خانه «=« آرشیو برچسب: داستان

آرشیو برچسب: داستان

شاهنامه(دانلود)

نام کتاب :شاهنامه فردوسیشاهنامه فردوسی

با تلاش: پژمان پورحسین

ناشر : تک بوک

زبان کتاب: پارسی

تعداد صفحه : ۱۹۷۳

قالب کتاب : PDF

توضیحات :

شاهنامه ، اثر حکیم ابوالقاسم فردوسی، یکی از بزرگ‌ترین حماسه‌های جهان، شاهکار حماسی زبان فارسی و حماسه ملی ایرانیان و نیز بزرگ‌ترین سند هویت ایشان است.شاهنامه اثری است منظوم در حدود پنجاه‌هزار بیت در بحر متقارب مثمن محذوف (یا مقصور) فعولن فعولن فعولن فعل (فعول) . سرایش آن حدود سی سال به طول انجامید. فردوسی خود در این باره می‌گوید:
من این نامه فرخ گرفتم به فال     همی رنج بردم به بسیار سال
آخرین ویرایشهای فردوسی در شاهنامه در سالهای ۴۰۰ و ۴۰۱ هجری قمری روی‌داد. به پیشنهاد بنیاد فردوسی «هزاره سرایش شاهنامه» در یونسکو بر پایه هجری خورشیدی به نام ایران در فهرست رویدادهای علمی، فرهنگی و هنری ۲۰۱۰-۲۰۱۱ در سی و پنجمین کنفرانس عمومی یونسکو به ثبت رسید و در تاریخ ۳۰ مارس ۲۰۱۰ هزارمین سالگرد پایان سرایش شاهنامه به کوشش بنیاد فردوسی و از سوی ایران و سازمان یونسکو در تالار کنفرانس عمومی یونسکو با حضور نمایندگان ۱۹۲ کشور عضو جشن گرفته شد.
شاهنامه شرح احوال، پیروزی‌ها، شکستها، ناکامی‌ها و دلاوری‌های ایرانیان از کهن‌ترین دوران (نخستین پادشاه جهان کیومرث) تا سرنگونی دولت ساسانی به دست تازیان است (در سده هفتم میلادی).کشمکشهای خارجی ایرانیان با هندیان در شرق، تورانیان در شرق و شمال شرقی، رومیان در غرب و شمال غربی و تازیان در جنوب غربی ایران است.

نان گرم و قصه‌های کابل

در اتاقی کهنه و کم نور با دیوارهای سیاه و دودگرفته همراه با بوی نان گرم و تازه و چوب سوخته، زنان در کوچه پس کوچه‌های تنگ کابل اجتماع کوچکی را می‌سازند. یک زن برای کسب درآمد نانوایی کوچکی را تاسیس می‌کند و دیگرزنانِ همان محل برای تهیه نان با صرفه و کمک به اقتصاد خانه، با خرید یک بوجی (کیسه) آرد و پرداخت پنج روپیه بابت پختن نان‌شان این فضای کاری صمیمی را می‌سازند.

 من با این فضای کاملا زنانه ومخصوصا قصه‌هایش درست نه سال پیش وقتی که دوازده سالم بود آشنا شدم. قصه‌های نانوایی زنانه همیشه برایم شیرین بود. من همیشه قصه‌گویی را دوست داشتم. یادم می‌آید تا زمانی که دست‌رسی به خواندن و نوشتن نداشتم، مادر بزرگ و مادرم برایم قصه می‌گفتند و وقتی هم که خودم قادر به خواندن و نوشتن شدم داستان‌خوانی را ادامه دادم. اما بنظرم “قصه شنیدن” مزه‌ای متفاوت از “قصه خواندن” دارد. به همین دلیل زمانی هم که حتا می‌توانستم  بخوانم و بنویسم به خاطر اینکه داستان را بشنوم و بیشتر لذت ببرم، همراه با مادرم به اصرار به نانوایی زنانه می‌رفتم و حتا گاهی هم که مادرم سرش شلوغ می‌شد خودم به تنهایی خمیری که مادرم تهیه کرده بود را به نانوایی می‌بردم. مادرم از فضای نانوایی خوشش نمی‌آمد. همیشه می‌گفت، همین که خمیر را سر نوبت گذاشتم زود برگردم. می‌گفت آن‌ها قصه نمی گویند، غیبت می‌کنند و پشت مردم حرف در می‌آورند و این کار خیلی بدی است. اما همان حرف‌ها برای من جالب بود.

