خانه «=« مقالات سایت (برگه 7)

مقالات سایت

واقعه عاشورا از دیدگاه مشاهیر و متفکران

عظمت قیام امام حسین (ع) و سرداری که بر نیزه قرنها بر جان و روح و دل انسانهای آزاده از مومن و بی دین سرداری کرد چیزی نیست که در چند سط یا چند کتاب بشود روایت کرد و در هیچ مرز زمان و مکانی محدود نمی شود . بزرگمردی که فلک بر همتش و نشان بندگی اس نزد باریتعالی سر تعظیم فرود می آورد.

رود خونى که از شهیدان کربلاى معلى بر صحراى طفّ جارى شد، فرات حقیقتى گشت که جرعه نوشان عزت و آزادگى را از هر مذهب و مسلک و هر دین و آیین به قدر تشنگى سیراب کرد. در این مسیر هر اندیشمندى که صداى کربلا بعد از قرنها به گوشش مى رسد، از عظمت آن لب به اعتراف مى گشاید و از عظمت روح امام حسین(ع) مى نویسددر این نوشتار مختصر، سخنان تعدادى از بزرگان و متفکّران جهان را در این باره مى خوانید.

ابن ابى الحدید

این دانشمند نامدار اهل سنت، مى نویسد: «سالار پرشکوه شکست ناپذیران روزگار و قهرمان کسانى که در برابر ذلّت و تحقیر سر فرود نیاورده، و به عصرها و نسلها درس جوانمردى و شرافت و مرگ پر افتخار را زیر سایه شمشیرهاى آخته داد، و آن را بر سازش با بیداد و فریب برگزید، پدر یکتاپرستان گیتى حسین(ع)، فرزند رشید على(ع) است. استبدادگران اموى به آن شخصیت تسخیر ناپذیر و یارانش امان دادند، امّا او بدان دلیل که نمى خواست در برابر ذلّت و بیداد سر خم کند، و نیز بیم آن داشت که اگر با پذیرش امان نامه کشته هم نشود، ذلّت بر او و دیگر آزاد منشان رهرو راهش از سوى «عبید» و دیگر خودکامگان سیاهکار و حقیر تحمیل گردد، مرگ پر عزّت و افتخار را بر زندگى ذلیلانه برگزید.»

علامه محمد اقبال لاهورى

علامه اقبال، اندیشمند، عارف و شاعر پر آوازه پاکستانى، به حق از مفاخر و اندیشمندان اهل سنت در قرون معاصر است.

از میان رهبران اهل سنت، این مصلح بزرگ اسلامى، بیش از دیگران به اهمیت زنده نگه داشتن محرم و عزادارى امام حسین اهتمام ورزید و این موضوع را با قلم و شعر مورد تأکید قرار داد. او در جاى جاى دیوان شعرخود از امام حسین (ع) و عشق او به حقیقت و لزوم پیروى از آن حضرت و آموزش آزادى و آزادگى از قیام وى یاد مى کند و سرانجام خود تصریح مى کند نه تنها آزادى بلکه:

رمز قرآن از حسین آموختیم  ز آتش او شعله ها افروختیم

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز  تازه از تکبیر او ایمان هنوز

اى صبا! اى پیک دور افتادگان!  اشک ما بر خاک پاک او رسان

چارلز دیکنز نویسنده انگلیسى مى گوید:

«اگر منظور امام حسین (ع) جنگ در راه خواسته هاى دنیایى خود بود، من نمى فهمم چرا خواهران و کودکانش را همراه خود برد؟ پس عقل چنین حکم مى کند که او به خاطر اسلام، فداکارى کرد.»

جستیس آ. راسل، شاعر انگلیسى:

«… آنها دهان مبارک امام را با شلاقهاى خود نواختند. اى بدنى که زیر پاى ستوران قرار گرفتى، این همان بدن پاکى است که بینندگان را مسحور مى کرد. خونى که از رگ هاى مبارک ریخته و خشک شده معجونى آسمانى است که تاکنون هیچ چیزى با چنین رنگ الهى، رنگ نشده است. اى زمین برهنه و بایر کربلا که در روى تو نه علفى است و نه چمنى، براى ابد آهنگ حزن و آه تو بر تو پوشیده باد، چون که در سرزمین تو بدن پاره مقدس پسر فاطمه(س) افتاده است که روح خویش را به خدا تقدیم نمود.»

موریس دوکبرى، مورّخ اروپایى:

«اگر تاریخ نویسان ما حقیقت روز عاشورا را درک مى کردند، این عزادارى را غیر عادى نمى پنداشتند. پیروان امام حسین(ع) به واسطه عزادارى براى امام مى دانند که زبونى و پستى و زیردستى و استعمار و استثمار را نباید قبول کنند؛ زیرا شعار امام و پیشواى آنان تن ندادن به ظلم و ستم بود. حسین در راه شرف و ناموس و مردم و بزرگى مقام و مرتبه اسلام از جان و مال و فرزند گذشت و زیر بار استعمار و ماجراجویى هاى یزید نرفت. پس بیائید ما نیز شیوه او را سرمشق خود قرار داده و از ظلم یزیدیان و بیگانگان خلاصى یافته و مرگ با عزّت را بر زندگى با ذلّت ترجیح دهیم؛ این است خلاصه تعالیم اسلامى…».

بارتولومو:

وى به مسئله اى تازه در تاریخ اشاره مى کند که از ارتباط ایرانیان با امام حسین (ع) حکایت دارد و آن این که نماینده امام حسین (ع) در پنج فرسخى کوفه در محلّى به نام «سلوجى» براى ایرانیان به زبان فارسى سخنرانى و حکومت یزید را براى آنها افشا کرد: «… از روزى که یزید به جاى پدر در دمشق نشست، فسق و فجور در دستگاه علنى شد،… درآمد بیت المال فقط صرف پرداخت مستمرى کسانى گردید که مى توانند وسایل فسق و فجور یزید را فراهم کنند. زنهاى بیوه و یتیمانى که شوهر و پدرشان در جنگ کشته شده اند، در بلاد گدایى مى کنند و هیچ کس به فکر تأمین زندگى آنها نیست. احترام خانواده نبوّت رفته،… امام حسین (ع) مشاهده مى نماید حکومت ظلم و فساد بزودى اسلام را از بین خواهد برد؛ از این رو تصمیم گرفت براى نجات اسلام از ظلم و ستم، اقدام کند.»

ویل دورانت:

«شیعیان در کربلا در جایى که امام حسین (ع) به قتل رسیده، به یادگار وى زیارتگاه بزرگى ساخته اند و هنوز هم هر ساله حادثه غم انگیز قتل وى را نمایش مى دهند و عزادارى مى کنند و از یادگار على و دو فرزندش حسن و حسین (ع) تجلیل به عمل مى آورند.»

سلیمان کتانى:

از دیدگاه این نویسنده، هنوز هم صداى خونخواهى حسین پس از قرن ها به گوش مى رسد: «اى معاویه… پسرت یزید با حسین بناى خشونت و بى رحمى را گذاشت، سرش را برید و به عنوان هدیه شیرینى به خواهرش زینب داد تا به کربلا بیاید و فریاد شیون از ناى شیعه و طرفدارانش بر آید که هنوز هم به خونخواهى حسین بلند است.»

توماس کارلایل، مورّخ و فیلسوف انگلیسى:

«بهترین درسى که از سرگذشت کربلا مى گیریم این است که امام حسین (ع) و یارانش ایمانى استوار به خدا داشتند. آنها با اعمال خویش ثابت کردند که در مقام مبارزه حق و باطل، تفوّق عددى و کثرت عددى اهمیّت ندارد و پیروزى حسین (ع) با وجود اقلیّتى که داشت، باعث شگفتى من است.»

جرج جرداق، دانشمند و ادیب مسیحى:

«آن غیرتمندى که تا این پایه به ناموس مردمان اهتمام مى ورزید و در حمایت از همسر و خانواده دیگران دمى از مجاهدت باز نمى ایستاد، چون در میدان رزم (طفّ) یکه و تنها ماند و از زخم شمشیر و نیزه و زوبین بر زمین نشست و اوباش کوفه و سربازان مزدور دستگاه حاکم را دید که از هر سو به سرپناه (خیمه) زن و فرزندانش حمله ور هستند، دست پولادین خونین بر آورد و ندا زد که: «هان اى نامردان! اگر دین ندارید، آزادگى را در زندگى فرو مگذارید.»

همچنین وى مى گوید: وقتى یزید مردم را تشویق به قتل حسین (ع) و مأمور به خونریزى مى کرد آنها مى گفتند: «چه مبلغ مى دهى؟»؛ امّا یاران حسین (ع) به او مى گفتند: «ما با تو هستیم؛ اگر هفتاد بار کشته شویم، باز مى خواهیم در رکابت جنگ کنیم و کشته شویم.»

فردریک جمس:

«درس امام حسین(ع) و هر قهرمان شهید دیگرى این است که در دنیا اصول ابدى عدالت و ترحّم و محبت وجود دارد که تغییر ناپذیرند و هم چنین مى رساند که هرگاه کسى براى این صفات، مقاومت کند و بشر در راه آن پافشارى نماید، آن اصول همیشه در دنیا باقى و پاپدار خواهد ماند.»

مَهاتما گاندى (رهبر استقلال هند):

من زندگى امام حسین (ع)، آن شهید بزرگ اسلام را به دقّت خواندم و توجّه کافى به صفحات کربلا نموده ام و بر من روشن است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستى از سرمشق امام حسین(ع) پیروى کند.

محمّد على جناح (رهبر بزرگ پاکستان):

هیچ نمونه اى از شجاعت، بهتر از آن که امام حسین (ع) از لحاظ فداکارى و تهوّر نشان داد در عالم پیدا نمى شود. به عقیده من تمام مسلمانان باید از سرمشق این شهیدى که خود را در سرزمین عراق قربان کرد پیروى نمایند.

لیاقت على خان (نخستین نخست وزیر پاکستان):

این روز محرّم، براى مسلمانان سراسر جهان معنى بزرگى دارد. در این روز، یکى از حزن آورترین و تراژدیک ترین وقایع اسلام اتفاق افتاد، شهادت حضرت امام حسین (ع) در عین حزن، نشانه فتح نهایى روح واقعى اسلامى بود؛ زیرا تسلیم کامل به اراده الهى به شمار مى رفت. این درس به ما مى آموزد که مشکلات و خطرها هر چه باشد، نباید ما از آن پروا کنیم و از حق و عدالت منحرف شویم.

ادوارد براوْن (مستشرق معروف انگلیسى):

آیا قلبى پیدا مى شود که وقتى درباره کربلا سخن مى شنود، آغشته با حزن و ألم نگردد؟ حتّى غیر مسلمانان نیز نمى توانند پاکى روحى را که در این جنگ اسلامى در تحت لواى آن انجام گرفت انکار کنند.

ل. م. بوید:

در طىّ قرون، افراد بشر همیشه جرأت و پردلى و عظمت روح، بزرگى قلب و شهامت روانى را دوست داشته اند و در همینهاست که آزادى و عدالت هرگز به نیروى ظلم و فساد تسلیم نمى شود. این بود شهامت و این بود عظمت امام حسین (ع)؛ من مسرورم که با کسانى که این فداکارى عظیم را از جان و دل ثنا مى گویند شرکت کرده ام، هرچند که ۱۳۰۰ سال از تاریخ آن گذشته است.

