکراسي به عبارت روشنتر فقدان دموکراتهاي آگاه و نهادهاي مستقل مدني از سوي ديگر شايد از مهمترين دلايل حامد کرزي در تداوم حضور جنگ سالاران باشد که نمي توان به سادگي از آن گذشت به لحن ديگر در شرايط کنوني که با پراکندگي و تعدد مراکز قدرت مواجه هستيم دموکراسي خود جوش به راحتي بدل به اعاده آنارشيزم خواهد شد و ممکن است دستاوردهاي اجتماعي اخير که همانا اميد به آينده بهتر در پناه دموکراسي و بازگشت اعتماد ملي است را نابود کند لذا در وهله اول به نظر ميرسد چاره اي جز پذيرش دموکراسي کنترل شده و راضي کردن همه جوانب قدرت نداريم. اما اين نکته را نيز نبايد از نظر دور داشت که معمولا دولتي در دوران گذار موفق هست که کابينه آن متشکل از يک تيم کاملا يکدست حرفه اي و کاري باشد و اختلافات سياسي در داخل آن به حداقل برسد. اين کار را معمولا با انتخاب افراد تحصيل کرده و متخصص از ميان افراد ميانه رو و خوشنام گروههاي رقيب عملي مي کنند.

نگراني از آن جاست که کرزي براي تضمين موفقيت خود باکساني به توافق رسيده که نه تحصيل کرده و متخصص و اهل کار اداري هستند و نه ميانه رو و خوشنام بلکه تنها هنر آنان از اداره جامعه بلعيدن همه امکانات و توان منديهاي مادي و معنوي آن است.

مسئوليت مردان منبر و مدح

شيعيان ، دين خود را – اعم از احکام و اعتقادات و اخلاقيات- همواره از «منبر» گرفته اند و هيچ يک از ديگر وسايل نشر و ترويج معارف ديني – از حيث دامن گستري- هم وزن و هم پاي منبر نبوده است. «مداحي» نيز از جمله نهادهاي ديرپاي جوامع شيعي است و اين مداحان بوده اند که از ديرباز تاکنون منبردانايان دين گستر شيعه را در نشر معارف حقه اهل بيت عليهم السلام گرمي بخشيده اند.

سنت چنان بوده که مداحان، هنر خود را در جلب عواطف و احساسات مردمان به خدمت مي گرفته اند تا آنان را به پاي منبرها بکشانند و – حسب وضع و موقع- با مرثيه سرايي و مولودي خواني، قلوب مستمعين را مستعد دريافت حقايق دين و معارف اهل بيت(ع) کنند چندان که کار سخت عالمان دين شناس و مبلغان سنت نبوي و سيره علوي در القاي آن حقايق و معارف، آسان شود. چنين بود که مداحي در خدمت منبر قرار مي گرفت و مداحان رونق بخش کرسي دانشمندان دين در تعليم و تهذيب مردمان مي شدند.

اکنون سالياني است که اين سنت پسنديده دگرگون شده و در برخي از محفل‌ها و هيئت‌ها جايگاه منبري و مداح جابجا. «اصل»، مداحي است و خطيب و واعظ، گويي صرفاً براي پاسداشت صوري همان سنت پيش گفته به منبر مي رود و ديگر هيچ. در بعضي تکايا و مجالس که اصلاً نشاني از «منبر» نيست و هر چه هست مدح و مصيبت است و بس.

چندي پيش با عزيزي از طبقه مداحان مشهور گپ و گفت کوتاهي داشتم. مي گفت: دور و اطراف هر يک از منبري‌هاي مشهور و پر مخاطب ، قريب ده مداح مختلف – از شهير و کم شهرت و گمنام- همواره حاضرند و همه هم در همه مجالس مي خوانند چندان که پيش و پس از منبر 40 دقيقه‌اي يک واعظ معروف، ساعت‌ها برنامه مداحي اجرا مي شود! يعني که «منبري» رونق بازار «مداح» را موجب شده، حال آن که سنت هزار ساله هيئت‌هاي شيعي عکس آن را گواهي مي دهد.

بايد پرسيد سخنوران شهير شهرها و خطيبان پرمخاطب جماعات مذهبي را چه نيازي به گرمي بازار مرثيه گويان و مديحه سرايان؟ قرار است مداحان شيعه با هنرمندي خود، برداشت بهينه از «محصول منبر» را – که چيزي جز آموزه هاي وحياني جاري بر لسان عالمان دين انديش نيست- براي مردمان کوچه و بازار ممکن کنند تا «مکتب» اهل بيت(ع) در جان هايشان «ماندگار» شود:

“هر مکتبي اگر چاشني‌اي از عاطفه نداشته باشد و صرفاً فلسفه و فکر باشد، آنقدر در روح‌ها نفوذ نمي کند و شانس ماندگاري ندارد. ولي اگر چاشني‌اي از عاطفه داشته باشد، اين عاطفه به آن حرارت مي‌دهد. آن مکتب را منطقي مي‌کند. بدون شک مکتب امام حسين(ع) منطق و فلسفه دارد… اما اگر دائماً اين مکتب را صرفاً به صورت يک مکتب فکري بازگو کنيم، حرارت و جوشش آن گرفته و کهنه مي شود. اين بسيار نظر بزرگ و عميقانه‌اي بوده است؛ يک دورانديشي فوق العاده عجيب و معصومانه، که گفته اند براي هميشه اين چاشني را شما از دست ندهيد». (استاد شهيد مرتضي مطهري، سيري در سيره نبوي، صفحه 58)

منبرها برپا شده‌اند تا وسيله‌اي باشند براي برپايي دين خدا در دل‌ها. در همه ادوار و اعصار کساني از بندگان خدا هستند که در فهم معارف رباني و تفقه در دين خدا کوشاترند و در جستجوي نازک انديشي‌ها و اشارت‌هاي بصيرت بخش امامان معصوم(ع)، استوارتر و خستگي ناپذير. هم آنانند که واسطه انتقال اين معارف به خلق خدا هستند تا مردم را به بصيرت و معرفت که مقدمه عبوديت است، هدايت کنند. هدف نهايي «مکتب» جز «عبوديت» نيست و معرفت، سوار بر مرکب «عواطف» ره به سوي «عبوديت» مي سپارد. کار مداحان، جلب اين عواطف به سوي حقيقت مکتب و تزريق اين «چاشني» در جان طالبان معارف شيعه است.

وقتي «عبوديت» غايت همه آموزه‌ها و آرزوهاي مکتب باشد، بديهي است که اسوه‌ها و امامان و پيشاهنگان مکتب، نمونه‌هاي بي بديل و مظاهر تام و تمام عبوديت خواهند بود:

“ارزش فاطمه زهرا(س) به عبوديت و بندگي خداست… نه فقط فاطمه زهرا(س) بلکه پدر فاطمه هم – که مبدأ و سرچشمه فضايل همه معصومين است و اميرالمؤمنين(ع) و فاطمه زهرا(س) قطره‌هايي هستند از درياي وجود پيغمبر- ارزشش پيش خدا به خاطر عبوديت است…”(رهبر معظم انقلاب، در ديدار مداحان و شاعران- 5/5/84)

گاه مي شود که مداحان ما در ذکر مناقب حضرت صديقه اطهر(س) يا ديگر معصومين(ع) از مرز«توحيد» مي‌گذرند و در ورطه «شرک» در مي غلطند. حال آن که در زيارت‌هاي معتبره مأثوره، به رغم انتساب عالي‌ترين و شگفت انگيزترين مقامات معنوي و اوصاف الهي به وجود مقدس حضرات معصومين(ع)، بر «عبوديت» آن بزرگواران تأکيد تمام شده است. از آن جمله است اين فراز شريفه از «زيارت رجبيه» که به خداوند متعال عرضه مي داريم: “لافرق بينک و بينهم الا انهم عبادک”؛ هيچ فرقي بين تو و اينها – حضرات معصومين عليهم السلام- نيست غير از اين که اينها بندگان تو هستند.” و زيارت رجبيه از آن دسته متون شريفه اي است که امام راحل عظيم الشأن (ره) – حسب گفته يکي از شاگردان ايشان که در قيد حياتند-  توصيه اکيد به خواندن آن داشتند و مي‌فرمودند: “فقط همين «عبد» بودن ائمه عليهم السلام است که فارق بين اينها و خداست والا آن بزرگواران تمام نيروهاي الهي را دارند.”

متأسفانه دامنه انحراف در برخي مداحي‌ها از مسير تعاليم نوراني اهل بيت(ع) محدود به «مبالغه گويي» از مقام و منزلت معصومين(ع) نيست. گاه از اين سوي بام افتاده‌ايم؛ «تصغير و تضييق مرتبت» آن بزرگواران در ذکر مراثي و مدايح، رايج تر از گزافه گويي است. اين آفت البته ناشي از قصور فهم ما از مقام حقيقي وجود مقدس و شريف آن حضرات است که سطح عقول و عرفان و آمال آنان را با خود قياس مي‌کنيم و امتيازاتي نظير قدرت مادي و جسماني يا زيبايي بي نظير ظاهري را که ممکن است منتهاي آرزوي خود و مخاطبانمان باشد به آن بزرگواران نسبت مي دهيم بي آن که اين امتيازات ظاهري در نظام ارزشي ديني ما واجد ارزش حقيقي باشد:

“چون به آنها – حضرات معصومين(ع)- دسترسي نداريم، آنها را نمي فهميم و درک نمي کنيم، گاهي تعبيراتي گفته مي شود که خيلي هم دقيق نيست… چون مي خواهند تکريم و تعظيم کنند، اما واقعيت مطلب در ذهن کوچک ما نمي گنجد… چيز ديگري که بنده اطلاع پيدا کردم، استفاده از مدح‌ها و تمجيدهاي بي معناست که گاهي هم مضر است. فرض کنيد راجع به حضرت اباالفضل(س) صحبت مي شود، بنا کنند از چشم و ابروي آن بزرگوار تعريف کردن؛ مثلاً قربون چشمت بشم! مگر چشم قشنگ در دنيا کم است؟ مگر ارزش اباالفضل(ع) به چشم‌هاي قشنگش بوده؟ اصلاً شما مگر اباالفضل(س) را ديده‌ايد و مي‌دانيد چشمش چگونه بوده!؟ اينها سطح معارف ديني ما را پايين مي آورد. معارف شيعه در اوج اعتلاست… ارزش اباالفضل العباس(س) به جهاد و فداکاري و اخلاص و معرفت اوست. به صبر و استقامت اوست… ارزش اباالفضل و حبيب بن مظاهر در اينهاست، نه در قد رشيدش يا بازوي پيچيده‌اش. قد رشيد که خيلي در دنيا هست. اينها که در معيار معنوي ارزش نيست… اين که ما همه‌اش بيائيم روي ابروي کماني و بيني قلمي و چشم خمار اين بزرگواران تکيه کنيم، اين که مدح نشد. در مواردي ضرر هم دارد. در فضاهايي اين کار خوب نيست». (ايه الله خامنه اي(زه)- همان).