من آن قصه‌ها یا به قول مادرم غیبت ها را دوست داشتم چرا که به نظر من آن‌ها تجربه‌های زندگی‌شان را با هم شریک می‌کردند و سعی می‌کردند تا حدی برای مشکلاتی که داشتند راه حل پیدا کنند. مشتری‌ها از اتفاقاتی که در محیط کوچک خانه‌شان می‌افتاد برای هم می‌گفتند.  گاهی درد دل می‌کردند و گاهی هم خوشی‌ها و خوشبختی‌هایشان را به رخ یکدیگر می‌کشاندند.  قصه از بدی‌ها از خوبی‌ها، از شیطنت اطفال، مهمانی، لباس نو، پرده و پوشاک نو و از همه بهتر قصه داغ و مشهور مادر شوهر، خواهر شوهر و عروس نو که از آتش تنور همیشه داغ‌تر بود.  یادم می‌آید به من می‌گفتند: گوش‌های خود را کر بگیرید تا نشنوید چرا که عیب دارد اما من بدون اینکه عکس‌العملی نشان بدهم لبخندی می‌زدم و تظاهر می‌کردم که گوش‌هایم را گرفتم و چیزی نمی‌شنوم.

در آن فضا فقط داستان یا به قول مادرم غیبت و فکاهی نبود. اگر یکی از مشتری‌ها دچار مشکل صحی می‌شدند به هم آدرس شفاخانه‌ها را می‌دادند و برای مریضی‌هایشان برای هم دوا معرفی می‌کردند. یکبار هم عمه‌ام عادت ماهوارش نامنظم شده بود و پیش از آن هم پیش هر داکتری که رفته بود مشکل‌اش حل نشده بود تا این که از یکی از زنان نانوایی آدرس قابله خوبی را گرفت و مشکل‌اش حل شد! فضای جالب ومتنوعی بود. به قول پدرم نانوایی زنانه یعنی قصه‌های خانه نو٬ زندگی نو در بی بی سی.

بعد از گذشت سال‌ها، دیروز در کوچه‌ای که بوی نان گرم پیچیده بود، صدای خنده‌های آشنا از پشت در چوبی نیم بازی که دود آرام از آن بیرون می‌شد را شنیدم. برای یک لحظه یاد گذشته افتادم و خواستم بروم و باز هم قصه‌های آن‌ها را بشنوم. فرصت را از دست ندادم و به بهانه عکاسی یادی از آن روزها کردم.

داستان موفقیت ،در پرتو تلاوت حقیقی قرآن

شیخ سلیمان ندوی، از روحانیون نامدار پاکستان، نقل شده است که گفت: روزی به دیدار اقبال لاهوری رفتم و به او گفتم:‌ بسیار شگفت‎آور است که من و امثال من،‌ که عمری را در تحصیل علوم مذهبی صرف کرده‎ایم و متخصّص شده‎ایم، هیچکدام نتوانسته‎ایم به اندازه شما در نشر معارف اسلامی و تأثیر آن در میان مردم موفق باشیم،‌ اما چطور شما تا به این اندازه موفق بوده‎اید؟ اگر ممکن است علت موفقیت خود را بیان کنید.
اقبال در پاسخ شیخ سلیمان ندوی گفت: اگر به زعم شما توانسته باشم در این باره موفقیتی به دست آورده باشم،‌ عمل به توصیه‎ای است که پدرم به من کرده است:
«روزی هنگام صبح که مشغول تلاوت قرآن بودم، پدرم از جلوی اطاق من عبور کرد و گفت:‌ چه می‎خوانی؟ گفتم قرآن می‎خوانم، آنگاه پدرم گفت: بسیار خوب! اما دوست دارم قرآن را آنچنان بخوانی که گویا همین الآن بر تو نازل شده است و خداوند دارد با تو سخن می‎گوید: این توصیه را اقبال فراگوش داشت و همواره با تأمّل و حزن قرآن می‎خواند و چنین می‎پنداشت که همین الان قرآن بر او نازل شده است.
اینک یک نسخه از قرآن، که اقبال از روی آن تلاوت می‎کرد، در موزه موجود است.
هنگامی که اقبال قرآن می‎خواند،‌ اشک از صورتش سرازیر می‎شد،‌ و بر این مصحف فرو می‎ریخت که آثارش بر روی کاغذهای آن موجود است و به همین دلیل در موزه نگه داشته شده است.
اقبال لاهوری به قرآن اهمیت می‎داد و آن را بس مهم می‎شمرد. روحش شاد.

