خانه «=« مقالات سایت «=« طنز (برگه 2)

طنز

درگیری فیزیکی بین اشرف غنی و محقق!

گزارشها از داخل ارگ حاکی است که صبح امروز، در جلسه امنیت ملی، درگیری فیزیکی میان آقای محقق و اشرف غنی صورت گرفته است.

درگیری زمانی شروع شده که محمد محقق، بدون بالا کردن دست و اطلاع، میکروفن را روشن و شروع به صحبت کردن نموده و از شخص اشرف غنی انتقاد کرده که چرا دستور عملیات علیه گروگان گیرها را لغو کرده است. این سخن محقق به مزاق اشرف غنی خوش نیامده و به محقق گفته:

 «تو بی تربیه اول یاد بگیر وقتی که حرف میزنی، باید دستت را بالا کنی و اجازه بگیری و بعد انتقاد از شخض اول مملکت کنی که حق انقاد را هم نداری»

محمد محقق در این موقع که از خشم به خودمی لرزیده، به اشرف غنی می گوید:

«من یک دفعه بخاطر زیاده طلبی و تفکر فاشستی تو چوپان از وزارت پلان کابینه حکومت کرزی استعفا کردم اما این بار به زور قومم آمدم و نیاز به اجازه گرفتن از تو را ندارم. هزاره ها سالها است که دست شان را بالا کرده که از این آب و خاک دفاع کنند و نیاز نیست که من دستم را بخاطر دفاع از حق مردمم بالا کنم . تو برو گوسفندها ره بگو که دست شان را بالا کنند که برای تو رای داده نه من. »

این حرف آقای محقق اشرف غنی را که قبلا هم عصبانی شده بود عصبانی تر میکند و بوتل آب معدنی را به طرف محقق پرتاب میکند. بوتل به سر محقق اصابت کرده، عمامه محقق از سرش پایین می افتد.

به گفته شاهدان عینی، پس از این اتفاق، محقق به اشرف غنی حمله کرده از نیکتایی اش میگیرد که باعث خفگی اشرف غنی شده و به زمین می افتد.
در این گیر و دار گارد ریاست جمهوری به کمک اشرف غنی آمده و کوشش میکنند که محقق را به زور از تالار بیرون کنند اما با مخالفت دوستم و دانش روبرو می شوند. این سه نفر از جلسه خارج شده و بعد در خانه آقای محقق میروند.

آقای داوود صداقت سخنگوی آقای محقق و ستار لنگری سخنگوی آقای دانش از یک ائتلاف سیاسی جدید بین دوستم, دانش و محقق خبر میدهند.

خبر فوق توسط منابع منتشر کننده تکذیب گردید. ظاهرا این خبر در راستای «دروغ اول آپریل» در فضای مجازی منتشر گردیده است.

سنگک شده کابینه اوضاع رو به خرابیست جنجال سر چوکیست

سنگک شده کابینه اوضاع رو به خرابیست جنجال سر چوکیست
با کشور و با مردم ازین بیش جفا نیست گـوش شــنوا نیــست
گوسفند د غم جان و قصاب درغم چربیست جنجال ســر چوکیست
این حالت زاری وطن از دست کلان هاست ازماست که برماست
افسانۀ خدمت به وطن صرف ریائیست جنجال سرچوکیست
خدمت به وطن نیست فقط کرسی عالی یا والـــی و قاضـــی
جاروکشی شهر بخدا خدمت عالیست جنجال سری چوکیست
هـــرمامــور دولت بود یک خــادم ملت نه در پی ثــــــروت
در کشور ما منصب دولت گاوشیریست جنجال سر چوکیست
ای چـــوکی پرستان وطن شرم نمائید از حـــرص بـکاهید
با حرص شما کشور ما رو به تباهیست جنجال سر چوکیست