کاش در «ظاهرگرايي» و «اسطوره سازي» به همين مقدار بسنده مي شد. متأسفانه دامنه انحراف در طبقات پايين‌تر طايفه مداحان، خيلي گسترده‌تر است. در برخي مجالس و دسته‌جات عزاداري محلي، پاره‌اي از خوانندگان جرأت مي‌کنند اشعاري مبتذل و با مضمون‌هاي عشقي را که نوعاً خوانندگان پاپ – از نوع به اصطلاح لس آنجلسي- پيش‌تر در قالب ترانه خوانده اند، با همان سبک و آهنگ، در توصيف اهل بيت(ع) بخوانند.

ديگر اين که مداحان ما از آن روي که هنرمندند، ناگزير از نوآوري‌اند. اين ناگزيري علي الدوام، پاره‌اي از مداحان ما – حتي برخي از معاريف و مشاهير اين طايفه – را به عدول از معيارهاي رفتار موقرانه و مؤمنانه – که امري بسيار مهم و لازم براي کسوت مداحي است- واداشته است. گواه اين مدعا، تصاويري است که بعضاً از مراسم مولودي خواني يا مرثيه سرايي در تلويزيون پخش مي شود و مداحان را در حالي نشان مي دهد که مي‌کوشند با حرکات خاص سر و دست و بدن، جمعيت را به وجد و نشاط بياورند و يا متأثر و محزون کنند. همان جوان مداح معروف پيش گفته مي گفت: مدتي است براي فرار از اين دام مهلک و رهايي از اين آفت عافيت سوز، به «مناجات خواني» روي آورده ام. رويکرد جديدش را ستودم و گفتم: اتفاقاً در حوزه هنر مداحي، «هنر برتر» نزد مداحاني است که قادرند گنجينه‌هاي گهربار مستور در معادن مناجات‌ها و زيارت‌ها و دعاها را کشف و استخراج کرده و با زبان همه فهم بيان کنند.

طرفه آن که دوستي و دشمني و اسطوره سازي را سه عامل تحريف حقايق و وقايع دانسته اند و منشأ انگاره سازي مجلس گردانان مجالس مدح و مصيبت را دو عامل از اين سه عامل؛ دوستي و اسطوره سازي.

چون دوستدار اهل بيت(ع) هستيم، زيبايي ظاهر را – که به خيال خود عالي ترين عامل در کشش به سوي محبوب و تهييج احساسات عاشقانه مي پنداريم- در وجود آن بزرگواران برجسته مي کنيم و باز از سر دوستي و به قصد برانگيختن عواطف – در مواقع مرثيه سرايي- هر جا لازم باشد از هيچ تحقيري در مکانت و منزلت شان فروگذار نمي کنيم، آنچنان که به تعبير استاد شهيد مطهري، شهادت امام حسين(ع) را چنان جلوه مي‌دهيم که مظلوم و بي‌تقصير و بي جهت کشته و نفله و ضايع شد و هدر رفت، حال آن که به عکس اين انگاره باطل – که اتفاقاً از سر دوستي سيدالشهداء(ع) ساخته شده – هر قطره خون امام حسين(ع) يک دنيا ارزش دارد و زلزله حماسه او در عاشورا پايه هاي کاخ ستمگران را متزلزل کرد چندان که هنوز اغلب حوادث داغ و تحول ساز جامعه ما در محرم ايجاد مي شود. (حماسه حسيني، جلد3، صفحه 84)

نيز برخاسته از حس اصيل «اسطوره سازي» خود، توانمندي‌هاي عجيب و غريب مادي و جسماني را به وجود مقدس آن حضرات نسبت مي دهيم که نه اثبات آن توانايي‌ها در وجود مبارکشان موجب فضيلتي است و نه اعتقاد ما به وجود آن اوصاف، مهم و مفيد و لازم است از آن روي که هيچ نقشي در تربيت اخلاقي و رشد فضايل انساني ما ندارد.

اقبال کم نظير امروز مردم به ويژه جوانان به هيئت‌هاي مذهبي و مجالس جشن و عزاي اهل بيت(ع) را بايد بسيار گرامي شمرد. سپاس اين نعمت بزرگ الهي، به اطعام معنوي خيل عظيم دلدادگان خاندان پيامبر(ص) با طعام مطهر و معطر معارف ناب شيعي است و به عرضه «دين خالص» و پالايش شده از پيرايه ها و خرافه ها:

“کسي که با مسائل شوروي سابق و اين بخشي که شيعه نشين است (جمهوري آذربايجان) آشنا بود، مي‌گفت: وقتي کمونيست‌ها بر منطقه آذربايجان شوروي مسلط شدند همه آثار اسلامي را از آن جا محو کردند و هيچ نشانه‌اي از اسلام و دين و تشيع باقي نگذاشتند. فقط يک چيز را اجازه دادند و آن «قمه زدن» بود! دستورالعمل رؤساي کمونيستي به زيردستان خودشان اين بود که مسلمانان حق ندارند نماز بخوانند، نماز جماعت برگزار کنند، قرآن بخوانند، عزاداري کنند، هيچ کار ديني نبايد بکنند. اما اجازه دارند قمه بزنند! چرا؟ چون خود قمه زدن، براي آنها يک وسيله تبليغ بر ضد دين و بر ضد تشيع بود. گاهي دشمن از بعضي چيزها اين گونه عليه دين استفاده مي‌کند. هر جا خرافات به ميان بيايد، دين خالص بدنام خواهد شد».(رهبر معظم انقلاب، در ديدار عمومي مردم مشهد- 1/1/76)

و «دين خالص» را امروز فقط از عالمان امانتدار علم جعفري مي‌توان گرفت که فقيهان صيانت کننده بر نفس و حفاظت کننده از دين خدايند و هوا و هوس را مغلوب ساخته‌اند و جز پيروي از صاحب شريعت، سودايي در سر ندارند؛ از مراجع معظم شيعه که پيرايه‌هاي نشسته بر دامن دين را مي‌شناسند و مجالس مدح و مصيبت ما را خالي از معصيت خدا مي‌خواهند؛ امروزه سرحلقه‌هاي هيئت ها – خصوصاً هيئت‌هاي معظم شهرهاي بزرگ، و رهبران و مداحان شهير و خوش نامشان – به يکي از مهم‌ترين گروه‌هاي مرجع اجتماعي تبديل شده‌اند. وعاظ و مداحان بزرگ اکنون مرجع و مراد بسياري از مؤمنان و شيفتگان اهل بيت(ع) مخصوصاً جوانان و دانش آموزان و دانشجويان‌اند. جواناني که مشتري دائم مجالس معظم مصيبت‌سرايي و مولودي خواني در تهران و شهرهاي بزرگ هستند، اغلب تکاليف عملي خود را از خلال سخنان واعظ يا مداح مورد علاقه خود اخذ مي‌کنند و اگر بگوييم کثيري از جوانان مؤمن و با صفا، دين خود را از اين جلسات مي‌گيرند، گزافه نگفته‌ايم. هم از اين روست که انتظار سلوک مرجعانه از وعاظ و مداحان نامدار و پر طرفدار، انتظار نابجايي نيست. مهم‌ترين شناسه در مشي و مرام مرجعانه، «رعايت نهايت احتياط» در بيان معارف و احکام و دستورهاي دين در عرصه‌هاي فردي و جمعي است و نيز در حوزه‌ها و حيطه‌هاي سياسي و فرهنگي و اجتماعي؛ خصوصاً در موضوعاتي که اين عزيزان احياناً ورود و تخصصي ندارند و براي بيان دقيق و درست مطلب، ناگزير از استمداد و استشاره از اهل فن‌اند.

اکنون که تأثير عميق و منحصر به فرد هيئت‌ها و مجالس روضه خواني در تحولات اجتماعي و رفتارهاي سياسي مردم آشکارتر از گذشته شده است، بي گمان تلاش و تمرکز دشمن براي تضعيف و تخريب اين نهاد مدني ريشه‌دار تمدن ايراني- شيعي بيش از پيش خواهد شد. به شرط هوشياري مرجعانه مردان منبر و مدح، اين پايگاه پايدار عرصه روشنگري و ارشاد، تا هميشه، تاثيرگذارترين رسانه جامعه شيعي ما باقي خواهند ماند.                                   

منابع:

تحريفات عاشورا (1)

تحريفات عاشورا (2)

تحريفات عاشورا (3)

تحريفات عاشورا (4)

تحريفات عاشورا (5)

آفات مداحي

آسيب شناسي عزاداري سالار شهيدان عليه السلام

آسيب‌شناسي محرم و عزاداري آن (1)

آسيب‌شناسي محرم و عزاداري آن (2)

آسيب شناسي عزاداري‌هاي محرم

امام حسين‏عليه السلام‏ از نگاه دکتر شريعتى

دل مي تپد براي حسين (ع)

باز اين چه شورش است که در خلق عالم است

ادبيات ” عاشورايي ” تاثيرگذار و پر مخاطب است

جوانان، هويت ديني و چالشهاي پيشرو

شايد بتوان گفت كه بشر هميشه به معنويت محتاج بوده و اكثراً نيز با عقل و دليل. البته عقل و دليل به معنايي خاص كه دانشمندان از آن نام مي برد در آنجا مورد نظر نيست بلكه عقل و دليل به معناي عرفي و عمومي مردم مورد است مذهب و دين خود را اختيار مي كند حالا چه آن دين و مذهب وحياني باشد و يا وحياني نباشد چه دين انحرافي باشد و يا انحرافي نباشد بالاخره انسانها نياز به دين و مذهب دارد. وقتي انسان نياز به دين و مذهب دارد آنچه كه بيشتر در انتخاب دين …… آن با چالش و درگيري هايي دروني دست و پنجه نرم مي كند جوانان است چون در ايام جواني ذهن جوان فعال است و هزاران سؤال در ذهن جوان خلق مي شود، اين سؤالات نياز به پاسخ دارد كه اگر پاسخ صحيح به اين سؤالات داده نشود و جواب ها استدلالي و منطقي نباشد چه بسا خطرهايي جدي مثل پوچگرايي در وجود خودش احساس خواهد كرد.

آنچه در اينجا مورد بررسي قرار مي گيرد زمينه هايي است كه جوانان در آنجا رشد نموده اند مثل نقش خانواده در تربيت فرزند، نقش جامعه در برخورد با جوان، نقش كانون هاي آموزشي، مثل مدارس و مؤسسات آموزشي، نقش خود جوان در پيدا كردن راه حل.