پل

سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد …

کار به جایی رسید که از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید .

نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری وسایل کار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری کردن.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است…

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم

ستون آزاد

به نام بخشنده ترين بخشنده

فرياد بي صدا : بازگشت

شبي آرام ،لبريز از سکوت ،آسمان سرمه اي ماه وستارگاني درخشانا اتاقي کوچک ،چراغي کم نور ،سايه اي سايه اي نحيف وخميده ،سجاده اي  پهن شده ، ناگهان بغضي سنگين پاره مي شود. فرياد بي صدايي سکوت را مي شکند وقطره اشکي سوزان از چشماني بي فروغ مي چکد.خداوندا، اين منم همين  نمي دانم اسمم را چه بگذارم.آري اين منم ، همين روسياهي که فقط در سختيها وغمها از تو ياد مي کند.روسياهي که گناههايش را از اين وآن پنهان مي کند در حالي که مي داند تو شاهدو ناظر بر تمام کارهايش هستي .روسياهي که دانسته گناه

مي کند وروسياهي از آن کساني است که ندانسته گناه مي کنند . آري اين منم ،کسي که فقط نامي از انسان بر رويش مانده وکسي که فقط در ظاهر بنده تو هست ودر باطن بنده هواههاي نفساني خويش آري اين منم،کسي که دل به اين دنياي فاني بسته وچنگ به مال ومنال دنيا زده است. وهمه چيز را در دنيا ، دنيا پرستي خلاصه کرده است. آري اين منم ، کسي که به حق خود قانع نيست وچشم به مال ديگران دوخته است. وبراي رسيدن به آرزوهاي واهي و روياهاي بي پايانش حاضر است دست به هر کاري بزند.

آري اين منم ،بنده هواها وهوسهاي دروني خود که بارها براي خاموش کردن اين آتش دست به هر کاري زشت و ناپسندي زده است واز مرز انسانيت دور شده وقدم به سوي حيوانيت وپليدي برداشته است .

آري اين منم ،که مغرورم به خود وبا غروري سياه که فقط ازروي ناداني وچيزهاي بي ارزش از جنبه معنوي است زندگي مي کند .وکسي که عشق را به هواوهوس ، فريب وحيله ، دنيا پرستي وهزاران خوشي زودگذر معني کرده است.ودامن اين نعمت الهي را لکه دار .

آري اين منم ، کسي که پريدن واوج گرفتن به سوي گناه واشتباه را بلند پروازي مي نامد وکسي که با ظاهري پاک وباطني کثيف وآلوده ، بادروئي ،فريب وحيله خود را در بين انسانها جاي داده است وحرف از وجدان مي زند اما چه وجداني ويا حرف از دين مي زند اما چه ديني ، ديني که ايماني درآن نيست ومثل دريا يي هست بي آب.آري اين منم  کسي که جرات ، شجاعت مردانگي را درکارها ي اشتباه وانتقام گرفتن مي داند واز ساده بودن ، پاک بودن ،انسان بودن ، اعتماد وبخشش ديگران سوء استفاده مي کند .

خداوندا،چقدر موجود ضعيف وسستي هستم که هر لهظه خود را به يک رنگ دمي آورم.در حالي که ميدانم ميرسد روزي که اين نقاب تظاهر و درويي از صورتم برداشته و مشتم پيش همه باز خواهد شد و ميرسد روزي که کاري جز حسرت و افسوس خوردن ندارم وعاقبتي جز نابودي و بدنامي .