واشنگتن ایروینگ (مورخ مشهور آمریکایى):

براى امام حسین (ع) ممکن بود که زندگى خود را با تسلیم شدن اراده یزید نجات بخشد، ولى مسئولیت پیشوا و نهضت بخش اسلام اجازه نمى داد که او یزید را به عنوان خلافت بشناسد. او به زودى خود را براى قبول هر ناراحتى و فشارى به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنى امیّه آماده ساخت. در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در ریگهاى تفتیده، روح حسین (ع) فناناپذیر است. اى پهلوان و اى نمونه شجاعت و اى شهسوار من، اى حسین(ع)!

توماس ماساریک:

گر چه کشیشان ما هم از ذکر مصائب مسیح مردم را متأثر مى سازند، ولى آن شور و هیجانى که در پیروان حسین (ع) یافت مى شود در پیروان مسیح یافت نخواهد شد و گویا سبب این باشد که مصائب مسیح در برابر مصائب حسین (ع) مانند پرکاهى است در مقابل یک کوه عظیم پیکر.

ماربین آلمانى (خاورشناس):

حسین (ع) با قربانى کردن عزیزترین افراد خود و با اثبات مظلومیت و حقانیّت خود، به دنیا درس فداکارى و جانبازى آموخت و نام اسلام و اسلامیان را در تاریخ ثبت و در عالم بلند آوازه ساخت. این سرباز رشید عالم اسلام به مردم دنیا نشان داد که ظلم و بیداد و ستمگرى پایدار نیست و بناى ستم هر چه ظاهرا عظیم و استوار باشد، در برابر حقّ و حقیقت چون پرکاهى بر باد خواهد رفت.

آنتوان بارا (مسیحى، کتاب: حسین در اندیشه مسیحیت):

من در مورد زندگى و حرکت حسین (ع) بیشتر به بعد انقلابى شخصیت ایشان شیفته شده ام. آن حضرت در مرامنامه قیام خود اعلام مى کند: «انى لم اخرج اشرا ولا بطرا و لامفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى»؛ من از روى هوسرانى و خوشگذرانى و براى افساد و ستمگرى قیام نکرده ام بلکه قیام من براى اصلاح در امت جدم و براى امر به معروف و نهى از منکر و حرکت براساس سیره جد و پدرم است. این روح انقلابى مى تواند کار معجزه آسا بکند اگر هر انسانى در هر زمان و مکان از آن برخوردار باشد و ما در سالهاى پیروزى انقلاب و عزت و افتخارات اخیر در ایران شاهد بودیم مردم و رهبران این کشور براساس این فلسفه حرکت خود را آغاز و با ظلم و استکبار مخالفت کردند و با تمام قدرت در برابر آن قیام نمودند. بعد دیگر شخصیت امام حسین (ع) که مرا شیفته خود کرده، تواضع ایشان در کنار روح انقلابى است این دو خصیصه نمى تواند در یک شخص جمع شود. تواضع از صفات و ویژگیهاى برگزیدگان خداست او در عین احساس عزت و آزادگى و سرافرازى در برابر دشمنان، تواضع خاص خود را دارد. این بعد عظیمى است که از ویژگى امام بشمار مى رود.

حماسه حسین (ع) تنها مختص سنى و شیعه و مسلمان نیست بلکه متعلق به هر مومن است؛ چنان که در حدیث آمده «انّ لقتل الحسین حرارهً فى قلوب المؤمنین لاتبرد ابدا».

در این حدیث نگفته فى قلب المسلم. بلکه هر انسان آزاده اى که به راه و رسم حسین ایمان دارد را شامل مى شود. از این رو، جهانیان و اندیشمندان وقتى از سیره حسین آگاه مى شوند شیفته آن مى گردند. همان طور که شیفته راه و مسلک على ابن ابى طالب(ع) شده اند.

وى، تشیع را بالاترین درجات عشق الهى معرفى مى کند و امام حسین(ع) را فقط متعلق به شیعه یا مسلمانان نمى داند بلکه متعلق به همه جهانیان مى داند و او را با عبارت «حسین گوهر ادیان» معرفى مى کند و در پایان، سخنش را با این عبارت به انتها مى رساند که «حسین علیه السلام در قلب من است».

بنتُ الشّاطى (نویسنده مصرى):

زینب، خواهر حسین(ع) لذّت پیروزى را در کام ابن زیاد و بنى امیّه تلخ کرد و در جام پیروزى آنان قطرات زهر ریخت، در همه حوادث سیاسى پس از عاشورا، همچون قیام مختار و عبدالله بن زبیر و سقوط دولت امویان و برپایى حکومت عباسیان و ریشه دواندن مذهب تشیّع، زینب، قهرمان کربلا نقش برانگیزنده داشت.

عبّاس محمود عقّاد (نویسنده و ادیب مصرى):

جنبش حسین (ع)، یکى از بى نظیرترین جنبشهاى تاریخى است که تاکنون در زمینه دعوتهای دینى یا نهضتهاى سیاسى پدیدار گشته است … دولت اموى پس از این جنبش، به قدر عمر یک انسان طبیعى دوام نکرد و از شهادت حسین(ع) تا انقراض آنان بیش از شصت و اندى سال نگذشت.

احمد محمود صُبحى:

اگر چه حسین بن على (ع) در میدان نظامى یا سیاسى شکست خورد (به ظاهر)، امّا تاریخ، هرگز شکستى را سراغ ندارد که مثل خون حسین(ع) به نفع شکست خوردگان تمام شده باشد. خون حسین (ع)، انقلاب پسر زبیر و خروج مختار و نهضتهاى دیگر را در پى داشت، تا آنجا که حکومت اموى ساقط شد و نداى خونخواهى حسین(ع)، فریادى شد که آن تختها و حکومتها را به لرزه درآورد.

محمد زُغلول پاشا (در مصر، در تکیه ایرانیان):

حسین(ع) در این کار به واجب دینى و سیاسى خود قیام کرده و این گونه مجالس عزادارى، روح شهادت را در مردم پرورش مى دهد و مایه قوّت اراده آنها در راه حق و حقیقت مى گردد.

عبد الرحمن شرقاوى (نویسنده مصرى):

حسین (ع)، شهید راه دین و آزادگى است. نه تنها شیعه باید به نام حسین (ع) ببالد، بلکه تمام آزادمردان دنیا باید به این نام شریف افتخار کنند.

طه حسین (دانشمند و ادیب مصرى):

حسین (ع) براى به دست آوردن فرصت و از سرگرفتن جهاد و دنبال کردن از جایى که پدرش رها کرده بود، در آتش شوق مى سوخت. او زبان را درباره ء معاویه و عمّالش آزاد کرد، تا به حدّى که معاویه تهدیدش نمود. امام حسین (ع)، حزب خود را وادار کرد در طرفدارى حق سختگیر باشند.

عبد المجید جَودهُ السحّار (نویسنده مصرى):

حسین(ع) نمى توانست با یزید بیعت کند و به حکومت او تن بدهد، زیرا در آن صورت، بر فسق و فجور، صحّه مى گذاشت و ارکان ظلم و طغیان را محکم مى کرد و بر فرمانروایى باطل تمکین مى نمود. امام حسین (ع) به این کارها راضى نمى شد، گر چه اهل و عیالش به اسارت افتند و خود و یارانش کشته شوند.

علامه طنطاوى (دانشمند مصرى):

(داستان حسینى) عشق آزادگان را به فداکاری در راه خدا برمى انگیزد و استقبال مرگ را بهترین آرزوها به شمار مى آورد، چنانکه براى شتاب به قربانگاه، بر یکدیگر پیشى جویند.

العُبیدى (مفتى موصل):

فاجعه کربلا در تاریخ بشر نادره اى است، همچنان که مسبّبین آن نیز نادره اند… حسین بن على(ع) سنّت دفاع از حق مظلوم و مصالح عموم را بنا بر فرمان خداوند در قرآن به زبان پیامبر اکرم (ص) وظیفه خویش دید و از اقدام به آن تسامحى نورزید. تمام هستى اش را در آن قربانگاه بزرگ فدا کرد و به این سبب نزد پروردگار، «سرور شهیدان» محسوب مى شود و در تاریخ ایام، «پیشواى اصلاح طلبان» به شمار رفت. آرى، به آنچه خواسته بود و بلکه برتر از آن، کامیاب گردید.

گیبون (مورخ انگلیسى):

در طى قرون آینده بشریت و در سرزمینهاى مختلف، شرح صحنه حزن آور مرگ امام حسین موجب بیدارى قلب خونسردترین خواننده خواهد شد. چندانکه یک نوع عطوفت و مهربانى نسبت به آن حضرت در خود مى یابد.

نیکِلْسون (خاورشناس معروف):

بنى امیّه، سرکش و مستبد بودند، قوانین اسلامى را نادیده انگاشتند و مسلمانان را خوار نمودند … و چون تاریخ را بررسى کنیم، گوید: دین بر ضدّ فرمانفرمایى تشریفاتى قیام کرد و حکومت دینى در مقابل امپراطورى ایستادگى نمود. بنابراین، تاریخ از روى انصاف حکم مى کند که خون حسین (ع) به گردن بنى امیّه است.

سر پرسى سایکسْ(خاورشناس انگلیسى):

حقیقتا آن شجاعت و دلاورى که این عدّه قلیل از خود بروز دادند، به درجه اى بوده است که در تمام این قرون متمادى هر کسى که آن را شنید، بى اختیار زبان به تحسین و آفرین گشود. این یک مشت مردم دلیر غیرتمند، مانند مدافعان ترموپیل، نامى بلند غیرقابل زوال براى خود تا ابد باقى گذاشتند.

تاملاس توندون (هندو، رئیس سابق کنگره ملّى هندوستان):

این فداکاریهاى عالى از قبیل شهادت امام حسین(ع) سطح فکر بشریت را ارتقا بخشیده است و خاطره آن شایسته است همیشه باقى بماند.

هک خودرو های هوشمند؛ نگرانی خودروسازان

خودروهای امروز با اتصال به شبکه‌های هوشمند کامپیوتری، سرویس‌هایی ارائه می‌کنند که پیش‌تر تصور آن هم برای خودروسازان ممکن نبود. سرویس تاکسی‌رانی “اوبر” قرار است به زودی تاکسی‌های بی‌راننده خود را روانه شهرها کند و خودروساز آمریکایی “تسلا” سیستم ناوبری اتوماتیک را در خودروهای الکتریکی جدیدش تعبیه کرده است.

خودروهای بی‌راننده گوگل در سطح شهرها می‌چرخند و امید می‌رود که به زودی خودروها تبدیل به واگن‌های آکنده از کامپیوترهای هوشمندی شوند که سرنشین فقط در آنها می‌نشیند و در اوج امنیت و آرامش به مقصد می‌رسد.

توسعه هوش خودروها مواهبی بی‌سابقه به ارمغان می‌آورد، اما سویه تاریکی هم دارد که منشا نگرانی‌های هراس‌آوری برای خودروسازان است: اتصال خودروها به شبکه‌ها، آنها را در برابر حملات هکرها آسیب‌پذیر می‌کند.

وجود یک حفره امنیتی کافی است تا هم‌زمان با لذت بردن شما از ناوبری اتوماتیک خودروی هوشمندتان، هکر زبده‌ای راه نفوذ را یافته باشد و مشغول ایجاد اختلال در سیستم یا بهره‌کشی از آن باشد. در چنین شرایطی هر اتفاقی ممکن است.