1ـ خانواده و پاسخ به سؤالات ديني

قبل از اينكه نقش خانواده را بيان كنيم اول بايد بشناسيم كه خانواده به چه محل و جايي مي گويند.

آنچه كه جامعه شناسان تعريف كرده و از منابع ديني نيز به دست مي آيد اين است كه تشكل خانواده از دو نفر زن و مرد تشكيل مي شود و به مرور زمان توالد و تناسل انجام مي شود و يك جامعه كوچك را تشكيل ميدهند.

وقتي كه طفل پا به دنياي جديد مي گذارد و رشد مي كند تربيت اين طفل از هر جهت چه از جهت ديني، اقتصادي، اجتماعي به عهدة پدر و مادر است از خانواده است كه شخصيت طفل شكل مي گيرد و خانواده تأثير مستقيمدر شكل گيري شخصيتي اين طفل دارد، در اين دوره است كه بايد با طفل برخورد روان شناسانه شود تا اين عنصر خانواده شخصيت خودش را پيدا كند و از همين جا سؤالات متعددي از جمله سؤالات اعتقادي و ديني براي آن پيدا مي شود بخصوص در دوران نوجواني در اين مرحله از زندگي يعني از سن تقريباً 7 سالگي تا دوران نوجواني يعني 15 سالگي در پاسخ به سؤالات اعتقادي و ديني شان مي شود پاسخ هايي موقتي و يا پاسخ هاي تعبدي داد و آنها را مجاب كرد ولي اين پاسخ دادن ها كافي نيست لازم هست ولي كافي نيست.

2ـ مؤسسات آموزشي و پاسخ به سؤالات ديني

در دوران نوجواني مي شود پاسخ هايي به سؤالات اعتقادي نوجوان داد و آنها را تا حدودي قناعت داد ولي آنچه سؤالات مهم و مشكل براي آنها پيش مي آيد در دوران جواني است يعني در زمان دانشجوي كه تقريباً از سن 18 سالگي به بالا، كه به اين راحتي نمي شود به سؤالات آنها پاسخ گفت، اين دوران است كه جواب سؤالات را معلمين و مؤسسات آموزشي بايد بدهند.

آنچه كه در اين قسمت مورد توجه است نحوه برخورد معلمين با دانش پژوهان جوان است كه چگونه برخورد با دانش پژوهان جوان داشته باشد، روان شناسان نحوه برخورد معلمين با جوانان را اين گونه بيان كرده اند كه معلمين و استادان با شاگردان جوان خود يك برخورد اخلاقي داشته باشد و برخورد تحقير آميز نداشته باشد تا جوانان احساس شخصيت كنند و جواب كه به سؤالات آنها ميدهند بايد بدون غرض و هدف خاص باشد و نيز جواب سؤالات با استدلال و منطقي باشد، نه اينكه از راه جدل و يا مغالطه وارد شوند. ممكن است سؤالات از روي غرض و هدف خاص باشد و يا حتي سؤالات شرك آميز نداشته باشد، معلم در اين صورت نيز بايد منطقي جواب دهد تا سؤال كننده احساس كند كه معلمين جواب درست را به او داده است و اگر احياناً جواب سؤال را ندانند در مقام توجيه بر نيايند.

نكته ديگر كه در اينجا قابل ذكر است اين مي باشد كه خود بنده از برخورد كه با بعضي از دوستان دانشجو داشتم به اين نتيجه رسيدم كه بعضي از دانشجويان احساس مي كنند كه روحانيت از تمدن و پيشرفت جلوگيري مي كنند و برخورد منفعلانه با تكنولوژي و پديده هايي نو دادند. براي شان در جمع بعض از دانشجويان بوديم و يكي از دانشجويان بر اين باور بود كه روحانيت در مقابل تكنولوژي واكنش منفي دارد و مي گفت كه روحانيت از اول در مقابل راديو، تلويزيون، ماهواره، اينترنت واكنش منفي نشان ميدهند. من در جوابش گفتم ما در مذهب شيعه از زمان معصومين تا حالا اصولي داديم كه بر مبناي آن اصول در مقابل تكنولوژيتصميم گيري مي كنيم مثل حكم اولي حكم ثانوي، مصلحت جامعه و دين. روحانيت شيعه و يا متوليان دين تا هيچ وقت مخالفت يا تكنولوژي نكرده اند، بلكه بر مبناي حكم ثانوي و مصلحت جامعه و دين با آن پديده نو و تكنولوژي تصميم گيري كرده اند، و اين تصميم گيري از روي هدف كه مخالفت با نوآوري باشد نبوده است.

اگر در گذشته روحانيون مسيحي با تكنولوژي يا يك نظريه جديد مخالفت كرده اند بنابراين آنرا در پاي همه متوليان اديان ديگر نوشت، زيرا متوليان دين مسيح بخاطر برداشت اشتباه كه از متون ديني خود داشتن با نظريات جديد مخالفت مي كردند تفصيل اين بحث را براي علاقه مندان به دو كتاب از استاد مطهري ارجاع مي دهم 1ـ علل گرايش به ماديگري 2ـ اسلام ومقتضيات زمان

3ـ جامعه و جوانان

خود جامعه در حقيقت يك آموزش گاه براي جوانان است و در جامعه است كه شخصيت جوان در آن رشد پيدا مي كند، و استعدادهايي جوان در آن رشد پيدا كرده و شكوفا مي شود و از برخورد جوانان با پديده هايي نو و صنعت از يك طرف و آموزه هايي ديني از طرف ديگر اين تشبيه را بوجود مي آورد كه علم و دين با هم در تضاد ست، بخصوص اگر جامعه آن جوان يك جامعه مذهبي و ديني باشد. لذا نقشي را كه جامعه با جوان و سؤالات جانان دارد اين است كه در آن جامعه، فرهنگي پياده شود كه جوانان از مطرح كردن سؤالات خود هراس نداشته باشد. و با آرامش خاطر بتواند در پي جستجوي پاسخ سؤالات خود باشد و متوليان جامعه زمينه تحقق و مطالعه براي جوان آماده كند.

4ـ نقش جوان در پيدا كردن راه حل.

با توجه به اين كه دين اسلام و بخصوص مذهب شيعه انسانها را به تفكر و تعقل دعوت مي كند خود جوان مي توان پاسخ هاي خود را از متون ديني استخراج كرده و جواب سؤالات خودش را پيدا كند. طبق دستورات قرآن وپيشوايان و دين و مذهب ما تمام اين جهان نشانه الهي هست وجوانان با مطالعه و تحقيق بدون اسنكه يك طرفه قضاوت كنند مي توانند جواب هايشان را پيدا كنند و به اين نتيجه خواهند رسيد كه متوليان دين و يا روحانيت با تكنولوژژي و پديده هاي نو طبق اصولي كه ذكر كرديم برخورد داشته اند و اين مخالفت ها اگر در بعض موارد بوده بدون هدف و صرف مخالفت با پديده هاي نو نبوده است. نمونه اين مصلحت انديشي ها دارد ما حتي در رفتار معصومين نيز مشاهده مي كنيم به طور مثال امام علي u خطاب به يكي اصحابش مي فرمايد كه روزي مي رسد كه بشر از آب نور خواهد گرفت. آيا امام در همان زمان نمي توانست از آب برق بگيرد؟ مي توانست و نكرد چرا؟ به خاطر اين كه بشر آن زمان ظرفيت اين را نداشت كه از برق استفاده كند مثل امروز. نمونه از اين كم ظرفيتي بشر را ما در همين زمان خودمان شاهد هستيم كه قدرتمندان از انرژي هسته اي سوء استفاده كرده و سلاح هايي مكروبي درست مي كنند كه جهان را تحديد مي كند در حاليكه انرژي هسته بلي نعمت هاي خداوند كه مي شود از آن به نفع بشر استفاده كرد.

« جمع بندي بحث و نتيجه»   

  به نظر من با توجه زمينه هايي كه مورد بحث قرار داديم اين نتيجه بدست مي آيد.

1ـ جوانان مي تواند با تحقيق در مطالعه جواب سؤالاتش را به دست آورد و هويت ديني خود را بدست آورند.

2ـ‌ آنهايي كه فكر مي كنند كه متوليان دين يا روحانيت با تكنولوژي و پديده هاي واكنش منفعلانه دارد. بدست مي آورند كه اين گونه نيست وعموميت ندارد. بلكه در برخورد با آن عاقلانه برخورد مي كند

امام حسين(ع) و وحدت جهاني

وحدت بر چه محوري پديد مي آيد و وحدت جهاني يعني چه و وحدت جهاني حداقل يا حداكثر؟

وحدت تعريف مشخص دارد و مصداقش بعبارت ديگر متعلق وحدت متكثر ومتنوع است از وحدت بين اجسام تا وحدت در هدف و عقيده را شامل مي شود و ما فعلاً وحدت در فرنگ را كار نداريم بلكه مي خواهيم نهضت امام حسين (ع) را از منظر  وحدت جهاني در عصر جهاني شدن مورد مطالعه قرار بدهيم كه علل اصول اين وحدت، وحدت در هدف وآرمان وجنبشهاي اجتماعي و زندگي همگرايانه جمعي است .

اصولاً وحدت آنهم در قلمرو هدف وآرمانهاي اجتماعي به معناي توافق همه جانبه و صدرصد نيست بلكه وحدت بمعناي اجتماع حول و محورمشتركات ومدارا در مقابل عقايد و نظرات مقابل است .وحدت بمعناي توافق صد در صد در نظرات و انديشه ها يك امر محال و نشدني است و اين مساله بر مي گردد به تفكيكي بودن مساله معرفت انساني وتنوع علوم انساني در مقام نظر و عمل و اين بحث پر دامنه دار فلسفي را مي طلبد كه بايد در جايش عالمانه مورد كنكاش وپالايش قرار گيرد .