طرز تهیه حکومت وحدت ملی

مواد لازم:
– اشرف غنی و داکتر عبدالله به اندازه خواست جامعه جهانی
– چهار قاشق جنرال دوستم، محقق، محمد خان و سرور دانش
– خلال زلمی رسول، حنیف اتمر و فاروق وردک بصورت تراشیده
– روغن داغ عطا محمد نور، انور الحق احدی و زاخیلوال
– مساله شکریه بارکزی، فرخنده زهرا نادری، بی بی گل و شاگل رضایی

طرز تهیه:
در ابتدا اشرف غنی و داکتر عبدالله را خوب از وجود تقلب و جنگ و اختلاف پاک کرده در داخل حکومت جای می دهیم. ۴ میلیارد دالر آب جامعه جهانی را رویش می ریزیم و دوستم و محقق و خان محمد و سرور دانش را هم یکجا در حکومت ریخته خوب توسط حکمیتار و حزب اسلامی و طالبان جوش می دهیم.

وقتی کمک های جامعه جهانی به غلیان آمد. احمد ضیا مسعود و علومی و خلیلی و صلاح الدین ربانی را به حکومت اضافه ساخته کمی توسط عطا محمد نور و استاد سیاف حرارت می دهیم، بخاطر این که حکومت خوشمزه تر شود، روغن گل آغا شیرزی را اضافه کرده و از مساله شکریه بارکزی و فرخنده زهرا نادری و شاگل رضایی و کمی هم از نمک عالمی بلخی در حکومت استفاده می کنیم.

سپس لعاب صبغت الله مجددی و سید پیر گیلانی و سید منصور نادری و یونس قانونی را روی حکومت می ریزیم تا رنگ و روی حکومت مزه دارتر به نظر برسد.

از خلال زلمی رسول و حنیف اتمر هم استفاده کرده با مهارت کامل روغن داغ زاخیلوال را بر روی همه اینها می ریزیم و سپس شعله انتحاری و انفجاری را زیادتر می کنیم. دقت کنید این شعله به حدی باشد که باعث سوخته شدن حکومت وحدت ملی نشود.

هنگام دم نمودن حکومت وحدت ملی سرپوش حکومت را با دستمال اوباما و پوتین می پیچانیم و تا یک سال کامل الی تکمیل کابینه دم می دهیم.

هنگام سرویس، حکومت وحدت ملی گوشت وزیران و والی ها و رهبران را در بشقاب گذاشته و روی آن جامعه مدنی، حقوق زنان، حقوق بشر و دموکراسی را می پاشانیم تا حکومت برای خوردن آماده شود.

مهدی ثاقب

تست هوش کرزی

ِیک روز کرزی راه افتاد رفت آمریکا، وضعیت آنجا را که دید، در دلش، جوری که بقیه متوجه نشوند از آمریکا خوشش آمد، گفت: عجب پیشرفتی! عجب کشوری، چه رفاهی، چه نظمی، چه سیستم اداری منظمی، چه تشکیلاتی…

بعد رفت پیش اوباما و از او پرسید: شما چه کار کردید که اینقدر پیشرفت کردید؟
اوباما گفت: ببین! کارهای ما مثل کارهای شما نیست. ما وقتی می خواهیم وزیر انتخاب کنیم، از همگی شان تست هوش می گیریم، باهوشترین و به درد بخورترین انها را انتخاب می کنیم.

همین حالا تست می کنم!
اوباما زنگ زد به هیلاری کلینتون گفت: هیلاری جان! عزیزم ِیک بار بیا دفتر من، کارت دارم. از انجا که اوباما مثل کرزی نبود، هیلاری با آرامش و سر فرصت رفت پیش اوباما. نه با عجله.

اوباما گفت: ِیک سوال می پرسم، ۳۰ ثانیه زمان داری که جواب بدهی، آن کیست که زاده پدر و مادرت، اما برادر و خواهرت نیست؟
هیلاری گفت: خوب معلوم،است خودم هستم دیگه!