یک سال پیش بود که چارلی میلر و کریس والاسک یک خودروی جیپ چروکی را که با سرعت ۱۰۰ کیلومتر در ساعت در حرکت بود، از راه دور هک کردند و کنترل آن را به دست گرفتند. آنها با لپ‌تاپی که می‌توانست در هر نقطه‌ای از جهان باشد، وایرلس، در حالی که روی مبل لم داده بودند، کولر ماشین را روشن کردند، موزیکی را با بلندترین صدای ممکن پخش کردند، ترمز ماشین را از کار و برف‌پاکن‌ها را به کار انداختند و دست آخر موتور را متوقف کردند.

آنها اگر می‌خواستند حتی می‌توانستند فرمان ماشین را کامل بچرخانند، یا پدال گاز را تا ته بفشارند. گزارش اندی گرینزبرگ از این ماجرا در “وایرد” همچون بمبی بود در دنیای خودرو و تکنولوژی و البته خبری بد و تحقیرکننده برای کمپانی تولیدکننده این ماشین‌ها، کرایسلر.

رایسلر در پی این ماجرا فراخوانی برای بازگشت ۱/۴ میلیون خودرویی که در معرض تهدید امنیتی مشابه بودند صادر کرد. تا پیش از آن هیچ‌کسی در این کمپانی تماس‌ها و تکاپوهای این دو هکر “کلاه‌سفید” را جدی نگرفته بود.

انتشار حاصل کار آنها تاثیرات عمیقی بر تصور عمومی از پدیده هک خودروها گذاشت و کمپانی‌ها را وادار کرد تمهیدات امنیتی جدی‌تری بیاندیشند. کریس والاسک و چارلی میلر اکنون به عنوان پژوهشگر برای مرکز پژوهش‌های پیشرفته “اوبر” کار می‌کنند.

در ماه مارس ۲۰۱۶ پلیس فدرال آمریکا برای نخستین بار بیانیه‌ای صادر کرد تا هشدار دهد خودروها بیش از پیش آسیب‌پذیر شده‌اند.

هکرها در کنفرانس‌های سالانه خود حالا بخش ویژه‌ای برای نفوذ به ماشین‌ها دارند و کمپانی‌های خودروسازی هم دریافته‌اند که برای ارتقای امنیت باید به همکاری با هکرها تن بدهند؛ دست در دست هکرهای کلاه‌سفید، برای مقابله با تهدید هکرهای کلاه‌سیاه و تخریب‌چی که در کمین‌اند تا با حمله به آسیب‌پذیری‌ها، به کاربران ضربه بزنند و بهره‌کشی کنند.

در نهایت، متخصصان امنیت هشدار می‌دهند که خودروسازان باید سرمایه‌گذاری بسیار بیشتری در این زمینه کنند تا وضعیت متحول شود، چون هزینه ناکامی در تامین امنیت خودروهای هوشمند را انسان‌ها با جان و خون خود خواهند پرداخت.

رسانه های همگانی درگیر با مشکلات

حسینی/ رسانه ها در حافظان اصل آزادی بیان در کشور هستند. اما این بخش با بیشترین مشکلات نیز همراه بوده  و هستند. رسانه های همگانی در حال حاضر نیز با مشکلات زیادی درگیرند.

آزادی بیان و آزادی مطبوعات یکی از دستاوردهایی بوده که افغانستان بعد از سقوط رژیم طالبان بدان دست یافته و از افتخارات آن می باشد. اما در طی سالهای گذشته به میزان نگرانی ها از محدودیت هایی که در مقابل آزادی بیان و آزادی مطبوعات و فعالیت های مطبوعاتی و فرهنگی در کل ایجاد می شود، رو به فزونی است. در سال گذشته میلادی چندین گزارش از سوی نهادهای داخلی و خارجی، افغانستان را یکی از خطرناکترین کشورهایی ارزیابی کردند که خبرنگاران در این کشور با انواع خطرها حتا مرگ روبرو هستند. این گزارش ها از دولت و مخالفین دولت خواسته اند که حقوق خبرنگاران را رعایت کنند.

در حالی که پس از سقوط طالبان شمار رسانه ها و ژورنالیستان در افغانستان به اندازه ای بوده که قبل از این هیچ وقت در تاریخ افغانستان سابقه نداشته است. صدها ژورنالیست و دهها شبکه رادیویی و تلویزیونی و روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و … در افغانستان مشغول به کار هستند. تمام این ها به خاطر به وجود آمدن فضای آزادی بیان در سایه حاکمیت دموکراسی به وجود آمده است. در حقیقت زمانی که فعالیت های رسانه ای و مطبوعاتی به هر صورتی محدود می شود و ژورنالیستان به خاطر ایفای وظیفه شان به هر نحوی با محدودیت و تهدید و آزار و اذیت و قتل روبرو می شوند، قسمت مهمی از دموکراسی که آزادی بیان می باشد به محدودیت روبرو شده است.

کسانی نیز که می خواهند فضای آزادی بیان در کشور را خدشه دار سازند به دنبال همین هدف می باشند. آنان به خاطر اینکه منافعشان را در فعالیت آزادانه رسانه ها نمی بینند، سعی در محدود نمودن آزادی بیان و آزادی اندیشه می کنند.

گرچه قتل، آزار و اذیت و تهدید نمودن یک ژورنالیست که بیان گر واقعیت های جامعه است ، یک عمل غیر انسانی است و چنانچه تا کنون اتفاق افتاده طالبان بارها خبرنگاران بی گناه را به قتل رسانیده اند، اما وظیفه دولت به عنوان حامی آزادی های فردی و اجتماعی افراد جامعه این را ایجاب می نماید که از تمام شهروندان خصوصا ژورنالیستان حمایت نمایند.

دولت افغانستان درسالهای گذشته، چندان عملکرد قابل قبولی در این زمینه نداشته است. پرونده های خبرنگارانی که در شهر کابل و دیگر ولایات افغانستان به قتل رسیدند، تا هنوز در هاله ای از ابهام به سر می برد و اقدام مشخصی در ساحه شناسایی قاتلین و مجازات آنها انجام نیافته است. اکثر گزارش هایی که در مورد حمایت از حقوق خبرنگاران و یا تشریح وضعیت رسانه ها در افغانستان به نشر می رسند از دو ناحیه نگرانی دارند، یکی از ناحیه فعالیت های ضد بشری طالبان و دیگری از عدم حمایت دولت.

گسترش آزادی بیان و آزادی رسانه ها بیشتر از همه چیز به حمایت همه جانبه دولت چه درعرصه قانونگزاری و چه در عرصه فراهم آوری زمینه های فعالیت های رسانه ای و حمایت از آنها نیاز دارد.

فقدان استراتژی غربی‎ها در افغانستان و نگاه ابزاری حکومت به گروه طالبان

رحیم حمیدی

فقدان استراتژی غربی‎ها در افغانستان و نگاه ابزاری حکومت به گروه طالبان

چندی پیش، باراک اوباما به نیروهای امنیتی ایالات متحده آمریکا صلاحیت بیشتر داد تا نیروهای امنیتی کشور را در میدان جنگ همراهی نماید. با وجود بازگشت نیروهای امنیتی ایالات متحده آمریکا در میدان جنگ اما، وضعیت امنیتی کشور هر روز بدتر می شود. ریشه این مشکلات کجاست؟ آیا نیروهای بین المللی آن طور که باید با نیروهای امنیتی کشور همکاری نمی کند و یا اینکه حکومت وحدت ملی و نهاد های امنیتی کشور قادر به استفاده از ظرفیت های موجود نمی باشد.
چند نکته در ارتباط با حضور نیروهای بین المللی در افغانستان مطرح است.
نیروهای آمریکایی در افغانستان بدون شک برای سرکوب گروه های شورشی یک ظرفیت است اما، اینکه از این ظرفیت چگونه استفاده می شود مسئله دیگری است. واقعیت امر این است که نیروهای بین المللی در افغانستان فاقد یک استراتژی برای حضور در افغانستان بوده است. در ۱۵ سال گذشته ایالات متحده آمریکا هیچ استراتژی مدون و تعریف شده در قبال افغانستان نداشته است. در واقع، ما با فقدان استراتژی در عرصه نظامی و ملکی مواجه بوده ایم. وضعیت کنونی ریشه در فقدان استراتژی غرب در افغانستان دارد.
کشورهای غربی به صورت عام و ایالات متحده آمریکا به صورت خاص در تلاش سرکوب نظامی گروه های شورشی بودند. ائتلاف بین المللی به رهبری ایالات متحده آمریکا در سال های نخست حضورشان در افغانستان موفق به سرکوب تمام عیار گروه طالبان و القاعده شد. موفقیت این کشورها در افغانستان ایده پیروزی کاذب را در اذهان سیاست مداران غربی ایجاد نمود. ایالات متحده آمریکا جنگ افغانستان را در همان سال نخست پایان یافته می دانستند. به همین خاطر، بدون دغدغه حمله بر عراق را سازماندهی نمودند. بخش از نیروهای آمریکایی به خاطر حمله بر عراق از افغانستان خارج شد. خروج نیروها از افغانستان این انگیزه را به گروه های شورشی و کشورهای حامی آن دادند که ایالات متحده آمریکا به دنبال حضور دراز مدت در منطقه نمی باشد و یا برنامه دولت سازی در افغانستان را روی دست ندارد به همین خاطر، گروه های شورشی با انگیزه تمام دوباره به میدان جنگ بازگشت و کشورهای حامی آن ها نیز یکبار دیگر کمک های خود را به این گروه ها از سر گرفت.
گروه طالبان در سال ۲۰۰۳ دوباره به میدان جنگ بازگشت. دقیقا زمانی که ایالات متحده آمریکا به عراق حمله نمودند. در سال ۲۰۰۵ صفوف جنگی خود را بیشتر سازماندهی نمود و در سال ۲۰۰۷ توانست حملات خود را افزایش دهد و تهدیدات جدی برای نیروهای بین المللی و نیروهای امنیتی افغانستان به وجود آورد. ناامنی گسترش یافت. با آمدن باراک اوباما توجه و تمرکز بر افغانستان بیشتر شد. باراک اوباما نیروهای بیشتری به افغانستان فرستاد اما، همچنان استراتژی دراز مدت برای افغانستان نداشت. با افزایش نیروهای آمریکایی در افغانستان وضعیت امنیتی تا حدودی بهبود یافت. باراک اوباما اما، برنامه خروج را روی دست گرفت. سال ۲۰۱۴ سال آخر مأموریت رزمی نیروهای بین المللی در افغانستان بود. خروج نیروهای بین المللی بار دیگر انگیزه بیشتر به گروه های شورشی داد و این گروه ها بار دیگر سربازگیری نمود و با قوت تمام به میدان جنگ باز گشت.
از سال ۲۰۱۴ و خروج نیروهای بین المللی از افغانستان گروه طالبان همواره قدرتمند تر شده است. این گروه با تهدیدات خود شهروندان زیادی را مهاجر نمود و موفق شد که ضربات سنگین مالی، تسلیحاتی بر نیروهای امنیتی کشور وارد نماید. بخش های از خاک کشور را به تصرف خود در آورد. همه این ها ریشه در فقدان استراتژی غرب در قبال افغانستان دارد. از طرف دیگر اما، حکومت حامد کرزی نیز مخالف سیاست های ایالات متحده آمریکا در افغانستان بود. این سیاست به ناکامی وضعیت کنونی کمک بیشتری نمود. در واقع، حکومت مرکزی به جای متقاعد کردن ایالات متحده آمریکا مبنی بر حضور دراز مدت سیاست را اتخاذ نمود که منجر به خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان شد. حامد کرزی، امضای پیمان امنیتی با ایالات متحده آمریکا را امضا ننمود. در واقع، حکومت کرزی راهی را انتخاب نمود که گروه طالبان به پیروزی در میدان جنگ امیدوار تر شود. بنابراین، ما در عین حال که با فقدان استراتژی غرب مواجه بوده ایم سیاست های کابل نیز کمک نمود تا گروه طالبان قدرتمندتر شود.
اکنون که وضعیت چندان تغییر ننموده است. ایالات متحده آمریکا همچنان استراتژی دراز مدت در قبال افغانستان ندارد. صلاحیت بیشتر دادن به نیروهای آمریکایی بیش از آن که ریشه در استراتژی آمریکا در قبال افغانستان داشته باشد بیشتر ریشه در ناگزیری این کشور در افغانستان دارد. حکومت وحدت ملی اگر چه سیاست همسویی با ایالات متحده آمریکا را روی دست گرفته است اما، سیاست حکومت قبلی در برخورد با گروه طالبان را ادامه داده است. هیچ انگیزه کافی برای سرکوب گروه طالبان دیده نمی شود. به نظر می رسد که حکومت وحدت ملی به گروه طالبان را ابزاری برای جلب کمک های بین المللی می داند. نتیجه این سیاست ها حضور گروه طالبان در چند کیلومتری لشکرگاه، سقوط ولسوالی خان آباد کندز و … است.
حکومت وحدت ملی به جای نگاه ابزاری به گروه طالبان باید درصدد آن بر آید تا ایالات متحده آمریکا و دیگر کشورهای غرب را متقاعد نماید تا یک استراتژی دراز مدت در مورد افغانستان تدوین نماید و بر مبنای آن عمل نماید. استراتژی غرب را وادار می نماید که کمک هایش را به افغانستان تداوم بخشد و نگذارد که اعتبار حکومت سقوط نماید و گروه های شورشی بار دیگر کنترل مناطق را در اختیار گیرد. ما در شرایط کنونی راهی را می رویم که پاکستان برای سال های متمادی پیموده است. پاکستان از گروه های شورشی به عنوان ابزار استفاده نمودند اما، اکنون گروه های شورشی تهدیدی جدی برای حکومت پاکستان است. پاکستان از گروه طالبان حمایت نمود اما، دامنگیر تحریک طالبان پاکستان شد. این درس خوبی برای حکومت وحدت ملی است که نگاه ابزاری به گروه های شورشی نداشته باشد. با این نگاه ما قادر به شکل دهی دولت و ملت نخواهیم شد. شکاف ها فعال خواهد ماند و تنش ها و منازعه در اشکال مختلف ادامه خواهد داشت. ما ضرورت به نگاه عقلانی به قضایا داریم. طالبان هیچ گاه حاضر به گفتگو و مصالحه نخواهد شد. انگاه ابزاری ما را کمک نمی کند تا به ثبات و صلح دست یابیم.
بنابراین، حکومت باید تلاش نماید تا کشورهای غرب را متقاعد سازد که افغانستان می تواند شریک استراتژیک خوبی برای غرب در منطقه باشد و کشورهای غربی باید بر مبنای یک استراتژی دراز مدت به افغانستان کمک نماید. در عین حال، حکومت باید نگاه ابزاری به گروه های شورشی را کنار بگذارد و با مبارزه فرهنگی و اجتماعی در کنار استفاده از ابزار نظامی گروه طالبان را منکوب و سرکوب نماید. در غیر آن، گروه طالبان هر روز قدرتمند تر خواهد شد و در نهایت، حکومت مرکزی را سقوط خواهد داد.