حال اين منم که از هر دري رانده،خسته و نالان و پشيمان روبه سوي تو آورده ام مي دانم که ميشنوي صدايم را،صدايي که ازگلويي بغض گرفته بيرون مي آيد و ميدانم که مي بيني اين اشکهايم را،اشکهايي که از چشمهاني بي فروغ مي چکد . ياريم کن وپناهم ده. اي ياروياور بي پناهان و مرا ببخش اي بخشنده ترين بخشنده.اين دستهاي خسته ام را که بسوي تو بلند کرده ام را بگير و مرا از اين مرداب و قفسي که نام زندگي را بر روي آن گذاشته ام رها کن و اين توبه ام را بپزير و ياريم کن تا قدم در راه عشق تو و انسانيت و ارزشهاي بلند الهي بردارم . و آن کسي شوم که تومي خواهي . به اميد آن روز .

آري بعد از مرگ قدم به دنيايي مي گذاريم که شخصيت و ارزش انسانها بر حسب مال و ملال و قدرت و چيزهايي بي ارزش از جنبه ي معنوي نيست . بلکه به انسان بودن و پاک بودن انسانهاست .

در هنگام خوشي به فکر خدا باشيد تا در هنگام سختي خدا هم به ياد شما باشد .

من نمي نويسم که بگوئم پاک هستم وتافرشته بودن فقط دوبال فاصله دارم.

من نمي نويسم که بگويم ،بياييدعقلهايمان راازچشمهايمان برداريم ودرجايش بگزاريم.

واعظي کوچک شما

يک لحظه عمل کردن بهتراست از يک عمر نوشتن وگفتن

داستان کوتاه

غريبه ای در شهر

فقط توانستم خودم را از وسط خيابان روي آشغالها و پر مرغها برسانم. هوا داشت کم کم روشن مي شد.

ناگهان صداي کاميوني که کنار من نگه داشت شنيده شد و چند نفر بيل و جارو بدست از آن پياده شدند. بعد از کمي بگو مگو و ايستادن کنار من يکي از آنها چند بار با عصبانيت گفت: بلند شو، بلندشو. اما من بدون توجه به گفته هاي او هيچگونه تکاني نخورده و خيره خيره به طرفش نگاه کردم و در دلم گفتم: بي انصاف کمي رحم داشته باش. سرعت ماشين خيلي زياد بود. يکي از آدمهاي مثل تو اين روزگار را بسرم آورده است. ولي او به وضع من ترحمي نکرد و بيل را گذاشت زير سرم و با احتياط سرم را بلند کرد و با غضب بيشتر گفت: زود باش، بلند شو لعنتي، بلند شو دير شد.

ملتمسانه زوزه غريبي کشيدم: عو..و..عو..و…

نمي دانم با چه زباني بايد به شما حالي کنم، يکي از شما آدمها اين بلا را سرم آورده. تو را به خدا رحم کن! کارم نداشته باش! دو پاي عقبم خيلي درد مي کند. باور کن سرعت ماشين خيلي زياد بود. بعديکي از همکارانش گفت: اصغر لا مذهب زود بلندش کن، بايد آشغالها را زود بار کنيم و الا رئيس منطقه قالش در مياد ها!

_خوب چه کار کنم بي شعور نفهم بلند نميشه.

بعد دندانهايش را با تمام شدت خشم روي هم فشار داد و با ناراحتي تمام چند لگد به گردنم حواله کرد. آهي کشيدم. ديدم ديگر چاره اي نيست.خدايا خودت کمکم کن و با تمام تواني که در وجودم باقي مانده بود خواستم روي دو پاي جلويم بلند شوم، ولي به دليل درد زياد، دوباره روي آشغالها افتادم.

و تند تند به نفس افتادم. در همين لحظه يکي به غير از رفتگرها جلو آمد و گفت: آخ بيچاره تصادف کرده، اين بنده خدا را زياد اذيت نکنيد. معلوم نيست کدام از خدا بي خبري به اين روزش انداخته.