امام حسين وحدت ملي و وحدت جهاني

جهان امروز كه معروف به دهكده جهاني جهان تامل وتسامح مشهور است جهان كثرت نظرات و انديشه در عين وحدت است و وحدت جهاني مثل مبارزه با پديده تروريسم و اختلاف در عين وحدت مثل تعرف پديده تروريسم و حدود مبارزه با پديده تروريسم و همين طور وحدت نظر در اين ايده كه جهان براساس نظم نوين وعدالت مبتني بر حق مساوي همه انسانها بنا گرديده و اختلاف و اختراق در تعريف و ارايه يك الگوي ملموس از نظم نوين جهاني و عدالت عام همه مشمول و….. است

اما وحدت به اين معنا كه ما انسانها با توجه به تنوع فرهنگ ها و تنوع زيست محيطي و تعدد اديان و مكاتب فلسفي يك عده ارزشهاي مشترك با هم داريم و اين ارزشهاي مشترك
مي تواند ما را حول محور خود متحد كند و زندگي مسالمت آميز را در كنار هم ميسر سازد و در عين حال كه يك عده ارزشها و باورها و عقايد داري مكه براي شخص ما محترم و داراي الزام اخلاقي و تعهد عقيدتي و مذهبي است ولي از آنجا كه ما همه انسانيم و همگان مي توانند و حق دارند كه داراي چنين عقايد و انديشه و ارزشها باشند همانطور كه من به عنوان يك انسان چنين هستم پس بايد چنين حقي را به ديگر هم نوعانم بدهم و در زيست جمعي با پذيرش عقايد مشترك واحترام به عقايد مخالف هم تحمل همديگر را داشته باشيم .

وحدت به اين معنا هم از نظر فلسفي و معرفت شناسي قابل پذيرش و استنباط است وهم از نظر تحقيق خارجي محقق شدني مي باشد .در عصر ما كه زندگي مي كنيم وحدت به اين معنا تحقق يافته است .جهان امروز برسر بسياري از ارزشها اشتراك نظردارد وزندگي تساسل وتسامح را عملاًتجربه مي كند و رابطه هاي عميق فرهنگي ميان پيروان مذاهب و اديان ومکاتب فلسفي وجود دارند وهر چندوقت يکبار گردهمايي پيروان نحله هاي مختلف فكري و نظري براي دست يابي به وحدت نظر  وشناخت مشترك از ارزشهاي مشترك برگزار مي گردد.

امام حسين (ع) با آن نهضت عالي خود در اين پروسه صلح جهاني و وحدت ارزشها از جايگاه ويژه برخوردار است و اين وظيفه عالمان متعهد و رسالت بدوش حوزهاي ديني
و روشنفكران ديني و حتي ملي مذهبي ها است . كه با تبيين اهداف نهضت امام حسين (ع) در اين پروسه جهاني شريک گردند. عالمان وروشنفکران جامعه شيعه براي شرکت در اين پروسه جهاني ابتداازجامعه خودآغازکنند. ابتدابا تبيين اصول کلي نهضت امام حسين(ع) براي جامعه بزرگ امت محمدي وحدت مذهبي را در سطح كلان جامعه اسلامي و وحدت ملي را در حوزه جغرافيا ي زيست خويش محقق سازند بعد همگام با عالمان وروشنفكران ديني و ملي و مذهبي از جامعه برادران و خواهران اهل سنت در پروسه صلح و وحدت جهاني و در پرتو نهضت امام حسين (ع) حضور فعال داشته باشد . در جامعه مثل جامعه افغانستان امروز ما عاشوراي امام حسين(ع) مي تواند سمپوزيسم بزرگ براي نهادينه كردن وحدت ملي و مشاركت مسالمت آميز در نوسازي افغانستان باشد واين بسته به نگرش عالمان بصير و روشنفكران آگاه جامعه مابه جامعه ونهضت امام دارد. اگر چنانچه عالمان چنين روشنفکران اگاه جامعه ازنهضت امام حسين قرائت نوين مطابق نياز و اقتضاي زمان و احساسات مذهبي وقابليت هاي رواني جامعه ما ارائه ندهند و عاشورا را با قرائت عالمان چهار صد سال قبل و از روي كتاب طريق البكاءوخزائن الاشعاره انوارالمجالس

مرقات ومشكات وگفتار وعاظ ومنابر عاليه به خوانش گيرند و عاشورا را با دستاوردهاي عالي علوم انساني چون جامعه شناسي ،فلسفه سياست ، فلسفه تاريخ……. باز خواني نكنند عاشورا نه تنها مجمع الجزايه وحدت دانشگاه بزرگ براي تعيين دموكراسي اسلام نخواهد بود بلكه عاشورا بزرگترين بهانه براي ايجاد اختلاف مذهبي وتفرق ملي خواهد بود .چنانكه قبل از اين شاهد آن بوده ايم شبهه قاره هند نمونه روشن هردو مطلب است .

نهضت امام حسين يكي از مولفه هاي مهم پروسه وحدت جهاني در جهان عاري از خشونت است . همچنانكه در قطعه ي از كره زمين به  نام هندوستان   اين مساله تكرار شد و تجربه عالي و ارزنده اي است براي محقق شدن آن در سطح كلان جهان در نهضت استقلال هند به رهبري مهاتما گاندي مرد صلح سبز و نهضت عدم خشونت نهضت امام حسين توانست جامعه معروف به هفتادو دو ملت را حول محور آزادي متحد كرد و امروز مي تواند جهان را حول محور هاي ارزشي و كرامت ذاتي انسان متحد سازد چرا كه جهان عصر ما جهان ارزشهاي مشترك انسانها و وحدت بشر است وتنها شخصي كه نتواند تمام بشر را حول محور خود وحدت بخشد جز امام حسين (ع) هيچ فرد ديگري را در تاريخ سراغ ندارد .شما هر قهرمان ملي را كه بر شماريد فقط يك قهرمان براي ملت خود و براي مردم خود است چون يك قهرمان ملي اگر خدمت براي مردم وملت خود انجام داده نسبت به مردم ديگر و ملت ديگر ستم وخيانت كرده اند براي همين است كه قهرمان ملي يك كشور بزرگ ترين دشمن وستمگر نسبت به ملت ديگر است .حتي در جوامع كثير المليت قهرمان ملي كه تمام اقوام در قهرمان ملي بودن او اشتراك نظر وعقيده داشته باشند يا اصلا وجود ندارد و اگر دارد جزء استثنا هاي تاريخ است حتي در جامعه خودمان افغانستان قهرمان ملي كه تمام اقوام قبول داشته باشند نيست فرمانده مشهور تاجيك تبار مرحوم احمد شاه مسعود براي قوم برادر تاجيك يك قهرمان ملي محسوب ميشود اما احمد شاه مسعود نسبت به اقوام هزاره ،پشتو بزرگترين ستمها را روا داشت و روزي تاريخ قضاوت خواهد كرد كه تمام بد بختي افغانستان محصول انحصار طلبي ايشان است . يا شهيد مزاري براي جامعه هزاره ويك قهرمان ملي و رهبركاريز و ماتيك بود وهست آيا براي ديگر اقوام نيز چنين است مطلقاً نه؟زيرا قوم پشتو وتاجيک نيز اورا ستمگري براي خودمي دانند؟

البته اين مساله مساله اي جهاني است يعني شما كمتر قهرمان ملي را مي شناسيد كه تمام ملت آن را بعنوان قهرمان ملي تمجيد وتكريم كند لذا در جهان رسم است كه يك سرباز گمنام رابه عنوان هويت ملي برمي گزينند و اومحور وحدت اقوام يک کشور مي شود آياامام حسين(ع) مي تواند سرباز گمنام را براي همه بشريت به عهده بگيرد ؟جواب مثبت است وامام حسين مي تواند سرباز كمنام تمام ملت و اديان باشد سربازگمنام ملت ها چرا محور وحدت ملت خود مي شود؟ براي اينكه او با فداكاري و ايثار جان خود از حريت كرامت انساني آزادي انساني و استقلال اراده افراد ملت خود پاسداري كند . امام حسين نيز با قرباني خاندان و جان خويش مرزبان كرامت ذاتي انسان وآزادي برين همه انسانيت است و براي همين است كه تنها امام مي تواند قطب وحدت جهاني باشد .واين بعد از آن روشن خواهد شد كه ما از نهضت امام حسين را با آموزه ها و دست آوردهاي نظري و عملي فلسفه تاريخ ،جامعه شناسي ،فلسفه سياست ،فلسفه جغرافيا اقتصاد به بازخواني بپردازيم.

دوم اينكه ما خواسته اساسي جهان و ارزشهاي مشترك جهان باز كاوي كنيم ونهضت امام حسين را با توجه به آن ايده ها و ارزشهاي مشترك هم مورد مطالعه قرار دهيم و هم ايده هاي مشترك جهاني را با اهداف نهضت امام حسين مطابقه سازي كنيم و اگر چنين كنيم روشن خواهد شد كه امام حسين (ع) همان شهيد بين الملل وبين الاديان به معناي واقعي كلمه است و اين رسالت عالمان روشنفكر است بر شانه هاي ايمان ديني و تعهد مكتبي ومسئوليت وعرق ملي خويشتن علم تعهد و دانايي بر افرازد.

ستون آزاد

به نام بخشنده ترين بخشنده

فرياد بي صدا : بازگشت

شبي آرام ،لبريز از سکوت ،آسمان سرمه اي ماه وستارگاني درخشانا اتاقي کوچک ،چراغي کم نور ،سايه اي سايه اي نحيف وخميده ،سجاده اي  پهن شده ، ناگهان بغضي سنگين پاره مي شود. فرياد بي صدايي سکوت را مي شکند وقطره اشکي سوزان از چشماني بي فروغ مي چکد.خداوندا، اين منم همين  نمي دانم اسمم را چه بگذارم.آري اين منم ، همين روسياهي که فقط در سختيها وغمها از تو ياد مي کند.روسياهي که گناههايش را از اين وآن پنهان مي کند در حالي که مي داند تو شاهدو ناظر بر تمام کارهايش هستي .روسياهي که دانسته گناه

مي کند وروسياهي از آن کساني است که ندانسته گناه مي کنند . آري اين منم ،کسي که فقط نامي از انسان بر رويش مانده وکسي که فقط در ظاهر بنده تو هست ودر باطن بنده هواههاي نفساني خويش آري اين منم،کسي که دل به اين دنياي فاني بسته وچنگ به مال ومنال دنيا زده است. وهمه چيز را در دنيا ، دنيا پرستي خلاصه کرده است. آري اين منم ، کسي که به حق خود قانع نيست وچشم به مال ديگران دوخته است. وبراي رسيدن به آرزوهاي واهي و روياهاي بي پايانش حاضر است دست به هر کاري بزند.

آري اين منم ،بنده هواها وهوسهاي دروني خود که بارها براي خاموش کردن اين آتش دست به هر کاري زشت و ناپسندي زده است واز مرز انسانيت دور شده وقدم به سوي حيوانيت وپليدي برداشته است .

آري اين منم ،که مغرورم به خود وبا غروري سياه که فقط ازروي ناداني وچيزهاي بي ارزش از جنبه معنوي است زندگي مي کند .وکسي که عشق را به هواوهوس ، فريب وحيله ، دنيا پرستي وهزاران خوشي زودگذر معني کرده است.ودامن اين نعمت الهي را لکه دار .