هزاره‌ها و منطق مبارزه

نویسنده: خلیل صدرا
نیچه:خاموش ترین کلماتند که طوفان می زایند، افکاری که با پای کبوتران می آیند راهبران جهان خواهند بود

ما هزاره ها بر چه اساسی در افغانستان خواهان حقوق برابر هستیم؟

اگر این خواست ما خاستگاهی صرفا انسانی داشته باشد، در حال حاضر معیار ما برای آن می تواند پذیرفته شده ترین دستورالعمل آن یعنی مانیفیست حقوق بشر باشد. اما بیانیه ی حقوق بشر در کجای دنیا اجرا شده است که در افغانستان اجرا شود؟ امضا کنندگان مانیفیست حقوق بشر در حال حاضر با حفظ سِمَت همان جلادان و قصابان حقیقی بشر نیز هستند، جلادانی که در یک دستشان مانیفیست است و در دست دیگرشان چاقوی آدم کشی است. بیانیه ی حقوق بشر به صورت پسینی و در مقام عمل هرگز موفق نبوده و اصولا أثرات عینی مشخصی که به نفع بشر باشد را به دنبال نداشته است. این شاید به این دلیل باشد که شالوده ی مانیفیست در اساس مبتنی بر یک مفهوم سراپا انتزاعی مانند انسانیت بی نام و نشان است. در جهان واقعی آنچه تعیین کننده ی مناسبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است امر و یا امور دیگری جز انسانیت است. از این رو و به دلیل انتزاعی بودن مبنای آن خود این بیانیه هم از حد یک انتزاع صرف و یک امر اتوپیایی فراتر نرفته است. امری انتزاعی که تبدیل به متافیزیک جنایت شده است و بهترین و شاید حتی تنها کاربرد آن توجیه جنایت های عینی بشر بر ضد بشر و در بهترین و البته احمقانه ترین حالت محملی برای بازی های کودکانه ی روشنفکران عمدتا جهان سومی است. از این رو در حال حاضر از این خاستگاه در موضع حق خواهی قرار گرفتن و توقع نتیجه بخش بودن آن فقط در توان کسانی است که در آستانه ی دیوانگی قرار گرفته باشند. گذشته از این، چنین خواستی از چنین خاستگاهی بدان معناست که ما یا توان درک شرایط تاریخی و اجتماعی افغانستان را نداریم و یا خام اندیشانه گمان می کنیم تحقق هر خواستی در هر شرایطی ممکن است. اما اگر این خواست ما از موضعی قومی باشد، تا زمانی که آنتاگونیسم اجتماعی در افغانستان بر محور قومیت می چرخد و قومیت در کسوت یک عینیت تام تعیین کننده ی روابط و مناسبات سیاسی و اجتماعی باشد طبیعی است که طبقه بندی های اجتماعی و به تبع آن صورتبندی های سیاسی بر مبنای قومیت خواهد بود، امری که نتیجه ی ضروری و منطقی آن تولد قوم برتر است و تا زمانی که برتری وجود داشته باشد برابری ممکن نخواهد بود. پس تا زمانی که پشتون پشتون باشد و هزاره هزاره شکاف میان آن دو عبورناپذیر خواهد بود. ما در حال مبارزه برای حقوق انسانی مان هستیم اما پیش شرط مبارزه برای این حقوق فروریختاندن دیوار حائل میان ما و آن حقوق در افغانستان است. این دیوار پشتونها نیستند بلکه تفکر قبیله ای و قومی است اما پشتونها کسانی هستند که از وجود این تفکر بیشترین سود را می برند. در هنگام مبارزه هرگز نباید فراموش کنیم که ما در اقلیت هستیم و تا زمانی که شکاف اجتماعی استوار بر قومیت به قوت خود باقی باشد شکست ما و پیروزی اکثریت در مبارزه امری طبیعی و بدیهی است. اما این بدین معنا نیست که دست از مبارزه بکشیم و خود را یک شکست خورده ی همیشگی بدانیم. بلکه به معنای آن است که مکانیزم و استراتژی مبارزه را تغییر دهیم. در شرایطی که ما در اقلیت هستیم هرگونه حرکت و حمله ی عریان و رادیکال از جانب ما نفی و سرکوب رادیکال ما را در پی خواهد داشت. پیروزی نهایی ما فقط زمانی است که این شکاف از بین رفته باشد و این دقیقا همان زمانی است که کل وضعیت تغییر کرده باشد و کل جامعه با تمام اقوامش رهایی یافته باشد. اما قدرت چون خود را نژاد برتر می داند و نژاد برتر چون خود را قدرتمند می داند هیچ گونه میلی و حتی نیازی برای عبور از این شکاف در خود احساس نمی کند. از طرفی عبور از این شکاف در چهارچوب تفکر منفت گرایانه برای قدرت سودی هم نخواهد داشت. از این رو قوم برتر که در رأس قدرت هم قرار گرفته است همواره تلاش می کند تا این شکاف را نه تنها حفظ بلکه عمیق تر کند. و درست همینجا است که نوعی آنتاگونیسم اجتماعی در شدیدترین فورم آن تحقق پیدا می کند. یعنی منافع برتری جویانه ی گروهی در عمق بخشیدن به شکاف است و در طرف مقابل منافع برابری جویانه ی گروهی دیگر در از میان برداشتن شکاف. گروه دوم که در افغانستان به صورت برجسته تری هزاره ها هستند راهی جز مبارزه ندارد و این یعنی همان کاری که ما در حال انجام آن هستیم. مبارزه ما اما هم به لحاظ مکانیزیم و هم به لحاظ فورم اشتباه است و هرگز اقلیت بودن ما در آن لحاظ نشده است. فورم و قالب مبارزه ی ما مبارزه ی سیاسی برای نفی حاکمیت پشتون است، مکانیزم و استراتژی ای که به صورت نا آگاهانه برای آن در نظر گرفته ایم مکانیزم هجومی و مبارزه مستقیم و رو در رو است، مکانیزمی که در آن چه به لحاظ تئوریک و پیشینی و چه به لحاظ پسینی و تجربه های تاریخیِ دوران عبدالرحمن و سه سال غرب کابل در نهایت بازنده ی بازی ما هستیم. فرمول آزادی و رهایی ما هزاره ها در افغانستان دقیقا همان فرمولی است که مارکس برای آزادی پرولتاریا در قالب یک استنتاج فلسفی به آن دست یافته بود: پرولتاریا نمی تواند بدون رهایی بخشیدن به کل جامعه خود را رها سازد. اما مکانیزم مارکس برای تحقق آن انقلاب بود، انقلاب اکثریت پابرهنه برای برانداختن اقلیت متمول و سرمایه دار. انقلاب همواره به معنای مبارزه ی رو در رو و حرکات انفجاری است. اشاره به فرضیه ی انقلاب مارکس به این دلیل مهم است که انقلاب و حرکات مشابه انفجاری و به نتیجه رسیدن آن در مورد هزاره ها در افغانستان به دلیل پایگاه اجتماعی و جایگاه تاریخی متزلزل هزاره ها و از همه مهم تر اقلیت بودن آنها، هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ تجربی و تاریخی شکست خورده است. بنابراین ما برای رهایی خود باید به فکر رهایی کل جامعه و تغییر کل وضعیت باشیم. مبارزه ی ما باید برای نفی حاکمیت تفکر قبیله ای در کلیت خود باشد نه نفی حاکمیت پشتون. چون تا زمانی که تفکر قومی و قبیله ای نابود نشود و قومیت تعیین کننده ی مناسبات باشد، حاکمیت پشتون نیز نابود نخواهد شد. اما زمانی که تفکر قومی از میان برداشته شود حاکمیت پشتون هم خود به خود از بین خواهد رفت. و این یعنی رهایی ما فقط از طریق تغییر کل وضعیت امکان پذیر است. بنابراین باید از زودخواهی و زیاده خواهی های احساساتی و فاقد تأمل دوری کنیم و این اصل را در نظر داشته باشیم که در شرایط غیرانقلابی تغییرهای آنی و دفعی ممکن نیست و برای تغییر وضعیت باید به فکر طرح های کلان و چشم اندازهای دورتری به لحاظ زمانی باشیم. از این رو: ۱- مبارزه ی ما باید بیشتر ابعاد اجتماعی، فرهنگی و مفهومی در جهت ایجاد رفورماسیون برای تغییر کل وضعیت داشته باشد و نه صرفا تغییر وضعیت هزاره ها چون دومی اساسا بدون اولی ممکن نیست و ۲- مبارزات سیاسی ما باید به صورت پنهانی، بی صدا، سازماندهی شده و به صورت شبیخون صورت بگیرد. چون هرگونه تحرک رادیکال و آشکارا از جانب ما واکنش رادیکال، قاطعانه و سرکوبگرانه ی قدرت را به دنبال خواهد داشت. این سرکوب اما صورتهای مختلفی دارد. در حال حاضر و در عصر دموکراسی که ابزارآلات جهاد از کار افتاده اند آنچه تغییر کرده تنها ابزار مبارزه ی ما و متناسب با آن ابزار سرکوب در طرف مقابل است. مکانیزم و فورم مبارزه ی ما اما همچنان هجومی و سیاسی و فاقد معیار و بی نظم است. ما از ابزارآلات دموکراسی برای حمله ی مستقیم استفاده می کنیم و قدرت از ابزارآلات و سازوکارهای همان دموکراسی برای سرکوب و خنثی سازی حملات و بمب های انفجاری ما سود می برد. اگر به این مساله توجه کنیم که وضعیت هزاره در کلیت خود وضعیت مبارزه و برابری خواهی در ساختار قدرت است آنگاه چالش های اجتماعی و جنجال هایی که هر از چندگاهی از سوی دولت برای هزاره ها ایجاد می شود بهتر قابل درک خواهد شد. قدرت به درستی پاشنه ی آشیل و نقاط ضعف ما را در خط قرمزهای قومی و فرهنگی ما که ترجمان آن به سادگی می شود جهالت های ما، تشخیص داده است و برای خنثی کردن حملات حق خواهانه ی ما به صورتهای مختلف و به بهترین شکل از آنها بهره می برد. لازم نیست حتی سیاسی باشیم تا توان درک این مساله را داشته باشیم که تغییر نام جاده ی شهید مزاری آن هم در غرب کابل و در شرایط فعلی هرگز ممکن نیست اما دولت تصمیم می گیرد که این کار را انجام بدهد. چرا؟ آیا آنها نمی دانند نفس طرح مساله ی تغییر نام جاده ی شهید مزاری با واکنش جدی و مقاومت هزاره ها روبرو خواهد شد؟ آیا آنها نمی دانند تغییر نام جاده ی شهید مزاری در شرایط فعلی حتی در مرزهای امکان هم پرسه نمی زند؟ و آیا اصولا چه منفعتی در این کار برای دولت وجود دارد؟ آنها همه را می دانند و این را هم می دانند که هیچ سود واقعی و غیرراهبردی ای هم در اینکار وجود ندارد. پس با این وجود چرا دولت اقداماتی از این دست (در مورد مشابه جنجال بر سر جاده ی کاتب) می کند؟ اگر سطح تحلیل خود را عمیق تر کنیم و به صورت کلی تر تحلیل خود را معطوف به ساختار قدرت در کلیت آن کنیم، به عنوان مثال در می یابیم که دولت از طریق تغییرنام و یا نام گذاری یک خیابان به نام یکی از بزرگان و شخصیت های هزاره ایجاد جنجال و هیاهو می کند تا از خلال آن مسیر مبارزه را از جهت اصلی اش منحرف کند و مطالبات بنیادین و اساسی خلق هزاره را به خواست ها و مطالبات روزمره و کم اهمیت از قبیل ابقای نام یک خیابان و یا نام گذاری یک خیابان به نام شخصیت های هزارگی، تبدیل کند. اگر به دقت به سالهای گذشته نگاه کنیم به خوبی می بینیم که همواره بعد از مدتی خاموشی چالشی در جامعه ی هزاره از سوی دولت ایجاد شده است. چالش هایی که صرفا ابعاد راهبردی برای سرکوب مطالبات بنیادین هزاره ها و تبدیل آنها به مطالبات پیش پا افتاده دارند. یکی از چالش های راهبردی ای که اخیرا دولت با همین هدف در جامعه ی هزاره ایجاد کرده است جنجال بر سر پروژه توتاپ است. جدای از ضررهای اجتناب ناپذیر اقتصادی ای که از تغییر مسیر انتقال خط برق بر دولت تحمیل می شود، دولت به خوبی می داند که عبور خط برق توتاپ حق مسلم ولایت بامیان است و بازیگران اصلی قدرت در افغانستان این را هم از اول می دانند که در نهایت به دلیل مقاومت هزاره ها مسیر خط برق هرگز تغییر نخواهد کرد و احتمالا از همان ابتدا خود آنها هم اراده ی جدی بر تغییر مسیر خط برق ندارند، اما به دلیل اینکه مبارزه ی هزاره ها را از مسیر اصلی اش منحرف و مطالبات بنیادین آنها را به امری گذرا و پیش پا افتاده تر تبدیل کنند ایجاد جنجال و هیاهو می کنند تا حتی کنترل روند حق خواهی هزاره ها را هم به دست بگیرند . دولت در آخرین و بی هزینه ترین اقدام راهبردی خود برای سرکوب غیرخشونت آمیز و بی صدای نیروی اعتراضی خلق هزاره با اعطای لقب شهید وحدت ملی به شهید مزاری بخش عظیمی از نیروی اعتراضی خلق هزاره را تخلیه کرده و از این طریق برای یک مدت طولانی هم توده ها را بدون پرداخت هیچ هزینه ای صد در صد راضی نگه داشته است و هم صدای اعتراضی روشنفکران همیشه منتقد را خاموش و یا دست کم انتقادات آنها را به سمت دیگری هدایت کرده است. این را هم اشاره کنیم بد نیست که جنبه ی اجتماعیِ تناقض درونی دولت در اعطای لقب قهرمان ملی به مسعود و لقب شهید وحدت ملی به بابه مزاری در نهایت روزی خود را آشکار خواهد کرد و موجب ایجاد تنش هایی هرچند گذرا میان تاجیک و هزاره خواهد شد. موفقیت دولت در تاکتیک های تدافعی ای که برای خنثی سازی حملات هزاره ها تدارک می بیند به این دلیل است که دولت تحرکات ما را از قبل پیش بینی می کند و نقاط ضعف ما یعنی خط قرمزها و جهالت های ما را به خوبی تشخیص داده است و بنابر این راه دفع و خنثی کردن حملات و بی نتیجه ماندن آنها را به گونه ای که هیچ صدای اعتراضی ای حتی از سوی روشنفکران همیشه منتقد هزاره هم بلند نشود را به خوبی می داند. در چنین شرایطی منطق مبارزه ایجاب می کند که سازوکار مبارزه را تغییر دهیم. وقتی دولت بمب های اعتراضی و انفجاری ما را همواره قبل از انفجار خنثی می کند و مبارزه ی عریان و رادیکالِ رو در رو را عملا بی نتیجه می گرداند، گزینه ی بعدی که برای ما باقی می ماند عمل کردن به روشی است که احتمالا تعبیر نیچه ای آن دینامیتی است. دینامیت به لحاظ مفهومی انتقال دهنده ی مفهوم “انفجار از درون” است. یک بمب همواره قبل از انفجار هم سر و صدا به پا می کند و به افراد این فرصت را می دهد که در برابر آن موضع تدافعی و حتی خنثی کننده اتخاذ کنند. دینامیت اما یک بمب نیست و همواره در قلب یک گفتار و یک سیستم جاسازی می شود و تا لحظه ی انفجار هیچ صدایی ندارد. عمل کردن به این روش هم ابعاد سیاسی دارد و هم ابعاد فرهنگی و اجتماعی. در حوزه سیاست مطالبات بی انتها و غیرسازماندهی شده و رو در روی ما از دولت نتیجه ای جز طرد و حذف حداکثری از طریق ترفندهای فوق الذکر ندارد. بنابراین نخبگان و فرهیختگان هزاره باید به فکر یک طرح جمعی و یک چشم انداز طولانی مدت باشند تا بواسطه ی آن به مرور و بی صدا و با گامهایی کبوترگونه نیروهای هزاره را در بدنه ی دولت جابجا کنند. یک معاون اول و یا دوم داشتن برای ما هیچ سودی ندارد اگر در لایه های پایین تر قدرت خود را تثبیت نکرده باشیم. یک معاون اول امروز هست و فردا می تواند نباشد اما وقتی به اندازه ی کافی خود را در بدنه ی دولت و ساختار قدرت جابجا کرده باشیم و این کار را در طولانی مدت و بدون حرکات واکنش برانگیز و جلب توجه کننده انجام داده باشیم هیچ قدرتی نمی تواند دست به تصفیه ی ما بزند. ما بجای فشار آوردن به دولت باید شیوخ ارگ نشین هزاره را با مطالبات خود برای جابجا کردن نیروهای هزاره در لایه های پایین تر قدرت بمباران کنیم. رسالت مهم تر ما اما در حوزه ی فرهنگی و مفهومی یعنی مبارزه ی اجتماعی برای تغییر کل وضعیت است. این مساله برای ما از آن رو مهم است و یک رسالت تاریخی و اجتماعی به شمار می رود که از طرفی هیچ یک از اقوام افغانستان به اندازه ی هزاره ها پتانسیل و ظرفیت های انسانیِ ایجاد اصلاحات فرهنگی، مفهومی و اجتماعی را ندارند. و از سوی دیگر همانطور که گفته شد یگانه فرمول رهایی حقیقی برای هزاره ها رهایی کل جامعه است؛ رهایی جامعه از تفکر قومی و قبیله ای و در حال حاضر فقط هزاره ها هستند که از عهده ی این کار بر می آیند و از سوی دیگر در شرایط فعلی این کار یگانه فعالیتی است که از عهده ی هزاره برمی آید.

هزاره برای رهایی خود فقط باید به فکر تغییر کل وضعیت باشد. هزاره هرگز پیروز و رها نخواهد شد مگر زمانی که افغانستان پیروز و رها شده باشد.

یورش به اسطوره/ در باب ویرانی هویت

نویسنده: خلیل صدرا

 گوته: من با آنچه تو می گویی مخالفم ولی حاضرم جانم را فدا کنم تا تو حق داشته باشی آنچه را می خواهی بگویی.