کرزی کیف کرد و سریع برگشت افغانستان و زنگ زد به « وزِیرش» و گفت: زود بیا اینجا کارت دارم!
وقتی وزیرش آمد کرزی داد و هوار راه انداخت و حنجره پاره کرد که خاک بر سرت. آخر این چه وضع مملکت است. این چه وضع جهان است! مثلا تو وزیر هستی! خجالت بکش. ِیک سوال ازت می پرسم، سه روز فرصت داری جواب بدی و اگر نه می فرستم ات جایی که…

بعد پرسید: « آن کیست که زاده پدر و مادرت هست، اما برادر و خواهرت نیست؟»
وزِیر عزا گرفت که عجب سوال مشکلی، خلاصه رفت و هر چه فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید. ِیکدفعه ِیادش افتاد بره پیش «وزیر پیشین» که سال قبل بازنشسته اش کردند و از او بپرسد.

وقتی «وزیر پیشین» را دید گفت: اِی بدبخت ، بگو ببینم: «او کیست که زاده پدر و مادرت هست اما خواهر و برادرت نیست؟»
وزیر پیشین سریع گفت: خوب معلومه، خودم دیگه!
«وزیر» از ذوقش سرِیع رفت پیش کرزی و گفت: کجاستی کرزی من جواب را پِیدا کردم.
کرزی گفت: خوب بگو ببینم: «ان چه کسی هست زاده پدر و مادرت هست اما خواهر و برادرت نیست؟»
وزیر گفت: خوب معلوم هست، آن «ویر پیشِین» هست دِیگه.
کرزی عصبانی شد و داد زد: نه احمق، نه گیج! اوهیلاری کلینتون است، هیلاری کلینتون.

بس تقلب دیده ام:

بار چندم هست این از دیگران پوشیده ام
بس تقلب دیده ام
این نهان کاری بسه، از چشم خود افتیده ام
بس تقلب دیده ام

انتخابات آمد و رفتم زدم انگشت خویش
در همانجایش چو نیش
حال آنجایش کند درد از چنین تیلیده ام
بس تقلب دیده ام

او که گیرم کد، برید انگشت را از سوز درد
گفتم این آید به مرد
من که دردم قورت دادم گر به خون غلتیده ام
بس تقلب دیده ام

کی ره میسازه رییس جمهورِ این خاک غریب؟
رای؟ یا آن نا نجیب؟
رای یکسو، چیزهای چیز میز بشنیده ام
بس تقلب دیده ام

زین طرف اشرف اگر با زور هم گردد رییس
کم بگو، آهسته، هیس!
بشنود این را کسی، در دام خود افتیده ام
بس تقلب دیده ام

بهر لاندی چاق سازد گوسفند لاغرش
بار سازد بر خرش
گفته ام قهرش نیاد، از دیگران پرسیده ام
بس تقلب دیده ام

گه بخواند روده قاق‌ش پیش مردم، گه کچل
گاه شیرین چون عسل
گاه لاندی گاه باندی، پس ده چیز مالیده ام!
بس تقلب دیده ام

زان طرف گر میشه عبدالله، چه خواهد شد خدا!
وای بر این ملک ما
من که می ترسم خدایی، ماجراها دیده ام
بس تقلب دیده ام

اَو ندیده موزه ره از پا کشد، با قوم و خویش
با تمام غُر و فیش
باز می بینی، کند فیس، این که قبلن دیده ام
بس تقلب دیده ام

مردکی سم سیده را خواند که “گل مرجان” ما
“نه منی” او حرف را
این چنین گر هست پس بر ریش خود خندیده ام
بس تقلب دیده ام

یا که اشرف یا که عبدالله، دلم خام است حال
با همه این قیل و قال
هرکه باشد، جام خواهدماند، خوابش دیده ام
بس تقلب دیده ام

گر تو دیدی یک دهن پِیخ، خندهء …(۱) پاره‌گی‌س
این خودش دیوانه‌گی‌س
درد دارم؛ مثل اسهالی به خود پیچیده ام
بس تقلب دیده ام

گاه یک گاهی دگر غُم غُم کند، زین حرف شور
خواند از منطق بدور
گر نگویم، این دلِ دل‌مرده را رنجیده ام
بس تقلب دیده ام