آري اين منم ، کسي که پريدن واوج گرفتن به سوي گناه واشتباه را بلند پروازي مي نامد وکسي که با ظاهري پاک وباطني کثيف وآلوده ، بادروئي ،فريب وحيله خود را در بين انسانها جاي داده است وحرف از وجدان مي زند اما چه وجداني ويا حرف از دين مي زند اما چه ديني ، ديني که ايماني درآن نيست ومثل دريا يي هست بي آب.آري اين منم  کسي که جرات ، شجاعت مردانگي را درکارها ي اشتباه وانتقام گرفتن مي داند واز ساده بودن ، پاک بودن ،انسان بودن ، اعتماد وبخشش ديگران سوء استفاده مي کند .

خداوندا،چقدر موجود ضعيف وسستي هستم که هر لهظه خود را به يک رنگ دمي آورم.در حالي که ميدانم ميرسد روزي که اين نقاب تظاهر و درويي از صورتم برداشته و مشتم پيش همه باز خواهد شد و ميرسد روزي که کاري جز حسرت و افسوس خوردن ندارم وعاقبتي جز نابودي و بدنامي .

حال اين منم که از هر دري رانده،خسته و نالان و پشيمان روبه سوي تو آورده ام مي دانم که ميشنوي صدايم را،صدايي که ازگلويي بغض گرفته بيرون مي آيد و ميدانم که مي بيني اين اشکهايم را،اشکهايي که از چشمهاني بي فروغ مي چکد . ياريم کن وپناهم ده. اي ياروياور بي پناهان و مرا ببخش اي بخشنده ترين بخشنده.اين دستهاي خسته ام را که بسوي تو بلند کرده ام را بگير و مرا از اين مرداب و قفسي که نام زندگي را بر روي آن گذاشته ام رها کن و اين توبه ام را بپزير و ياريم کن تا قدم در راه عشق تو و انسانيت و ارزشهاي بلند الهي بردارم . و آن کسي شوم که تومي خواهي . به اميد آن روز .

آري بعد از مرگ قدم به دنيايي مي گذاريم که شخصيت و ارزش انسانها بر حسب مال و ملال و قدرت و چيزهايي بي ارزش از جنبه ي معنوي نيست . بلکه به انسان بودن و پاک بودن انسانهاست .

در هنگام خوشي به فکر خدا باشيد تا در هنگام سختي خدا هم به ياد شما باشد .

من نمي نويسم که بگوئم پاک هستم وتافرشته بودن فقط دوبال فاصله دارم.

من نمي نويسم که بگويم ،بياييدعقلهايمان راازچشمهايمان برداريم ودرجايش بگزاريم.

واعظي کوچک شما

يک لحظه عمل کردن بهتراست از يک عمر نوشتن وگفتن

اهميت قلم از ديدگاه اسلام

قلم ترجمان بزرگان بود

قلم بهتر از تيغ بران بود

نسل آدمي، جهت ابراز عواطف و احساسات دروني و خواسته ها و دستورات و بازدهي اندوخته هاي فکري و ابراز نظرات و عقائد خويش نيازمند به ابزار و وسايل است که مده ترين آنها زبان و قلم است. گرچه از راههاي ديگري نيز مي تواند منظور و مقصود و پيام خود را به همنوعان برساند. همچون ايماء و اشاره و در آوردن صداهاي شبيه صداهاي حيوانات که انسانهاي ما قبل تاريخ از اين طريقها تبادله افکار نموده پيامهاي خود را به همديگر مي رسانيده اند. و همچنان خنده و گريه که کودکان تا موقعي که زبان در نياورده اند.

سرور و خوشحالي خود را در قالب خنده ، درد والم و گرسنگي و تشنگي شان را با گريه به پدر و مادر و ساير اطرافيان بيان مي دارند.

تا نگريد طفل کي نوشد لبن

تا نبارد ابرکي رويد چمن

و گاهي هم ، سکوت، اعتصاب غذا، تحصن، تغيير دادن قيافه و …. و سيله بيان منويات و خواسته ها و نيازهاي انسان واقع مي شود، ولي در اکثر موارد زبان و قلم مورد استفاده قرار مي گيرد، و از اين دو وسيله قلم اهميت بيشتري دارد. چون اثرش جاويداني است و نوشته بعنوان سند زنده و هميشگي تا آخرين دوران حيات بشر باقي مي ماند. اما اثر زبان ه بصورت خطابه، سخنراني، درس، جلسه، مصاحبه گفتگو، و …. ارائه مي شود اگر در قيد کتابت درنيايد تاثيرش هميشگي نيست در مرور زمان کم کمک از ذهنها محو مي شود و براي نسل آتي چيزي از آن باقي نمي ماند. ((ماحفظه فرّ و ماکتب قرّ)) هر آنچه حفظ شود از ذهنها فرار مي کند و از بين مي رود ولي آنچه در نوشته آيه باقي مي ماند.

بعضي از دانشمندان گفته اند: ((البيان بيانان، بيان اللسان و بيان الاقلام، بيان اللسان تدرسه الاعوام و بيان الاقلام با ق عل موالايام))

بيان دوگونه است: بيان زبان و بيان قلم، بيان زبان با گذشت زمان کهنه مي شود و از بين مي رود، ولي بيان قلمها براي هميشه باقي مي ماند.

مي گويند: محدث قمي«ره» در سفر بعد از صرف غذا مشغول نوشتن مي شد، ياران و همسفرانش بوي مي گفتند حاج آقا: بگذار صحبت کنيم و از اين طرف و آنطرف گفت و شنود نمائيم. ايشان در جواب مي فرمود بگذاريد بنويسم چون شما مي رويد و زير خاک در خون مي شويد اما نوشته هاي من نسل اندرنسل باقي مي ماند.

قرآن کريم، معصومين عليهم اسلام : دانشمندان ، ادبا و نويسندگان، به نگارش و نويسندگي اهميت ويژه اي داده و بر ضرورت آن تاکيد کرده اند.

خداوند در قرآن کريم اهميت قلم و نگارش را چنان صريح و با تاکيد بيان مي کند که به قلم و آنچه مي نگارد سوگند ياد مي کند ((ن و القلم و مايسطرون)) براهل سواد پوشيده نيست كه محكم ترين وبالاترين تاكيد سوگند ياد نمودن است آنهم بيك امر مهم وعظيم . عظمت واهميت قلم وآنچه مي نگارد در اين است كه سرچشمه پيدايش تمام تمدنهاي انساني ،پيشرفت وتكامل علوم ،بيداري انديشه ها و افكار و شكل گرفتن مذهبها و سرچشمه هدايت و آگاهي بشر است .

گردش نيش قلم بر صفحه كاغذ ،سرنوشت بشر را رقم مي زند لذا پيروزي و شكست جوامع انساني بنوك قلمها بسته است .

قلم حافظ علوم و دانشها ،پاسدار افكار دانشمندان ،حلقه اتصال فكر علما ،پل ارتباطي گذشته و آينده بشر است و حتي ارتباط آسمان و زمين نيز از طريق لوح و قلم حاصل شده است قلم ،انسانهائي را كه جدا از هم از نظر زمان ومكان زندگي مي كند پيوند مي دهد   .

قلم رازدار بشر و خزانه دار علوم و جمع آوري كننده تجربيات قرون واعصار است اگر قرآن به آن سوگند ياد مي كند به همين دليل است، زيرا هميشه سوگند به يك امر بسيار عظيم وپر ارزش ياد مي شود در نخستين آياتي كه بر قلب مبارك پيامبر (ص) نازل شده است بعد از ذكر نعمت بزرگ خلقت و آفرينش بر مساله علم وقم تاكيد شده است .(الذيَ علمَ بالقلم ) (علق4)

پيامبر عزيز اسلام در ارتباط با نگارش سفارشات فراوان دارد بعنوان نمونه به احاديث ذيل از آن بزرگوار اشاره مي كنيم .

نوشتن ونگارش علم و دانش را براي انسان نگه مي دارد (قيَد والعلم بالكتابه ) علم ودانش را با نوشتن در بند آوريد و مقيد سازيد.

اهميت كتاب و كتابت ومقام ومنزلت كاتب را اينگونه بيان مي فرمايد: (من مات وميراثه الدَفاتر والمحابر وجب له الجنه )هر كس كه بميرد وميراث او دفاتر و دوات باشد بهشت براي وي واجب و شايسته وبايسته است .

(ثلاث تخرق الحجب وتنتهي الي مابين يدي الَله صرير اقلام العلماء وطي اقدام المجاهدين وصوت مغازل المحصنات……….   سه صدا است كه حجاب ها را پاره مي كند وبه پيشگاه خداوند مي رساند ،صداي گردش قلمهاي دانشمندان به هنگام نوشتن وصداي گامهاي مجاهدين در عرصه جهاد ومبارزه وصداي چرخ نخ ريسي زنان پاك دامن.

و در حديث ديگر قلم دانشمندان بر خون شهيدان برتري داده شده است : ( مداد العلماء افضل من دماءشهداء )وجهت افضليت برتري اين است كه قلم قانون الهي و ارزشهاي ديني ومذهبي را تدوين مي كند وفلسفه شهادت و اهداف  انگيزه هاي آن وآرمانهاي شهيدان را به تصوير مي كشد وپيام خون شهداءرا به جهان بشريت ابلاغ مي كند چه اينكه اگر قلم نباشد وقانون مكتب اسلام و ارزشهاي ان ولزوم دفاع از آن ومقام شهيد و شهادت تدوين نگردد انگيزه شهادت در كسي ايجاد نمي شود زندگي شيرين است و بايد شيريني بالاتر از آن باشد تا آن فداي اين بشود . خون انسانهاي مومن و سلاح رزم مجاهدان همواره در خدمت دين ومكتب وقلم بوده است . همه خوبيها نيكيها وارزشها مديون قلم وطبع ونشر محصول افكار نويسندگان مسئول و متعهدند، نويسندگان ودانشمنداني قلم بدست اند كه ارزش مي آفرينند وبشريت را بستيغ قلَه هاي رفعت وغرور وترقي وتكامل وتمدن رهنمون مي شوند قلم است كه مقدس ترين وسيله در خدمت بشر است .

اولين مخلوق خداوند قلم است واولين كسي كه قلم بدست گرفت و با آن خط نوشت (ادريس)است و اينكه اولين قلم بدست يكي از انبياء وپيامبرا الهي است ودليل محكمي است بر تقدس قلم واهميت نويسندگي.