مزاری و سه سال غرب کابل یک رویداد بزرگ در طول تاریخ افغانستان به شمار می رود چرا که این رویداد نقطه ی انقطاع و انفصال ما از گذشته و در حقیقت یک رویداد ضد تاریخی است.این رویداد به دلیل فزونی اهمیت ونقش تاریخی اش در سرنوشت دهه های اخیر افغانستان به ویژه در میان مردمان هزاره تفسیرها و تأویل های متعددی را به دنبال داشته است که نوعا تأویل های تک سویه وایدئولوژیک هستند و از دل تمام این تأویل و تفسیرها تنها یک چیز بیرون می آید ؛قهرمانی به نام مزاری که برای عدالت و در راه عدالت کشته شد.اما حقیقت این است که در ورای تمامی این کنش های تأویلی وتک سویه ازمزاری و غرب کابل حقیقتی پنهان نهفته است که اتفاقا همان عنصر نااندیشیده ی غرب کابل وشخص مزاری است.و حقیقت از ورای تمامی این کنش های تأویلی وخروار خروار گویش ها و خوانش های ستایش گرانه و ایدئولوژیک از مزاری ,ما را به سوی خود فرا می خواند و وجدان خار خار وجودمان می شود تا مسئولیت خود در قبال تاریخ و آینده گان را به انجام برسانیم.اما حقیقت چیست؟ پاسخ این پرسش درست همان رسالتی است که من در این نوشتار بر دوش کشیده ام.
در باره ی مزاری و خدمات تاریخی وی به جامعه ی هزاره نوعا تحلیلی صورت نگرفته و همواره تجلیل ها و ستایش هایی در حد کلی گویی ها و انتزاعیات صورت می گیرد که تماما حجاب های حقیقت هستند.هیچ کس به طور مشخص اشاره نمی کند و با انگشت نشان نمی دهد که فی المَثل فلان کار مزاری یک خدمت تاریخی بزرگ محسوب می شود.یک کلیشه ی قدرتمندِ رهزن اندیشه و تفکر که در سایه ی ساختار وگفتمان هزارگی موجود, زبان و خرد هزاره ها را قالب ریزی کرده است پیوند مزاری با مسأله ی احیای هویت است : مزاری احیاگر هویت هزاره است و همین که ما امروز تا حدودی آزادانه در افغانستان قدم می زنیم نتیجه ی زحمات مزاری و همسنگران بی مدعایش است.اما آیا واقعا ما هویت امروزین خود را مدیون مزاری هستیم؟ آیا به راستی مزاری به ما هویت بخشیده است,یا اینکه خود قاتل هویت ما بوده است؟ آیا اصلا مگر جنگیدن به انسان هویت می بخشد؟اینها پرسشهایی هستند که امیدوارم پاسخ معقول و منطقی ونه صرفا احساسی آنها در پایان این نوشته برای خواننده ی محترم آشکاره گردد.
مسأله ی هویت واحیای آن توسط مزاری که وِرد زبان و قلم هزاره های ایدئولوژیک شده,از نظرمن اما ضربه پذیرترین منطقه ی شخصیت و فعالیت های مزاری در سه سال غرب کابل است.مزاری از نظر من, خود ویرانگر هویتِ در حال شکل گیری انسان هزاره و در حکم یک “دست انداز “بزرگ تاریخی در مسیر تقویم و تکوین هویت تاریخی هزاره ها بود.
از آنجا که هویت یک أمر دفعی الوقوع نیست که به یک باره از زیر زمین سر برآورد و یا از آسمان فرود آید – دقیقا همان اشتباهی که هزاره ها می کنند – بلکه أمری تدریجی و تکاملی است که در سلسله ی ادوار تاریخی کم کم و به تدریج ظهور پیدا می کند,اجازه بدهید از عبدالرحمن شروع کنیم,چرا که به لحاظ تاریخی این دوره نیز همچون زمان مزاری از حساسیت واهمیت انکارناپذیری برای مردمان هزاره برخوردار است.دوران حکومت عبدالرحمن,تلخ ترین,دهشتناک ترین و غمبار ترین مرحله ای است که انسان هزاره در طول تاریخ از سر گذرانده است,انسان هزاره در این دوره با فجایع و نابسامانی هایی روبرو می شود که نه پیش و نه پس از آن چنین فجایعی را از سر نگذرانده است و گمان نمی رود زین پس هم چنین تجربه ی تلخی را از سر بگذراند.با این وجود اما اگر کمی جرأت کنیم و خود را از شر احساس کور نژادی تجرید کنیم, خواهیم دید که سرآغاز و نطفه ی هویت هزاره نه در زمان مزاری بل در زمان عبدالرحمن منعقد شده است,چرا که برطبق منطق دیالکتیکی تاریخ حتی وقایع اندوهبار تاریخ بشر نیز لحظه ی ضروری صیرورت روح است,زیرا چیزی را به وجود می آورد که هگل آنرا سلبی می نامد؛ یعنی مولد حرکت تاریخ است که بدون آن ,روح نمی توانست خود را از طریق صورتها یا ظهورهای پیاپی غنی سازد.هویت از دیالکتیک و برهم کنشی دو عنصر “قدرت” و “آگاهی” به مثابه ی سَنتز آن دو ظهور پیدا می کند.هر رویداد تاریخی هرچقدر سخت و اندوهبار میدانی است برای کسب آگاهی و قدرت بیشتر, چرا که به گفته ی نیچه : هر ضربتی که بر من وار می شود اگر مرا نکشد قویتر خواهد کرد.هر ضربه که به انسان وارد می شود هر چقدر قوی تر و سهمگین تر باشد درصد آگاهی بخشی و قدرت بخشی آن بیشتر خواهد بود.رویدادها و وقایع غمبار تاریخ, انگیختارها و محرک های قدرتمندتری در روند تکوین و تقویم روح و هویتِ در حال صیروت و تکامل انسان هستند.در چنین بزنگاه های تاریخی است که روح و انسانیت خود را پیدا می کند.
شاید اگر عبدالرحمن و آنهمه سرکوب وظلم تاریخی اش نمی بود امروز اصلا چیزی به نام هویت هزاره وجود خارجی نداشت.از آنجا بود که مسأله ی هویت هزاره رو به آغازیدن گرفت چرا که کشتار عبدالرحمن منجر به زایش و تولد دو عنصر هویت بخش انسانی یعنی قدرت و آگاهی شد.همین کشتار وحشیانه ی عبدالرحمن انگیختاری شد برای فیض محمد کاتب تا این وقایع اندوهبار تاریخ بشر را به مثابه ی لحظه ی ضروری صیرورت روح ثبت و ضبط تاریخی کند واین به خوبی حقیقت دیالکتیکی تاریخ را نشان می دهد که چگونه آنتی تز در درون تز پرورش می یابد.شاید اگر عبدالرحمن نمی کشت,کاتب نمی نوشت و اگر کاتب نمی نوشت این دوره ی آگاهی بخش هویتی هرگز به آیندگان منتقل نمی شد و در نتیجه انسان هزاره برای همیشه بی تاریخ و بی هویت باقی می ماند.این آگاهی تاریخی در مسیر تکامل روح و تکوین هویت همچنان به حرکت لاک پشت وار خود ادامه می داد تا اینکه زمان جهاد فرا رسید.دوران جهاد مرحله ی مهم دیگری از تکوین و تکامل هویت انسان هزاره است.دوران جهاد یک دوره ی گذار بود.دوره ای که انسان هزاره به این حد از آگاهی و درک و فهم تاریخی رسیده است که مطالبات و حقوق خود را از طریق حزب و تشکیلات سیاسی مطالبه کند وبه همین منظور حزب نصر افغانستان به عنوان اولین حزب تاریخ هزاره ها به وجود می آید؛ یک تحول وتکامل بزرگ ؛ جدا شدن از قبیله و فئودالیته واقوام و روی آوردن به جریان های سیاسی و احزاب که از مهم ترین شاخصه های اجتماع مدرن و بشر تکامل یافته است.
اجتماع هزاره اما هنوز هم پاره پاره است.ظهور چندین حزب در مدتی کوتاه اگرچه نشانی است بر گذار از کودکی انسان هزاره و یک خیزش وآگاهی تاریخی اما از طرفی به خوبی بیان گر این نکته است که هنوز هم انسان هزاره دوران نوجوانی خود را سپری می کند و به پختگی و بلوغ تاریخی کافی نرسیده است و احزاب نوعا بر مبنای قوم و قبیله شکل می گیرند.این اما پایان کار نیست,حرکت تکاملی تاریخ همچنان ادامه دارد تا اینکه در سال ۶۸ این آگاهی تاریخی به بالاترین سطح ممکن می رسد و انسان هزاره بندهای قبیله ای وقومی را شکسته و بزرگترین اجتماع تاریخی هزاره را که نه پیش و نه پس از آن وجود داشته است شکل می دهد ؛ حزب وحدت. ادغام هفت حزب هزاره در قالب حزب وحدت واعتماد به رهبریِ واحد , نمایان گر یک آگاهی تاریخی عمیق و ژرف است که در طول چندین دهه وپس از فراز و فرودها وقربانی های فراوان به آن رسیده است.این بزرگترین دستاورد تاریخی هزاره ها در تمام تاریخ به شمار می رود,دستاوردی که در مسیر تحقق آن ۶۲ درصد از انسان های هزاره باید قربانی می شدند,دوره ای از بردگی و حقارت را باید از سر می گذراندند,اطفال بی گناه باید به فجیع ترین وبی رحمانه ترین شکل ممکن قتل عام می شدند,ناموس هزاره باید دریده می شد,شیرین و دختران همراهش باید عفت خود و مردم غیرتمند هزاره را به رُخ تمام تاریخ می کشیدند و با مرگ خودخواسته ی خود ننگ تاریخ را برملا می کردند.زبان ها باید لال می شدند تا هیچ نگویند,گوش ها باید کُر می شدند تا قادر به شنیدن نباشند,چشم ها باید کور می شدند تا چیزی را نبینند,عقل ها باید فلج می شدند, دست ها باید می شکستند,پاها باید خرد می شدند,ستون های اخلاق باید فرو می ریختند, انسان وانسانیت هردو باهم باید آوراه و بی سرپناه می شدند.اینها همه باید می شدند تا روح و انسانیت در صیرورت خود رو به کمال و آگاهی حرکت کند و ما به آگاهی تاریخی و وحدت و یکپارچگی هویتی برسیم و رسیدیم چرا که این نتیجه ی طبیعی دیالکتیک تاریخ است.