این لِگَد مانده زبان سرخ این سبزینه سر
می‌پراند مثل خر
آب بالا می رود با زور، من نوشیده ام
بس تقلب دیده ام

خاک شد گر گوی در گو، من نگویم هیچ چیز؟
خوب و بد از هم تمیز؟
گر چنین باشد، منم مثل اونا خوابیده ام
بس تقلب دیده ام

لیک ای جان برادر، تو خوده ماکم بگی
پشت این و آن نگی
این شود یا آن، نفامه درد ما، فهمیده ام
بس تقلب دیده ام

صبح هردو پشت یک میز اند، با لبخند تر
باز ماییم دربدر
آتشی سوزد ترا، در آن منم، غمدیده ام!
بس تقلب دیده ام

من نمیگویم چه خواهد شد، نخواهد شد، رفیق!
خود تو میدانی دقیق
پس چرا در پشت هردو این چنین چسپیده ام؟
بس تقلب دیده ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟

احسان درویش
کابل- نیمه نخست سرطان ۹۳
——————————————
۱) عفت کلام اجازه نداد که نام آن سبیل مانده ره بگیروم.

لشکر فارلمان ز راه کویر

چنین روایت کنند از کشوری که افغانستانش خواندندی که روزگاری بعد آن‌که دموکراسیه در این بلاد چهره نمودی (بعضی‌ها را چنین پنداشت است که تازه چهره در نقاب خاک کردی) پس سلطان را ضرورت بر مجلسین افتاد که تا هرچه او گوید رعیت به واسطه نمایندگانش تایید فرمایند. پس کار مجلسین بساخت یکی را فارلمان و دیگری را سنا جان نام نهاد. قضا را باری این دو مجلسین بر سر لحاف ملا نصرالدین به جان هم افتادندی و از آن‌جایی که هر دو مجلسین را جهان پهلوانان و گردان و یلان و سرفرازان و جنگ‌آوران و جنگ‌سالاران بغایت بودی، پس نبرد در حد کنفرانس بن جریان یافتی. گویند هر دو مجلسین قرار بر این کردند که نبرد را بیرون از شهر انجام دهند تا خاطرات دهشت‌آور سال‌های پار دوباره در خیال رعیت زنده نگردند و همان بود که در دشت چمتله قرار نبرد گذاشتند. ابوالعبید زاکانی شاعر معاصر که شاهد این نبرد بود در شعری چنین سروده بود.
لشکر فارلمان ز راه کویر
لشکر سنا از کوهستانا

 
در بیابان چمتله گشتند
جمله غرق نبرد و جنگانا

 
هر دو مجلس برای پیروزی


گرد آورده پهلوانانا

 

 
القصه چون آغاز نبرد شد. پهلوانی از لشکر فارلمان با اسپ زرینش به وسط میدان آمد و رجزخوانی را در پیش گرفت که اگر مردی از اهل سنا باشد، بیاید تا گوشش را کف دستش گذارم. در این دقیقه یلی از میان سرفرازان مجلس سنا از لشکر بیرون شد و در مقابل پهلوان فارلمانی مصاف داد که چی داد از گردی و گردن‌کشی و پهلوانی می‌زنی، اگر مرد بودی پهلوانی خود را بر وزرا نشان می‌دادی. همه آمدند در مجلس‌تان و شما را شهره عام و خاص کردند در پول‌ستاندن و رشوه‌خوردن حالا کسی شما را دوتایی پشه هم حساب نمی‌کند. با من سخن از مردانگی مگو که بسی گردن پیش ما خم داری و از اختلاس و رشوه جیب فراهم داری. چون این سخن بر زفان پهلوان مجلس سنا جاری شد، پهلوان فارلمان بغایت در غضب گردید و فریاد بر آورد: تو خود حسابت عالمی سیاهی دارد. خود چه گویی که زمان وکالتت به پایان رسیده و وقتت تمام گردیده ولی در کمال چشم‌سفیدی کرسی را رها نسازی و در عمرت یک کار به‌جا نسازی. پهلوان فارلمان چون این بگفت: غضب بر پهلوان مجلس سنا متولی شد و بانگ بر آورد که‌ ای غرق فساد اداری و غیراداری! زان روزی که شما دست به فساد زده‌اید، روی تمام ادارات دولتی سپید گشته است. پول می‌گیرید و استیضاح می‌کنید. دوباره پول می‌گیرید و استیضاح نمی‌کنید. پول ‌می‌گیرید و قانع می‌شوید. بعد دوباره پول می‌گیرید و قانع نمی‌شوید. شما اظهر من‌الشمس فساد هستید. چنان‌که در اقوال بزرگان آمده است: «الوکیلان الغرقا فی فساد الی الپیشانی و مشغولا فی رشوه خواری فی تمام دورانی» چون این سخن گفته آمد پهلوان فارلمان دست بر کمربند برد و بوتل آب معدنی بر آورد و فریاد زد پس منتظر شو که دمار از روزگارت در آورم. پهلوان سنا نیز بوتل آب معدنی از کمر بیرون آورد و هر دو مشغول بوتل‌جنگی شدن. ساعتی در این مبارزه زور آزمایی کردند و چنان به خشونت در این کار مشغول که شاعران در وصف این لحظه چنین گفتند:

 
یکی بوتل سخت بیرون کشید
تو گویی که تیغ فریدون کشید

 
به گرد سنا حمله‌ای تیز کرد
خودش را به او در گلاویز کرد

 
از آن‌سو بر آورد گرد سنا
یکی بوتلی بود نام آشنا

 
به بوتل زدند بر سر هم‌دگر
رعیت ز خنده شدند روده‌بر

 
بدین‌سان چند ساعتی را به بوتل جنگی گذراندند و چون بوتل‌ها پلاستیکی بود، پس زود خراب گشت. پس هر دو جهان پهلوان کفش‌ها از پا بر کشیدند و به کفش‌پرانی به‌سوی همدیگر آغاز کردند. پهلوان فارلمان که کوری کفشش اندکی بلند‌تر بود با آن بر چشم پهلوان سنا بزد که در جا بادنجانی سوسنی بر زیر چشم جهان پهلوان کاشته شد. پهلوان مجلس سنا نیز بی‌کار نه نشست و با تل کفش چنان بر صورت پهلوان فارلمان بزد که گویی به‌طور مادرزادی بر صورت ماه‌گرفتی نقش داشته است. اینان را در حین نبرد بگذار، چند خبر از سلطان بشنو.
سلطان بر بارگان خویش در ارگ شاهی به خرمی نشسته بود که ایلچی‌ها پیام آوردند که‌ ای سلطان برخیز که مجلسیان یخن از همدیگر پاره کردند و همدیگر را بیچاره کردند و خون از دماغ یک‌دیگر فواره کردند. سلطان بخندید و بگفت نیک عملی است که انجام دهند. چون این‌طوری دموکراسی به نحو احسن در کشور اجرا گردد و ما کارک خویش هم‌چنین پیش بریم که کس نداند.
و این روایت هم‌چنان در افکار مردم باقی بماند و هرگاهی که دو تن با همدیگر به مخاصمت اندر شدی رعیت فریاد برداشتی که چرا چون دو مجلسین به جان هم افتادید و سر در پی حذف همدیگر نهادید.
قصه‌ی ما به پایان رسید. چاه‌کن در چاه است.

 

کرزیا، دیده گشـــــا حالت دنیا بنگر

کرزیا، دیده گشـــــا حالت دنیا بنگر(۱)

ما کجا، مهد تمدن به کجا ها، بنگر

 

چشم افرنگ نورزد به تو هرگز عشقی

ز مفاد دگری این همه شیدا بنگر

 

می برد لعل بدخشان و زمرد ها را

تو نمیدانی وطن رفته به یغما؟ بنگر!

 

می زنی داد ز صلحی که ندارد حاصل

او به هر کنج و کمر می کُـشدم، ها، بنگر

 

نکند فکر دیگر داری و من بی خبرم

حفظ قدرت بکنی توشه ی فردا، بنگر

 

نکن آن فکر، نکن، خون سرم جوش نده!