حضرت امام صادق (ع) در روزگاري كه كسي جرات نمي كرد توانست به تدوين حديث بپردازد . مردم را تحريك و تحريص بر تدوين علوم كرد و در نتيجه از ميان شاگردانش كساني مانند: ابان بن تغلب كتاب(معاني القران) ومفضل بن عمر كتاب (توحيد) وجابرن حيان كتاب(شيمي) را نوشت.چنانچه غير از آنها افراد ديگري به تاليفات بسياري پرداختند مانند ذراره بن اعين ،ابي بصير،محمدبن مسلم ، اسماعيل بن خالد وامثال آنها ،تا جايي كه كار تاليف در زمان امام صادق (ع) بالا گرفت و چهار صد شاگرد از امام صادق (ع) چهارصد كتاب در موضوعات مختلف نوشتند . از همين جا بود كه جنبش و حركت نويسنگي در جهان اسلام آزاد شد وتنها محرك اين نهضت وجنبش در تاريخ اسلام امام ششم شيعيان بود. ولي مورخان اين نهضت اصيل اسلامي را ناديده مي گيرند.

داستان کوتاه

غريبه ای در شهر

فقط توانستم خودم را از وسط خيابان روي آشغالها و پر مرغها برسانم. هوا داشت کم کم روشن مي شد.

ناگهان صداي کاميوني که کنار من نگه داشت شنيده شد و چند نفر بيل و جارو بدست از آن پياده شدند. بعد از کمي بگو مگو و ايستادن کنار من يکي از آنها چند بار با عصبانيت گفت: بلند شو، بلندشو. اما من بدون توجه به گفته هاي او هيچگونه تکاني نخورده و خيره خيره به طرفش نگاه کردم و در دلم گفتم: بي انصاف کمي رحم داشته باش. سرعت ماشين خيلي زياد بود. يکي از آدمهاي مثل تو اين روزگار را بسرم آورده است. ولي او به وضع من ترحمي نکرد و بيل را گذاشت زير سرم و با احتياط سرم را بلند کرد و با غضب بيشتر گفت: زود باش، بلند شو لعنتي، بلند شو دير شد.

ملتمسانه زوزه غريبي کشيدم: عو..و..عو..و…

نمي دانم با چه زباني بايد به شما حالي کنم، يکي از شما آدمها اين بلا را سرم آورده. تو را به خدا رحم کن! کارم نداشته باش! دو پاي عقبم خيلي درد مي کند. باور کن سرعت ماشين خيلي زياد بود. بعديکي از همکارانش گفت: اصغر لا مذهب زود بلندش کن، بايد آشغالها را زود بار کنيم و الا رئيس منطقه قالش در مياد ها!

_خوب چه کار کنم بي شعور نفهم بلند نميشه.

بعد دندانهايش را با تمام شدت خشم روي هم فشار داد و با ناراحتي تمام چند لگد به گردنم حواله کرد. آهي کشيدم. ديدم ديگر چاره اي نيست.خدايا خودت کمکم کن و با تمام تواني که در وجودم باقي مانده بود خواستم روي دو پاي جلويم بلند شوم، ولي به دليل درد زياد، دوباره روي آشغالها افتادم.

و تند تند به نفس افتادم. در همين لحظه يکي به غير از رفتگرها جلو آمد و گفت: آخ بيچاره تصادف کرده، اين بنده خدا را زياد اذيت نکنيد. معلوم نيست کدام از خدا بي خبري به اين روزش انداخته.

او بعد از کمي تماشا کردن و لذت بردن راهش را کشيد ورفت. هوا ديگر کمي بيشتر روشن شده بود و عده زيادتري دور من جمع شده بودند. يکي از رفته گرها نوار پلا ستيکي سخت و محکمي را از روي آشغا لها برداشت و با فاصله و احتياط آنرا دور گردن من حلقه کرد. خداي من اين ديوانه عوضي، دستي دستي مي خواهد مرا خفه کند. حلقه نوار داشت، دور موهاي گردنم تنگ تر مي شد و مردم هم با چشماني از حدقه در آمده بيشتر به من خيره شدند. او مرا به سمت خودش مي کشيد.

کم کم احساس خفه گي مي کردم. حلقه داشت دور گردن من تنگ و تنگ تر مي شد بايد کاري ميکردم چشمانم را تيز کردم زوزه خش داري کشيدم. بعديک مرتبه دهانم را باز کردم و با دندانهاي سفيد و تيزم شروع به جويدن نوار پلاستيکي کردم. کاش! مي توانستم از بيخ گلويش گاز بگيرم و در جا بدرم و پاره کنم.

او ترسيد و نوار از دستش رها شد. آدمهاي بيشتري دور صحنه جمع شده بودند. يکي از رفته گرها رو به مردم کرد و گفت: ((چيه تا حالا سگ نديدين؟))اين باريکي ديگر از آنها جلو دويد و مي خواست وانمود کند که خيلي عصباني شده است. سر نوار را به دستش گرفت ويکبا ره با تمام زورو غضب مرا به طرف بيرون از روي آشغالها کشيد.

مي خواستم ناله سر دهم اما راه گلويم بسته شده بود. دنيا دور سرم چرخيد. نوار سخت پلاستيکي کاملا در موهاي گردنم نقش خودش را حک کرده بود. چند بار صداي غور غور بريده بريده ام را بيرون دادم. بعد او سر نوار را رها کرد وکم کم حلقه دور گردنم سست شد و توانستم نفس بکشم. خدا را شکر کردم که هنوز زنده ام. پيش خود فکر کردم بهترين کار در حال حاضر سکوت است و وانمود کنم که ديگر مرده ام و به من کاري نداشته باشد. آنها در حالي که دستکش دستشان بود، يک گوني بزرگ آوردند. هرکس چيزي

مي گفت: بيچاره چقدر زجر کشيد.

_به نظرم صحنه خيلي زنده وجالبي بود نه!؟

_آره آدم اينجور صحنه ها کمتر گيرش مي آيد تا ببيند رفتگر سر کيسه را باز کرده و توسط بيل و دست شان مرا داخل آن قرار دادند و من هم حرکتي از خود نشان نمي دادم با کمک هم مرا داخل ماشين انداختند و بعد تند تند آشغالها را داخل ماشين ريختند. از داخل ماشين صداي عابرين رامي شنيدم.

_ الان شايد عزرائيل دارد قبض روحش مي کند.

_ نخير عمو جان عزرائيل فقط آدمها را قبض روح مي کند نه حيوانات را _ ولي خب سگ هم که روح دارد

چند تايي هم قاه قاه خنديدند.

_ تا حالا نشنيدم سگ هم روح دارد- ولي بيچاره حيف شد سگ جواني بود.

ديگر روي آسفالت خيابان آشغالي نمانده بود. همه جا پاک پاک شده بود و من در بين انبوهي از آشغالها داخل يک کيسه سفيد پلاستيکي دراز کشيده بودم وبوي متعفني که از هر سويم مي آمد مشامم را مي آزرد به من مي گفتند: سگ نجس است ولي من از کثافات ونجاسات متنفرم وبيزارم. ولي کسي باور نداشت. به اين خاطر که يک سگ هستم ويک سگ، سگ است. به نظر آنها چه فرقي مي کند. ماشين حامل زباله در حرکت بود و مي رفت تا آنها را به محل دفن زباله برساند.

چه بايد کرد؟

همانطور که در بخش اول مقاله به بررسي فرهنگها و تعامل آنها بايکديگر و همچنين سيال و پويا بودن فرهنگها پرداختيم ،دردنبالهي سخن به بررسي فرهنگ اسلامي و دين اسلام بعنوانيک کليت و ايد ئولوژي و همچنين جايگاه آن در جامعه عرفي امروز ومقدار شناخت مردم از اين دين خواهيم پرداخت.

روزي خواهد آمد و پيامي خواهد آورد، در رگها نور خواهد ريخت،…   گلياسي به گدا خواهد داد…

**********

براي شناخت کامل يک ايدئولوژي، بايد تعريفي صحيح ، جامع الافراد ومانع الاغيار از آن داشت تا بطور روشن و شفاف شناخته شده و در شناخت آن هيچ گونه

نقطه ي ابهامي نماند، بدين لحاظ علماء دين و پيشوايان مذهبي در تعريفي که از ايدئولوژي  اسلام داشته اند بدين باور بوده اند که: همانطور که ازمعني خود کلمه پيداستيعني تسليم شدن بصورت تمام و کمال در مقابل دستورات خداوند(ج) که توسط پيامبر(ص) و ائمه طاهرين(ع) با عنوان شرايع ديني برمردم عرضه شده است.

حال با توجه به اين معني به بررسي مکتب اسلام مي پردازيم .

اسلام مکتبي است، متعالي و حيات بخش که از آغاز حيات خويش، حضوري گسترده و پويا و زنده در متن اجتماع را براي پيروان خويش رقم زده است وايشان را از هر گونه گوشه گيري و پراکندگي دور داشته و مسير وجهت پويايي وتلاش اجتماعي انسانها را مشخص کرده است و سير تکاملي انسانها را که از حيوانيت آغاز مي شود،به سوي انسانيت کمال مي دهد.

براي انساني که موجودي اجتماعي است ( رفع نياز او را وادار به اجتماعي زندگي کردن نموده است) و زندگي اجتماعي هزارها مشکل برايش بوجود  آورده است و بايد همه ي آنها را (تا حد امکان ) حل کند. بدين سبب نمي تواند راه خود رامستقل از ديگران بر گزيند،فلهذا براي حل کردن
اين مصائب ورسيدن به سعادت  راه سعادتش را در شاهراه مکتب جستجو مي کند ،آن شاهراه اصلي اي که انسان را به سعادت و کمال برساند.

در اينجاست که نياز به مکتب و ايد ئولوژي ضرورت خود را مي نماياند.يعني نياز بهيک تئوري کلي ،يک طرح جامع ،هماهنگ ومنسجم که هدف اصلي آن کمال انسان و تأمين سعادت همگاني است ودر آن خطوط اصلي ،ارزشها ،هنجارها ،نا هنجارها و مسئوليتها مشخص شده باشد و منبع الهام تکاليف براي افراد جامعه بوده باشد و در آن تعريفي جامع از انسان و جايگاه اجتماعي آن ارائه شده باشد که بدين سان از بين تمام مکاتب اين ايدئولوژي، اسلام است که رخ مي نماياند و د ربلنداي تجلي سعادت بشر گام برمي دارد زيرا شارع آن از انسان شناخت کامل داشته است، اين است که بامکاتب غربي تفاوتي تعريفي در شناخت انسان دارد زيرا در مکاتب غربي در تعريف انسان آورده شده است که انسان موجودي است که معنويت فرع و روبناي زندگي مادي اوست ولي درمکتب اسلام تعريفي که از انسان ارائه شده اين است که: انسان موجودي است که معنويت، کمال مطلوب و غايب و نهايت زندگي اوست وبه همين دليل است که معنويت کمالي است که با مراقبت و تلاش و با دقت در به کارگيري و بهره وري  به اندازه از همه مواهب جسمي و روحي براي انسان حاصل شود، نکته اي که غربيها براي تبليغات عليه اسلام به آن تمسک جسته اند اين است که غربيها برآن باورند که در اسلام روحانيت و معنويت درمقابل ماديت قرار گرفته و رقيبي براي آن است ومتأسفانه اين باور به تفکرچند تن از به ظاهر روشن فکران امروزي نيز رسوخ نموده، در صورتيکه اصل اسلام چيز ديگري مي گويد.