ضربات سهمگین و کشنده ی تاریخی که ضعیفان را از پای در می آورند ما را اما قدرتمندتر وبه جایگاه و اکنونیتِ تاریخی مان آگاه تر ساختند.حرکت تکاملی تاریخ در مسیر احیای هویت و تکوین و تثبیت انسانیت ما در افغانستان همچنان ادامه داشت اما این هویت هنوز جهانی نشده بود وهنوز جهان هویت و انسانیت ما را به رسمیت نشناخته بود.هویت انسان هزاره قدرتمندانه در مسیر تکامل تاریخی خود حرکت می کرد تا اینکه در سال ۷۱ جهاد پیروز شد – که ای کاش هرگز نمی شد – هزاره هرروز قدرتمندتر و آگاه تر می شد و جهان کم کم این را می پذیرفت.حزب وحدتِ سال ۷۱ اگر نگوییم قدرتمندترین, دست کم یکی از قدرتمندترین احزاب افغانستان به شمار می رفت که هرگز در معادلات قدرت انکار شدنی نبود.حزب وحدت و هزاره چنان قدرتمند بود که به عنوان یک حزب رسمی وقدرتمند افغانستان در جهان به رسمیت شناخته شد.هویت ما به کامل ترین سطح تاریخی خود رسیده بود و این را حضور حزب وحدت و هزاره در میدان های جهانی اثبات می کند.در همان سال ۷۱ حزب وحدت در نشست های متعدد بین المللی و جهانی حضور داشت,دعوت از نماینده ی حزب وحدت برای حضور در اجلاس کشورهای اسلامی مالزی,اجلاس چهارجانبه ی تهران,اجلاس سالانه ی عمومی سازمان ملل متحدد و چندین نشست مهم دیگر در سطح منطقه و جهان همه نشانگر این نکته بودند که هویت هزاره احیا شده و نه تنها افغانستان بل تمام جهان ما را به رسمیت شناخته بودند وتا اینجا شهید مزاری هیچ گونه نقش برجسته ای در زمینه ی احیای هویت مردم هزاره نداشته است.این در سطح جهانی بود, در افغانستان نیز وضعیت تفاوت چندانی نداشت.حزب وحدت وهزاره ها اگرچه در ابتدا و در اجلاس پیشاور نادیده گرفته شدند اما بعدا هم در دولت عبوری مجددی و هم در دولت ربانی به شهادت تاریخ وقومندان ها و نزدیکان مزاری پُست ها و چوکی های کلیدی متعددی برای حزب وحدت در نظر گرفته شد.
این پیشرفت عظیم که در حقیقت یک جهش تاریخی به حساب می آید را مقایسه کنید با سیزده سال پیش یعنی سال ۵۸ که از چشم انداز دولت افغانستان ما هرگز در چارچوب انسانیت نمی گنجیدیم و تعریف انسان بر ما صادق نمی افتاد.اما هزاران افسوس که این روند روبه رشد هزاره و افغانستان درست از زمانی که مزاری تبدیل به اتوریته ی بی قید و شرط مردم هزاره شد از حرکت بازایستاد متوقف شد.من دربامیان با دوتن از قومندان های نزدیک و قابل اعتماد مزاری به صورت جدا جدا در این باره گفتگو کردم.هردو بالأتفاق وبا افسوس تمام سازش ناپذیری مزاری را روایت می کردند و می گفتند:مسعود چندین بار به مزاری گفته بود : تو به جز ریاست جمهوری و وزارت دفاع هر پُستی را می خواهی بگیر فقط جنگ را تمام کن و به دولت ملحق شو.اما چه کنیم که در این مملکت هیچ کس مزاری را با این جمله که در جواب زاهدی گفته بود نمی شناسد : “حق کی ده زور و نول تفنگ گرفته نشوه مره مزه نمیده”.وبرای به زور گرفتن حق با گلبدین معلوم الحال که در کابینه ی موهوم خود در جلال آباد هیچ سهمی برای متحد قدرتمند خود یعنی حزب وحدت در نظر نگرفته بود,هم پیمان شد و هردو باهم کشور را به خاک و خون کشیدند و افشار را به وجود آوردند و۲۳ سنبله ای را خلق کردند که همیشه دوست داران مزاری روی آن سرپوش می گذراند وناشیانه از کنار آن عبور می کنند و با وجود اینکه اکثرا ملاو شیخ هستند هرگز نمی خواهند بفهمند که چند تا برگه ی کپی جزء مطهرات خون به شمار نمی روند وتوجیه گر قتل نه یک انسان بلکه ۶۰۰۰ نفر آنهم نه دشمنی که خود برای خود ساخته بود بل هزاره /شیعه نمی شود.
من از خواننده ی گرامی تقاضا می کنم لاأقل برای چند لحظه خود را از تعصبات و وابستگی ها و شعارهای انتزاعی ودروغین در باب احیای هویت که به مزاری نسبت داده می شوند تجرید کند و به این منحنی زوال منصفانه تر نظر کند که چگونه آگاهی تاریخی که در طول چندین دهه شکل گرفته بود و در نهایت به وحدت و همبودگی هزاره و تکوین هویت تاریخی اش منتهی شده بود,از سال ۷۱ به این سو رو به زوال گذاشت وآگاهی هویتی جای خود را به آگاهی نژادی صرف داد .ما یک تاریخ طولانی با قربانی های فراوان را پشت سر گذاشتیم تا به قدرت و آگاهی و وحدت برسیم و رسیدیم اما از سال ۷۱ به این طرف حرکت تکاملی تاریخ و سیر تدریجی تکوین هویت ما رو به زوال گذاشت و احزاب هفت گانه ای که در یک حزب ادغام شده بودند تبدیل به یک وحدت چهارپاره شدند.چندپارگی بزرگترین نشانه ی عدم آگاهی و بی هویتی است وشخص مزاری و نه هیچ کس دیگر مسئول تمام این تشتت ها و اضطراب ها و ویرانه های تاریخی است .لذا از سال ۷۱ به این طرف هرگز نتیجه ی منطقی تاریخ گذشته ی ما نیست چرا که تا این زمان همواره رو به رشد وتکامل بودیم و هویت انسانی ما رو به کمال حرکت می کرد اما از این زمان به بعد یک گسست و یک شکاف تاریخی میان ما و گذشته ایجاد شد و تنها “چاه کن” و هنرمندی مثل مزاری می توانست چنین مغاک عظیمی میان ما و گذشته حفاری کند.
سکونت در میانه ی پیوستارهای تاریخی به دلیل نقش عبوری و واسطگی آن حساس ترین و تعیین کننده ترین نقطه ی تاریخ است,چرا که اگر پیوستار که نقطه ی اتصال دو مرحله ی تاریخی است بر بنیادی نادرست استوار شود ,هرگز ارتباط منطقی با آینده برقرار نخواهد شد ومنطق تکاملی و دیالکتیکی تاریخ تبدیل به منطق فروریزش و نفی دیالکتیک خواهد شد.سه سال غرب کابل می توانست همان پیوستار امید بخش و نقطه ی اتصال تاریخی ما با آینده باشد. مزاری اما به دلیل عدم درک صحیح از موقف تاریخی خود و مردم هزاره و میل به اسطوره شدن و قهرمان شدن در سرزمینی که تنها جنگ آوران و سازش ناپذیران نام آور می شوند نتوانست پیوند منطقی میان ما و گذشته را ایجاد کند.بدین روی مزاری و سه سال غرب کابل نقطه ی انقطاع و انفصال ما از گذشته و در نتیجه نقطه ی زوال و عقب گرد تاریخی ما است. پیشرفت تاریخی ای که ما از سال ۵۸ تا ۷۱ در مدت سیزده سال به دست آوردیم در این زمان متوقف شد.تصور کنید اگر مزاری اجازه می داد تاریخ به راه خود ادامه بدهد در طول این بیست و سه سال چه دستاوردهای بزرگتر و ژرف تری می توانستیم داشته باشیم.دستاورد بیست ساله ی ما پس از مزاری این است که سرور دانش می گوید: حضور هزاره در قدرت عملا دو درصد است.
ما نتوانستیم ارتباط صحیح و منطقی با گذشته برقرارکنیم و لذا هویت انسانی ما که در حال شکل گرفتن بود جای خود را به هویت و آگاهی نژادی داد.نتیجه ی منطقی جنگاوری ها و سلحشوری ها ی مزاری خلق اشکال کج و معوج و پیچ و تاب خورده وتحریف شده ای از معرفت و آگاهی است که نابسامانی و فروپاشی هویت انسانی را به دنبال دارد و این بزرگ ترین و مرگ بارترین دستاورد تاریخیِ مزاریِ بزرگ است؛ ستاره ی دنباله داری که دنباله اش به این راحتی افول نمی کند.
نتیجه: هزاره هویت امروزی خود را نه تنها مدیون مزاری نیست,بلکه مزاری یک مانع ویک “دست أنداز” بزرگ تاریخی در روند شکل گیری هویت اصیل و انسانی ما بوده است.مزاری اگر اجازه می داد تاریخ به راه و روند رو به رشد خود ادامه بدهد ومسیر تاریخ را دچار دگردیسی و انحراف نمی کرد نه خودش کشته می شد,نه هزاران انسان بی گناه دیگر,نه هرگز طالبان ظهور پیدا می کرد ونه نیاز داشتیم برای ادراه ی کشور دست به دامان آمریکا شویم.هیچ یک از جنگ های سه سال غرب کابل نه از چشم انداز دینی و نه از چشم انداز انسانی و اخلاقی قابل توجیه نیستند.
ودو نکته ی پایانی اینکه:۱- من هرگز نفهمیدم مزاری چگونه احیاگر هویت ما بوده است,مگر اینکه یک قاموس جدید واژگانی اختراع کنیم و احیاگری را ترجمان ویرانگری بدانیم.۲-هزاره برای تکوین و تقویم هویت خود ضرورتا به عبدالرحمن نیاز داشت اما به مزاری هرگز!. تمام