او بعد از کمي تماشا کردن و لذت بردن راهش را کشيد ورفت. هوا ديگر کمي بيشتر روشن شده بود و عده زيادتري دور من جمع شده بودند. يکي از رفته گرها نوار پلا ستيکي سخت و محکمي را از روي آشغا لها برداشت و با فاصله و احتياط آنرا دور گردن من حلقه کرد. خداي من اين ديوانه عوضي، دستي دستي مي خواهد مرا خفه کند. حلقه نوار داشت، دور موهاي گردنم تنگ تر مي شد و مردم هم با چشماني از حدقه در آمده بيشتر به من خيره شدند. او مرا به سمت خودش مي کشيد.

کم کم احساس خفه گي مي کردم. حلقه داشت دور گردن من تنگ و تنگ تر مي شد بايد کاري ميکردم چشمانم را تيز کردم زوزه خش داري کشيدم. بعديک مرتبه دهانم را باز کردم و با دندانهاي سفيد و تيزم شروع به جويدن نوار پلاستيکي کردم. کاش! مي توانستم از بيخ گلويش گاز بگيرم و در جا بدرم و پاره کنم.

او ترسيد و نوار از دستش رها شد. آدمهاي بيشتري دور صحنه جمع شده بودند. يکي از رفته گرها رو به مردم کرد و گفت: ((چيه تا حالا سگ نديدين؟))اين باريکي ديگر از آنها جلو دويد و مي خواست وانمود کند که خيلي عصباني شده است. سر نوار را به دستش گرفت ويکبا ره با تمام زورو غضب مرا به طرف بيرون از روي آشغالها کشيد.

مي خواستم ناله سر دهم اما راه گلويم بسته شده بود. دنيا دور سرم چرخيد. نوار سخت پلاستيکي کاملا در موهاي گردنم نقش خودش را حک کرده بود. چند بار صداي غور غور بريده بريده ام را بيرون دادم. بعد او سر نوار را رها کرد وکم کم حلقه دور گردنم سست شد و توانستم نفس بکشم. خدا را شکر کردم که هنوز زنده ام. پيش خود فکر کردم بهترين کار در حال حاضر سکوت است و وانمود کنم که ديگر مرده ام و به من کاري نداشته باشد. آنها در حالي که دستکش دستشان بود، يک گوني بزرگ آوردند. هرکس چيزي

مي گفت: بيچاره چقدر زجر کشيد.

_به نظرم صحنه خيلي زنده وجالبي بود نه!؟

_آره آدم اينجور صحنه ها کمتر گيرش مي آيد تا ببيند رفتگر سر کيسه را باز کرده و توسط بيل و دست شان مرا داخل آن قرار دادند و من هم حرکتي از خود نشان نمي دادم با کمک هم مرا داخل ماشين انداختند و بعد تند تند آشغالها را داخل ماشين ريختند. از داخل ماشين صداي عابرين رامي شنيدم.

_ الان شايد عزرائيل دارد قبض روحش مي کند.

_ نخير عمو جان عزرائيل فقط آدمها را قبض روح مي کند نه حيوانات را _ ولي خب سگ هم که روح دارد

چند تايي هم قاه قاه خنديدند.

_ تا حالا نشنيدم سگ هم روح دارد- ولي بيچاره حيف شد سگ جواني بود.

ديگر روي آسفالت خيابان آشغالي نمانده بود. همه جا پاک پاک شده بود و من در بين انبوهي از آشغالها داخل يک کيسه سفيد پلاستيکي دراز کشيده بودم وبوي متعفني که از هر سويم مي آمد مشامم را مي آزرد به من مي گفتند: سگ نجس است ولي من از کثافات ونجاسات متنفرم وبيزارم. ولي کسي باور نداشت. به اين خاطر که يک سگ هستم ويک سگ، سگ است. به نظر آنها چه فرقي مي کند. ماشين حامل زباله در حرکت بود و مي رفت تا آنها را به محل دفن زباله برساند.