بدين صورت که د راسلام معنويت و روحانيت به هيچ وجه درمقابل ماديت و جسمانيت قرار نگرفته است و چنان نيست که انسان مجبور باشد براي رسيدن به حقيقت معنوي ،واقعيت مادي خويش را نابود کند. معنويت اسلامي رقيب ماديت نيست که بخواهد حريف را به نفع خود ازميدان بيرون نمايد، بلکه هدايت کننده و کنترل کننده جسمانيت و ماديت است دين براي آن نيامده است تامارا از جسميکسره غافل سازد و  از دنيا جدا کند ،بلکه براي آن است که به ما «اندازه» بياموزد تا بتوانيم با حفظ اعتدال از افراط و تفريط مصون بمانيم و مثلا چنان نباشيم که خود را فقط تن بيانگاريم و جزبه بهره وري از جسم به هيچ چيز نيانديشيم.

چنان است که در ايدئولوژي اسلامي به تمام جنبه هاي اجتماعي پرداخته و براي هرکدام قوانين خاصي تبيين شده است و افرادي که خود راخواهان سعادت مي دانند و سعادت را جستجو مي کنند آن را مييابند، وليکن تحقق رسيدن به سعادت (هم مادي هم معنوي ) فقط در ايدئولوژي اسلام که در آن بر اساس آموزه هايش (من اصبح ولميهتم بامور المسلمين فليس بمسلم ) افرادش نمي توانند بي تفاوت و بي اعتنا از کنار مسائل اجتماعي بگذرند.چنين است که دين «اجتماعي، زنده و با تحرک»  در طول قرنها همچنان پاينده و مستحکم بر قرار مي ماند وهم کتاب آسمانيش مصداق (ان هذا القرآن في کل زمان نص جديد) همچنان تا روز قيامت کتاب روز است.

با تمام مواردي که تا حا ل ذکر گرديد، قضاوت را شما خوانندهي گرامي بنمائيد که آيا مي توان ايدئولوژي بدين سان کامل که در اصل آن خدشه اي وارد نيست را فداي زرق و برق و شعارهاي عوام فريبانه و ميان تهي مکاتب غربي و شرقي که الهام گرفته از سخنان متناقض، بي پايه و اساس چند سرخوردهي اجتماعي هستند نمائيم .

در حاليکه بر خلاف باور پوک انديشان ملحد که دين را افيون توده ها معرفي مي کنند، همچنين کور انديشان ديگر که رسالت دين را پايانيافته تلقي نموده اند،اکنون مي بينيم که پيروان همان مکتب در راستاي شناسايي بيشتر اسلام و شخصيت هاي اسلامي قلم فرسايي مي نمايند واندک اندک خود اعتراف به استحکام بنيان اسلام نموده و آن را ارمغان آور سعادت بشرمي دانند.

بدين سان که سر توماس آرنولد مورخ انگليسي مي نويسد:

اسلام که مدعي است به اينکه غايت و اهتمام هفتصد ميليون جمعيت را به خود جلب کرده است، تنها راه حلي است براي کليهي بيماريهاي جهان و اين معني، ادعايا لاف گزافي نيست که از ناحيهي من صادر شده باشد،بلکه پيش آمدها دليل و برهان آن است.هر ناظرمتفکري وقتي که به آنچه در آسياي غربي و آفريقا مي گذرد توجه مي کند ،مي تواند حقيقت آن را ارزيابي کند زيرا اين فقط اسلام است که تشکيل جامعهي ملل به معني حقيقي و در طريق صحيح و عملي ،پيش بيني و طرح شده است.

و کنت ديگو بوميئو دانشمند آلماني مي گويد:

اسلاميک دين پاک و بي آلايش و منزه از هر عيب ونقص را براي بشر آورده است.

و برنارد شاو  فيلسوف مشهور انگليسي معترف است به اين که :

من هميشه نسبت به دين محمد (ص) به واسطهي خصلت عجيب «زنده بودنش»نهايت احترام را داشته ام ،به نظر من اسلام تنها مذهبي است که استعداد توافق و تسلط بر حالات گوناگون و صور متغير زندگي ومواجهه با قرون مختلف را دارد.من پيش بيني مي کنم که از هم اکنون آثار آن پديدا رشده است، ايمان محمد (ص) مورد قبول اروپاي فردا خواهد بود .

ودر چنان احوالي که نخبگان عرصهي فلسفه و نويسندگي غربي اعتراف به تثبيت اسلام و حيات جاودانه اش دارند ،ما که خويش را مسلمان مي پنداريم وبه اسلاميتمان مي باليم چه اندازه در بعد دين مطالعه و تفحص داشته ايم و تا چه اندازه مي توانيم در عرصه دينمان اظهار آگاهي بنمائيم.

وهمه براين مسئله واقفيم که هيچ فردي در عرصه اي که آگاهي کامل ندارد نمي تواند اظهار ايده و نظر بنمايد، حال به خود بيانديشيم که، آگاهي ما از دين چه مقدار است که مي آئيم براي خودمان به تأويل و تفسيراز اسلام و ارائه ايده هايمان مي نمائيم که همه اين مسائل و اختلافاتي که د رمذهب اسلامي وجود دارد سرچشمه از همين تأويل و تفسيرهاي به رأي دارند.

خداوند مي فرمايد :هيچ کراهتي د رپذيرفتن دين وجود ندارد پس بايد با  تعمق وتعقل تمام بعد از رسيدن بهيقين و برگزيدن اسلام واقعا آن را برگزينيم نه آنکه به گفتهييکي از معصومين «لقلقه ي زبانمان» باشد و در عملمان چيزي که شهود پيدا نکند اسلام باشد.

واي برما! اگر روزي غربيان برسند به آن حدي که اسلام را عملا برگزينند ولي مامسلمانان هنوز سرگشته در حيطه حصار تنيده ي خود بافته امان بمانيم .

باميد آنروز که تمام ما دانش پژوهان و دين گرايان مسلمان بياييم ونگرشي واقع گرايانه تر بر دين داشته باشيم و آن را وسيعتر ازيک متعصب کور بررسي نمائيم شايد بتوانيم درقبال تهاجم بيگانگان محکم تر استقامت نمائيم

سرمقاله

به نام آنکه هستي نام از او يافت                     فلک جنبش, زمين آرام از او يافت

پاک است خداوندي که دگرگون نمي کند احوال ملتي را تا آن ملت خود احوال خود را دگرگون نسازد.

دوستان و هموطنان عزيز سلام دوباره مارا پذيرا باشيد. به ياري و لطف حضرت حق توانستيم تا براي دومين بار کليک را به طبع رسانيم, اميدواريم که اين شماره بهتر از شماره پيشين و شماره بعدي بهتر از اين شماره شود. انشاء الله

ملت افغانستان در آستانه تجربه کردن اولين انتخابات رياست جمهوري خود قرار دارد, انتخاباتي که رايحه خوش مردم سالاري و پيشرفت را به مشاممان آشنا مي کند و حس خوشايند همبستگي, صلح, آرامش, امنيت و حاکميت بر خود را براي اولين بار برايمان به ارمغان دارد, اين احساس که « آري, ما ديگر بسوي عقب و پس رفت در حرکت نيستيم بلکه بعد از مدتي توقف در آستانه حرکت به پيش و پيشرفت و ترقي هستيم», خدا کند که اين حس خواب و خيال نباشد, زود گذر و دروغين نباشد بلکه واقعيت باشد, پايدار و راستين باشد, هر چند که در ابتدا کم رنگ و مانند سراب به نظر آيد و ليکن بايد هر روز پر رنگتر شود و يقينمان به اثبات رسد که چشمه آبي در انتظارمان هست که ما بسويش تشنه لب و با پاهايي خسته و رنجور, نرم نرمک گام بر مي داريم و به اميد سيراب شدن از آن چشمه از پاي نمي نشينيم.

بسياري بر اين عقيده اند که اين چشمه, سراب و فريبي بيش نيست و ما بسوي آزادي و دموکراسي و پيشرفت نمي رويم بلکه خيالي است باطل. مي گويند انتخابات در افغانستان مانند يک بازي تشريفاتي است که نتيجه اش هيچ تاثيري در روند بازيهاي ديگر ندارد و مهم نيست که چگونه برگزار مي شود فقط برگزار مي شود.

ممکن است درست باشد و در حال حاضر انتخابات شرايط لازم و کافي را براي برگزاري, دارا نباشد تا ما بتوانيم ادعا کنيم که دموکراسي در حال تحقق يافتن است ولي بايد بدانيم که نفس اين انتخابات به اصطلاح تشريفاتي که نتيجه اش را خيلي ها پيشاپيش يقين دارند که چيست, براي جامعه ما بعنوان نخستين قدم بسيار اميدوار کننده است. براي جامعه اي با سطح سواد و شرايط اقتصادي پايين که تازه از باطلاق جنگ و نابودي و برادرکشي بيرون آمده و هنوز بيم آن مي رود که بار ديگر در اين جهنم پاي نهد و هنوز زخمهايش التيام نيافته, اين انتخابات مي تواند مرحمي بر دل داغ دار و نا اميد مردمش باشد. شايد اين مرحم بلافاصله مداواي زخمهاي عميق نکند ولي گمان مي رود که قدرت کم کردن شدت خونريزي را داشته باشد.

از سوي ديگر ما خواهان حرکت بسوي جامعه اي مردم سالار هستيم, انتخابات يکي از معيارها و ويژگيهاي اين جامعه است ولي اصول بنيادي و اساسي دموکراسي, خردگرايي(در قالب سه اصل خرد ورزي, خرد پذيري, خردمندي) , قانون و عدالت مي باشد. اگر جامعه ما به همين اصل اول خود را برساند مطمئناً انتخابات آتي صد در صد متفاوت با اين دوره خواهد بود و سرنوشت را خود ملت افغانستان رقم خواهد زد, در غير اينصورت وضع از اين بهتر نخواهد شد. جامعه اي که خرد و قانون حکم فرماست و مردم اش به خردمندي و قانونمداري رسيده اند عدالت نيز رعايت مي شود در نتيجه آزاديها تعريف شده و مردم به آرمانهاي خود خواهند رسيد. بحث در مورد دموکراسي و شرايط و ويژگيهايش را مي گذاريم به عهده اهلش و بيش از اين نمي گوييم, ولي اين را مي گوييم که اگر انتخابات عادلانه نيست ولي هست, و اين بودنش جاي شکر دارد اما بايد تلاش کنيم که همه چيز را آهسته, آهسته و سنجيده بسوي قانونمند و عادلانه کردن پيش ببريم و نگذاريم ديگران برايمان تصميم بگيرند و اين مهم فقط با حرکت بسوي توسعه فرهنگي و اقتصادي و سياسي و … امکان پذير است که در اين راه همگان متحمل شدائد و مشکلاتي خواهيم شدکه با عزمي راسخ و همگاني به مطلوب خويش خواهيم رسيد.