می کنم خوار و ذلیلت، تک و تنها، بنگر!

 

کرزیا، گادی قدرت چه کشی یک جهته؟

همه فهمیده به رازت، شده افشا، بنگر

دُم خر دراز است

راستش که همین ما مردمان فیسبوکی هم عجیب مردمانی هستیم، هیچ کس از دست ما آرامی ندارد. یک روز سر و صدا راه می اندازیم که کرزی برد، کرزی خورد، کرزی چورکرد، کرزی چوتار است، کرزی…

روز دیگر می گویم انتخابات چطوراست، انتخابات چنان است و… یک روز سر و صدا راه می اندازیم اشرف غنی چنان کرد، عبدالله بهمان کرد، کج کلاه فلان و بسمدان کرد.

گاهی تقلب گفته گلو پاره می کنیم، گاهی از شفافیت و عدالت و دموکراسی دم می زنیم. یک روز غر و فش و دندان والی مزار را بریش خند و مسخره می گیریم.

وقتی بهانه ای برای گفتن نیافتیم دل پری و جیب پری جان کِری را به رخ می کشیم.

حالا که بفضل و مرحمت الهی و شفاعت ۱۲۴ هزار پیغمر قصه جنگ دعوا و قهر و ناز و عشوه و چانه زنی و دوکانداری برسرتقسیم قدرت میان نامزدان موفقانه پایان یافته بجای اینکه نعره تکبیر بگوییم و ازخوشحالی زیاد شتر قربانی کنیم، بهانه می گیریم که چرا دُم خر دراز است؟

خوب، حالا که کاروان گپ گویی درفیسبوک راه افتاده، ما و شما هم از دیگران پس نمی مانیم و می بینیم که این قصه دُم خر ازچه قرار بوده است.
گویند: در شهرخربوزه آوازه شد که دُم خر دراز است.
یکی گفت: یک متراست، دیگری گفت: پنج متر و نفر سومی گفت: شاید هم ده متر است.
برخی امتیازطلبان عرعرکنان گفتند: نه پنج است و نه ده ، صد متر است.

در همین گیر و دار بود که خون غیرت خرنماها بجوش آمد و با اعتراض گفتند:
آدم نادان چه داند طول و عرض دُم خر
آن ( هزار) است چون شنیدم از پدر

القصه بگو مگوها و سر و صداها درتمام شهراوج گرفت، حسادت ها و رقابت ها و امتیازطلبی ها را برانگیخت و خون غیرت تمام دو پایان و چهارپایان، درندگان و خزندگان و پرندگان و چرندگان را بجوش آورد که چرا اینهمه امتیاز برای الاغ ها؟

و اما آدمیزاد که خودش را اشرف مخلوقات می نامید از خود پرسید: مگر می شود این همه امتیاز را برای الاغ ها بخشید؟

وکیلی از دنیا رفت و…

یک وکیل پارلمان رفت آن دنیا، ملایک آمدند و گفتند: وکیل پارلمان کدام کشور هستی؟ وکیل با افتخار ملی گفت: وکیل پارلمان افغانستان هستم و در ضمن بسیار آدم خوبی هستم.

ملایک به سر و کله و لونگی وکیل پارلمان نگاهی انداختند و ادامه دادند: از خداوند در این دنیا چی می خواهی؟ وکیل پارلمان نگاهی به اطراف انداخت و بعد گفت: البته با اجازه آقای عبدالرووف ابراهیمی، ما وکلای دلسوز افغانستان خواهان کسب ۲۵ درصد بهشت با قواله شرعی، چند تعمیر طلایی، جوی شراب، تفدانی نقره ای، حوریه به قدر لازم، پاسپورت ویژه جهنم برای دیدن دوستان و آشنایان جهنمی و چند تن ملایکه های بادیگارد غضبناک با گرزهای آتشین از بودجه خود خداوند هستیم.

از فروشگاه ما دیدن فرمایید رد کردن