آنچه در بالا خواندید! نظر نویسنده‌ی متن است (تبلور اندیشه) هیچ نظری خاصی در مورد ندارد .

برنامه بورسیه آژانس پناهندگان سازمان ملل آینده ای روشن تر را برای دختر جوان افغان رقم زد

روژان، زن جوان باهوش ۳۰ ساله افغان و فرزند ارشد از بین سه فرزند خانواده می باشد. او در ایران متولد شده ، تحصیل کرده و ۳ سال است که به میهن خود بازگشته است تا با استفاده از علوم و فنونی که کسب کرده است خود به بازسازی کشور خود کمک کند.

والدین او که هر دو اهل هرات هستند در زمان تجرد خود و در دوران جنگ ازافغانستان فرار کردند. آنها در ایران با یکدیگر آشنا شده و نهایتاً در تهران مستقرشدند. پدر او نگهبان یک ساختمان بوده و گاهی در زمان هایی که پیش می آمد باغبانی نیز می کرد. او بالاخص اصرار داشت که فرزندانش تحصیلات عالیه داشته باشند زیرا که او خود دیپلمه بوده، ولی هرگزفرصت ادامه تحصیل را پیدا نکرد. او برای فرزندانش آرزو آینده روشنتری دارد، آینده ای که در آن همگی تحصیلات عالی دانشگاهی داشته باشند. روژان می گوید: “پدر ما را همیشه تشویق می کرد تا آنجایی که می توانیم بیاموزیم. همه ما یادگیری زبان انگلیسی را از دوران دبستان شروع کردیم.”

روژان، فارغ التحصیل رشته زیست شناسی سلولی ملکولی از دانشگاه تهران، یکی از معتبر ترین دانشگاه های ایران، می گوید: “من همیشه به رشته علوم علاقه داشتم، ولی برای خانواده من با ۳ فرزند، تامین شهریه های بالای تحصیلی و دیگرهزینه های جانبی بسیار مشکل بود.”

خوش شانسی روژان بود که در اولین سال دانشگاه یکی از اقوام روژان را با برنامه بورسیه (DAFI ) آشنا کرد. برنامه (DAFI) به پناهندگان جوان شایسته در دانشگاه های دولتی و صنعتی در کشور میزبان بورسیه اهدا می کند و تنها بودجه موجود در کشور برای کمک هزینه دانشگاهی برای پناهندگان می باشد. دولت آلمان برنامه (DAFI) را در سال ۱۹۹۲ آغاز کرد و سالانه تقریبا صد درصد سرمایه پروژه را تامین می کند. “این برنامه واقعا نعمت بزرگی بوده. شهریه دانشگاه بار سنگینی بر دوش خانواده ام بود ولی ((DAFI مرا در تامین اغلب هزینه های دو سال آخر دانشگاه دوره لیسانس کمک کرد.” روژان تنها فرد خانواده است که از برنامه (DAFI) بهره مند شده است. “وقتی خواهرم را نگاه می کنم متوجه می شوم که مشکلات مالی چقدر خسته کننده می تواند باشد و چه تاثیر بدی می تواند بر روی عملکرد دانشجو داشته باشد. من خوشحال هستم که با پشتیبانی برنامه(DAFI)  توانستم از این چالش ها اجتناب بکنم.”

با توجه به ارتباط مستقیم آموزش به خوداتکایی و راه حل های پایدار برای پناهندگان، کمیساریا اهمیت ویژه ای به امرآموزش پناهندگان می دهد. آقای داناپالا، نماینده کمیسرعالی سازمان ملل در امور پناهندگان در ایران می گوید: “کمیساریا از دولت آلمان برای ارائه پروژه بورسیه (DAFI) به جوانان افغان در ایران سپاسگزار است. ارائه این نوع کمک مالی به پناهندگان برای آنها امکان ادامه تحصیلات آکادمیک در ایران را فراهم کرده و بدین گونه برای آنان امکان و امید حرکت به سمت آینده ای روشنتر را فراهم کرده است”.