به اميد سرافرازي ملت شريف افغانستان

سردبير

هدفهای تربيتی وروشهای پياده نمودن

سيد سليمان حسينی

مهمترين شرطی که بايددردرجه اول برای موفقيت درهرکار رعايت نماييم – بينش و آگاهی نسبت به آن عمل است. زيراانسان دارای هدف خاص برای نيل به خواسته خويش علاوه برسعی وتلاش پيگيري بايد به تمام راههايی که او را به مطلوبش می رساند آشنايی درستی باشد . مثلا شخصی که هدف وخواسته اش صعود به ستيغ کوه باشد بايد علاوه بر داشتن سلامت جسمانی و آمادگی بدنی و ساير شرايط الزامی به  فنون کوه نوردی نيز آشنا باشد تا درکارخود موفق گردد زيرا شناسايی و بينش درهرکارلازم است ولی درامر تربيت انسان ضرورتش افزون تراست بخاطر اينکه انسان موجودی پيچيده ودشوار است. و زمينه های روانی فرد فردش براساس وراثت ومحيط تربيتی اومختلف است همچنين دليل دو فردی را که از لحاظ روحيات دقيقا مانند هم باشند نمی توان يابيد. بنابر اين چنانچه بخواهيم در راستای تربيت وتعليم نيروی انسانی فعاليت نماييم ابتدا بايد هدفهای خاص تربيتی رادرنظرداشته باشيم زيرا هدفها ی تربيتی از يک لحاظ جهت های مختلف رشد هستند. يعنی رشد همه جانبه شخصيت افراد درجهات تسريع می نمايند بنابر اين شرط اصلی درانتخاب هدفها رشدکنندگی وتکامل پذيربودن آنهامی باشد. به لحاظ اينکه ارائه هر مطلبی به عنوان هدف بايد زمينه رشد و ترقی فرد را تامين کند. سابق هدفهای تربيتی بيشتر جنبه آموزشی داشت وغرض اين بود که ذهن شاگردان را از معلومات پراکنده پرنمايند درصورتی که مربيان جديد معتقدندکه هدف تعليم وتربيه بايد ايجاد تغيير در انديشه ها-عادات وتمايلات فرد باشد. درجامعه ای که ايده آل های دموکراتيک به عنوان ايده آلهای اجتماعی پذيرفته شده اند هدفهای تربيتی نيز بايد شاگردان را به سوی اين ايده آلها سوق دهد. درجامعه اسلامی هدفهای تربيتی بايد از تعاليم عاليه اسلام استخراج شود. بنابراين پرورش شخصيت هايی باتقوا متفکر-ايثارگر- مجاهد و مسئول و خداپرست هدف اساسی تعليم وتربيت اسلامی راتشکيل می دهد. بنابراين چنانچه هدفها ايده آلهای دموکراتيک سازش داشته باشد نمی توان بعضی ازهدفها راموافق وبعضی رامخالف با اين ايده آلها انتخاب نمود بلکه راستايی واحد در هدف را در نظر داشته و الزاما مراعات نمود زيرا همسويی هدفها شرط اصلی موفقيت درفعاليت های تربيتی می باشد و همچنين در برگزيدن هدفها با توجه به محدوديت ها و امکانات حتما بايد عملی بودن آنها را در نظر گرفت زيرا فقط تئوريزه بودن هدفها تا زمانی که جامه عمل نپوشيده اندکاری از پيش نخواهند برد. زيرا انواع روشهای نيل به هدفهای تربيتی را نيز همراه با ارائه اين اهداف بايد بيان نمود و دراين اهداف تمام جوانب مختلف رشدانسان ازجمله جنبه معنوی-اجتماعی-عاطفی وعقلانی را در نظر داشت هدفهای تربيتی  برای تمام افرادی که در فعاليت های تربيتی مشارکت دارندقابل فهم باشد زيرا هدفهای مبهم وغير قابل اادراک نمی توانند فعاليت های افراد را راهبری نمايند و با توجه به اين مطلب که احتياجات جامعه وافراد و مبانی تربيتی رو به رشد می باشند. بدين لحاظ هدفهای تربيتی نيز لزوما بايد متغير و با احتياجات جامعه و افراد سازش داشته باشد. با توجه به موارد فوق االذکر در مورد شرايط وخصوصياط هدفهای تربيتی برای نهادينه سازی آن درجامعه نيز روشهايی رابايد مد نظر داشت روشهای موردنظربدين قرار است:

الف:تشويق    ب:تنبيه       ج:الگويی     د:ابرازمحبت      و…

تشويق : يکی ازروشهای بسيار موثر در تربيت و رسيدن به اهداف تربيتی تشويق می باشد زيرا تشويق بر خلاف ساير عوامل تربيتی عاملی وادار کننده است که به انسان نيرو و انرژی می دهد و اين خودسبب ايجاد انگيزه می گردد. زيرا وجود انگيزه فرد را احياء می کند و او را از ياس و بدبينی نجات داده و موجبات دلگرمی اش رابه زندگی فراهم می نمايد. زيرا انگيزش نوعی تلقين قدرت به حساب می آيد و اگر شکست هايی را هم درسرراه انسان واقع شود باتلاش وکوشش حاکی ازمقدارقوت حاصل ازانگيزه آن مشکلات را از سرراه خود خواهد برداشت. وبرای اينکه تشويق همگام بااصول تربيتی صحيح باشد و زيان وخطری را برای فرد و جامعه موجب نشود.

باشدکه اهم اعضاء فعلا بيان می گردد.

اولا: بايد عمل و اخلاق صحيح فرد را تشويق نمود تا به کارآيی موثر عمل خويش پی برد و بفهمد که کار سازنده ارزش دارد. ثانيا: تشويق بگونه ای باشد که از تاييد درونی فرد برخوردار باشد طوری که او واقعا خود را مستحق بداند نه اينکه وسيله ای برای دلخوش نمودن اوباشد ثالثا: تشويق صورت رشوه و وعده ووعيد به خود نگيرد. تشويق را وسيله بايد دانست و نبايد بصورت هدف و غايت در آيد و در امر تشويق از افراط وتفريط جلوگيری شود تا از ارزش تشويق کاسته نگردد.

تنبيه: يکی ديگر از روشهای تربيتی تنبيه است البته استفاده از اين روش زمانی امکان پذير است که ساير عوامل تربيتی از تاثير و کارآيی در مورد فرد نارسا و عاجز باشند. علي هذا تنبيه يکی ازعوامل بازدارنده است و درشرايط بخصوصی نيرومندترين و ضروريترين وسيله ضمانت خير و سعادت برای جامعه انسان است.جامعه ژرف بين و انديشمندان آگاه به خوبی می دانند که ادامه حيات و زندگی سعادت مندانه درسايهء تاييدعملی اصل تنبيه و مجازات و قصاص امکان پذير است.

برای انطباق صحيح تنبيه با اوصول تربيتی صحيح بايد شرايطی را در نظر داشت که عبارتند از:

1.    تنبيه بايد به عنوان آخرين روش تربيتی مورد استفاده قرار گيرد.

2.    تنبيهی مناسب با نوع مختلف در نظر گرفته  شود.

3.    تنبيه برای نکوهش عمل صورت پذيرت تا فرد بتواند علت تنبيه را درک نمايد و در موارد ديگر از آن دوری کند.

4.                 درتنبيه به هيچ وجه انتقام و يا ساير عوامل احساسی شرکت نداشته باشند. بگونه ای که در فرد اين احساس پديد نيايدکه آنها از تنبيه وی خوشحالند.

الگويی : روش ديگر در پياده نمودن اهداف تربيتی روش الگويی می باشد زيرا غريزه تقليد يکی ازغرايز نيرومند و ريشه دار در انسان است و بدين خاطر است که گرايش انسان به تقليد از ديگران و تشبيه به آنها يکی از عوامل اساسی خود باختگی و جرات انسان در ارتکاب فساد ويا انجام اعمال نيک می باشد. مواردی را که در پياده نمودن اين روش بايد مورد توجه قرار داد اين است که الگو دارای تهذيب عملی باشد يعنی شخصيتی را که به عنوان الگو قرار می دهيم بايد گفتارش عين رفتارش باشد زيرا آنچه در برابر ديدگان انسان قرار دارد اثربخش تر و آموزنده تر از حقايقی است که بگوش می رسد و يا خوانده می شود. تعليم عملی نافع تر از تعليم زبانی است. و بدين جهت بايد اثر سوء دوگانگی در رفتار و گفتار وجود نداشته باشد زيرا نتيجه آموزندگی آن معکوس خواهدبود به قول معروف((رطب خورده کی منع رطب تواندکرد))

مسئله دومی که بايد در نظر داشت اين است که: احتمالا افرادی را که بعنوان الگو برای فرد هستند نبايد اصطکاک الگوها را بوجود بياورند منظور ازاصطکاک الگوها برخوردها و تعارض هايی است که گاهی ميان الگوهای مورد علاقه افراد وجود دارد.

بنابر اين برای حفظ شخصيت انسانی وجلوگيری ازهرگونه عدم تعادل روانی هماهنگی الگوها امری ضروری است. خانواده ومربيان محترم موظفند الگوهايی را در اختيار افراد قرار بدهند که هماهنگ با رهنمودهای اسلامی باشد و در اين جهت بايد احساس مسئوليت کنند چنان نتايج سوئی عايد فرد نگردد.و از ديگر روشهای پياده نمودن اهداف تربيتی روش ابراز محبت می باشد زيرا محبت نياز اساسی و طبيعی انسان می باشد بدين خاطر به بسياری دانشمندان منشاء بسياری از عقده ها عدم ارضاء فرد از محبت است. در روش ابراز محبت برای جلوگيری از پيدايش احساس حقارت بايد از زياده روی در اعمال محبت اجتناب نمود. و روشهای ديگری نيز از جمله تکريم شخصيت موعظه  نصيحت و…

می باشد که در اين مقاله مجالی برای بيان آنها نمی باشد

از فروشگاه ما دیدن فرمایید رد کردن