روژان، هنگام سفر به هرات برای گرفتن ویزا جهت تحصیل دانشگاهی در ایران عاشق افغانستان شد. او در طی سال های تحصیل دانشگاهی خود، بارها به افغانستان سفر کرده و با خود عهد کرد که هنگام پایان تحصیلاتش در ایران، به بازسازی کشورخود کمک کند. او می دانست با توانایی های متعدد از جمله تحصیلات دانشگاهی، کامپیوتر، زبان انگلیسی که در ایران کسب کرده بود واجد شرایط کارگزینی در کشور خود خواهد بود. در سال ۲۰۱۳، یکی از دوستانش او را به یک سازمان مردم نهاد بین المللی به نام HELP در افغانستان معرفی کرد، که تا به امروز در انجا مشغول کار است. به عنوان کارشناس بخش فرهنگی و رسانه ای HELP، او مدیریت وب سایت، پژوهشگری و گزارش نویسی را به عهده دارد. او همچنان فعالانه در گسترش گردشگری در افغانستان نیز فعالیت می کند. “من اعتقاد دارم که ترویج صنعت گردشگری به طور قابل توجهی از نظر اجتماعی و اقتصادی به کشور افغانستان کمک خواهد کرد.”

روژان الگویی است برای دیگر دانش آموزان، الگویی برای تشویق ادامه تحصیل. او اکنون به آینده ای روشن می نگرد. او با موفقیت برای بورسیه “فولبرایت” قبول شد و اکنون امیدوار به ادامه تحصیل دریکی ازدانشگاه های ایالات متحده آمریکا در رشته بهداشت عمومی می باشد. هر چند دانشگاه خاصی از طرف کمیته هنوزانتخاب نشده است ولی انتخاب اول او دانشگاه “جان هابکینز” است.

روژان می گوید “من قطعاً پس از اتمام تحصیلاتم به کشورم باز میگردم؛ آینده کشورمان به ما بستگی دارد.”با ارتقا سرمایه انسانی پناهندگان جهت بازسازی کشور مبدا پس از بازگشت داوطلبانه آنان، برنامه “DAFI” صلح و پایداری منطقه را ارتقا می بخشد.

گرچه خانواده روژان در ایران زندگی می کنند، او پیوسته خانواده اش را تشویق می کند تا به کشورشان بر گردند. او حتی در پیدا کردن فرصت های شغلی برای برادر و خواهرش تلاش می کند. خواهر او مهندس کامپیوتر است و برادرش اکنون درسفارت افغانستان در ایران کار می کند. “من به روزی می اندیشم که با تمامی اعضای خانواده ام در افغانسنان زندگی کنم، و با کمک برادر و خواهرم در بازسازی کشورمان سهمی ایفا کنیم”.

کمیساریای سازمان ملل متحد در امور پناهندگان (کمیساریا) نگران از تجمع در حاشیه مرزها و مشقت های مضاعف برای پناهندگان و پناهجویان

کمیساریا از اقدامات اخیر محدود کننده اتخاذ شده در تعدادی از کشور های اروپایی که مشقت های مضاعف ناروایی برای پناهندگان و پناهجویان در سراسر اروپا ایجاد کرده است، هرج و مرج فراوانی در نقاط متعدد مزری ایجاد کرده، و بالاخص فشار بر یونان که برای تامین نیاز های تعداد کثیری از مردم به خدمات و پناهگاه دست و پنجه نرم می کند وارد آورده است، نگران میباشد.

در روز ۱۷ فوریه، اتریش محدودیت ورود روزانه ۳۲۰۰ نفر به خاک کشورش و پذیرش ۸۰ درخواست پناهندگی در روز را اعلام کرد. اسلوانی به پیروی از اتریش اعلامیه ای مشابه مبنی بر محدود کردن موج های حرکتی در سراسر مرزهای خود را صادر کرد. اقدامات  محدود کننده جدید خطر نقض قوانین اتحادیه اروپا و تضعیف  تلاش ها برای رویکردی جامع و هماهنگ در جهت مقابله  با بحران پناهندگی و مهاجرت در اروپا را بهمراه خواهد داشت.

به علاوه، در ۱۸ فوریه، روسای پلیس اتریش، اسلوانی، کرواسی، صربستان و جمهوری سابق یوگسلاوی مقدونیه اعلامیه ای مبنی بر توافقشان برای شناسایی و ثبت نام مشترک پناهندگان و پناهجویان در مرز میان جمهوری سابق یوگسلاوی مقدونیه و یونان، و نیز انجام اقدامات مضاعف برای مدیریت این وضعیت، صادر کردند.

در حالی که اقدامات هماهنگ شده می تواند به مدیریت موج مهاجرت مختلط کمک کند، این اعلامیه توسط کشور های مختلف به گونه های متفاوتی تفسیر شده است که می تواند موجب خطر های حمایتی بیشتر برای پناهندگان و پناهجویان، بالاخص افرادی با نیاز های خاص مانند کودکان بی سرپرست، شود. اینها شامل عدم ثبت نام صحیح در راستای استانداردهای بین المللی و اتحادیه اروپا، انتخاب افراد بر اساس ملیت و دیگر شاخص ها به غیر از نیاز های حمایتی، احتمال افزایش امکان  مواجه و گرفتار شدن افراد در فضای باز با آب و هوای بسیار سرد و قرار گرفتن در معرض خطر خشونت و استثمار توسط قاچاقچیان در کمین نشسته برای سوء استفاده از آسیب پذیری آنان، میباشند.

این اقدامات همچنین موجب تضعیف نتایج اتخاذی شورای اروپا در هفته گذشته، مبنی بر الزام درخواست پناهجوئی به هنگام ورود به اتحادیه اروپا بدون مستندات کافی، خواهد شد.

اثر محدودیت های روزانه اعمال شده توسط اتریش و اسلوانی و رویکرد مشترک آنها با کرواسی، صربستان و جمهوری سابق یوگسلاوی مقدونیه اکنون باعث تجمع پناهندگان و پناهجویان و مهاجرین در یونان و جمهوری سابق یوگسلاوی مقدونیه شده است. جایی که نزدیک به ۷۰۰ نفر، بیشتر اتباع افعانستان، از امکان دسترسی به ورود به صربستان منع شده اند. به منظور حمایت از رویکردی مشترک و کاهش  ترس هرم و مرج بالقوه، دولت ها می بایست پناهندگان و پناهجویان را از فرآیندهای مربوطه، شامل جزئیات دقیق شاخص های دسترسی به پذیرش،  درخواست پناهندگی یا بازگشت، در راستای قوانین اجرایی مطلع نمایند.

کمیساریا و شرکایش از افراد تحت حمایت خود و نیز دولت ها ی درگیر با بحران در سراسر اروپا حمایت کرده و کشور ها را به اجرای اقدامات برنامه ریزی احتمالی و تضمین شرایط پذیرش مناسب، شامل سرپناه، غذا، و دسترسی به فرآیند پناهجویی، از ابتدای این بحران در تابستان گذشته، تشویق کرده است. کمیساریا پیشرفت خوبی در زمینه تامین سرپناه برای ۲۰۰۰۰ پناهجو در یونان، در راستای ثبات وضعیت آنان و کاهش حرکت های ثانویه غیرمعمول، داشته است، ولی حمایت و همبستگی بیشتری با یونان، شامل حمایت بیشتر در زمینه برنامه جابجایی عملی، لازم میباشد.

حدود ۸۵% آنهایی که به اروپا وارد می شوند از ۱۰ کشور اول تولید کننده پناهندگان هستند. بیشتر آنان از جنگ و آزار و اذیت گریخته و نیازمند حمایت بین المللی هستند. آنها جان خود و فرزندانشان را در گریز از رفتار های غیر انسانی و تراژیک دوران جنگ ها و آزار و اذیت در کشورهایشان به خطر می اندازند، مکانهایی مانند حلب که بار دیگر در اخبار است. با این وجود با گذشت هر هفته، به نظر می آید بعضی از کشور های اروپایی توجه خود را بیشتر به بیرون نگه داشتن پناهندگان و پناهجویان از کشور های خود معطوف کرده اند به جای اینکه مسئولانه به مدیریت جریان بپردازند و بر روی راه حل های مشترک کار کنند. بعضی از دولت ها به جای سهیم شدن در به دوش کشیدن بار مسئولیت و همبستگی با یگدیگر و آنان که نیازمند حمایت میباشند، مشکلات را به آینده موکول می کنند.

یک استراتژی جامع و هماهنگ مبنی بر سهیم شدن در بار مسئولیت، همبستگی و اعتماد میان تمامی دولت های اروپایی در زمینه همکاری با یکدیگر تنها راه مقابله با بحران کنونی است.

کمیساریا به ارائه حمایت از دولتها در زمینه کمک به مدیریت این وضعیت بصورت انسانی و در راستای استاندارد های بین المللی شامل حمایت از پذیرش، سیستم های پناهندگی و شناسایی و حمایت از افراد با نیازهای ویژه، مانند زنان سرپرست خانوار، کودکان بی سرپرست، افراد سالخورده و پناهندگان معلول ادامه خواهد داد. کمیساریا همچنین خواستار ایجاد و گسترش مسیرهای جایگزین معتبر برای پناهندگان جهت رسیدن به امنیت در اروپا و دیگر نقاط، که تضمین کننده حرکت قابل مدیریت و امن آنان باشد مانند افزایش اسکان مجدد، پذیرش انسانی، ملحق شدن به خانواده و روادید های تحصیلی/کاری می باشد.  نکهه ه ه باشند

داستان نصوح، مردیکه کارگر حمام زنانه بود

مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و  با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش می کرد و هم ارضای شهوت.

نصوح چندین بار به حکم وجدان از کارش توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند.

آوازه ی صفاکاری نصوح تا کاخ شاهی آن شهر رسیده بود و روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت.

از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد جستجو قراردادند تا اینکه نوبت به نصوح رسید، او از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند.

نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: “خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم”. نصوح این بار از ته دل توبه واقعی نمود. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.

محافظین از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مالی نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

نصوح شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:”ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.”

همین که نصوح از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند. نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود.

آن میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى نزدیک به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر نصوح به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر همان دختر بود که جواهرش در حمام زنانه مفقود شده بود و باعث توبه نصوح شده بود. شاه از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند.

همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: “من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم” و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.

شاه همراه با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترش داد و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت “چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.” نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند.

آن شخص گفت که چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

نصوح گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.

آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.

نرم افزار اندرویدی فاطمیه

به همت واحد فن آوری و درراستای تقویت این واحد وورود به عرصه تولید محتوی برای تلفن های همراه نرم افزار فاطمیه در این بخش تولید گردید که در بخش های مختلف شامل زندگی نامه حضرت فاطمه (س)، اشعار ، گالری پوستر های زیبای فاطمی و… میباشد backfatemiye

قابلیتهای این برنامه :

  1. جستجوی سریع در لیست موضوعات
  2. حفظ مکان فعلی متن مورد مطالعه حتی پس از خروج از برنامه
  3. امکان تعویض فونت
  4. امکان تغییر رنگ فونت
  5. امکان تغییر اندازه فونت
  6. امکان اصلاح حروف بهم ریخته
  7. امکان روشن ماندن صفحه حین مطالعه
  8. امکان جابجایی نرم افزار به حافظه خارجی
  9. پیمایش سریع در لیست موضوعات
  10. امکان نصب بر روی اندروید ۲٫۲ به بالا
  11. قابلیت اشتراک گذاری
  12. چندین نوع فونت
  13. چند نوع اصلاحگر

برای دانلود کلیک کنید   

از فروشگاه ما دیدن فرمایید رد کردن