مرگ سروها

هرات، تابستان  1364 ، ديوانچه : حملات هوايي دشمن لحظه اي قطع نمي شد . انفجارهاي پياپي ، هرات را به صحنه ي خون و باروت تبديل كرده بود. طياره ها مثل گله عقابها آسمان شهر و روستا را جولانگاه خود قرار داده بودند. ساعت 8 صبح بود. شش فروند جت از ميدان هوايي شيندند به پرواز در آمده يك راست به طرف غرب هرات، محل استقرار پايگاه هاي مجاهدين و مناطق مسكوني مردم رفتند. طولي نكشيد كه صداي مهيب انفجارهاي عظيم ، منطقه را به لرزه در آورد . تا ته قضيه را خوانديم … ادامه مطلب »

نرم افزار قرآنی تلاوت

نرم افزار قرآنی تلاوت هدف از ساخت اين نرم افزاردراصل جمع اوري كل قرائت هاي مجلسي استاد محمد صديق منشاوي بوده كه باعنايت الهي كل قرائت ها به همراه متن تمام سوره ها در اين نرم افزار گنجانده شده است در كنار آن خواستم جزابيت هاي بيشتري به نرم افزار بدهیم  كه با استعانت از  منابع اينترنتي  وسايت هايي كه آدرسشان براي حفظ امانت ذيلا درج ميگرددمجموعه اي از اطلاعات و معارف قرآني را برآن بيافزايیم.ودر آخر اين برنامه تلاش در جهت نشر فرهنگ قرآني و خدمت به تمامي تشنگان معارف قرآن، به ويژه قرآن پژوهان ارجمند، گامي هرچند كوچك برداشته باشیم.  محتواي برنامه 1. اطلاعات موجود به زبان فارسي اختصاص دارد. 2. همه اطلاعات موجود در اين برنامه به اخصا محموعه تلاوت استاد محمد صديق منشاوي، جديد بوده كه همه به تفكيك آيات بوده و در نسخ ديگر نرم افزارهاي قرآني موجود نيست. 3. در صفحه اول اين نرمافزار امكان استفاده از محيط كاربري به همراه كليه اطلاعات بصورت فهرست وار فراهم است كه با انتخاب هر يك از  عناوين، گزينه هاي اصلي آن  نمايش داده مي شود. 4. كليات اطلاعات و بخشهاي نرمافزار به شرح زير است:        الف) تلاوت، شامل:  ·  متن كامل قرآن كريم همراه با قرائت  كامل با صداي استاد محمد صديق منشاوي؛  ·  تلاوت مجلسي با صداي  قاريان مشهوربه همراه نمايش متن قران؛ شانزده تلاوت مجلسي از 16 قاري ممتاز بين المللي. ب:) دانستنيهاي قرآني: قصص القرآن( مشتمل بر بازگويي 45 حكايت آموزنده قرآني به صورت فايل فلش و داستانهاي پيامبران بصورت متني با امكان پرينت وفيش برداري.)  تابلوهي هنري: شامل 83 تابلوي هنري مربوط به قرآن و آيات و مفاهيم قرآني.  نسخه هاي خطي: شامل 107 نسخه خطي قرآن.  نسخه هاي نفيس قرآني  نقاشيهاي كودكان: بيش از 150 نقاشي در مورد مفاهيم قرآن به صورت موضوعي. ج:)تفاسير: مجموعه تفاسير الميزان (ترجمه)-كه براي مشاهده صحيح حتما بايد فونت ها را نصب نماييد مجموعه تفسير نمونه كه براي مشاهده صحيح حتما بايد فونت ها را نصب نماييد متن كامل نهج البلاغه به همراه دو ترجمه  وشرح ازآيه الله العظمي  مكارم وجناب دكتر آيتي كتاب عقل گرايي در تفاسير قرن چهارده

قربانیان خاموش

نگاهش مثل کريستال شفاف زمستاني که از سرماي روزگار يخ بسته تمام حس شور نشاط را در شريانهاي وجود انسان منجمد مي کند ،گويا در چشمانش هيچ احساسي نهفته نيست مات مات ! وقتي نگاهم مي کند تحت تاثير نگاه سردش يخ مي زنم ، شيارهاي عميق صورتش و لرزش لبانش غم بزرگي را در دلم مي نشاند ، خسته است و گوشه پياده رو ، کيسه پلا سيده و بزرگ پسته را روي زمين گذاشته ، مي گويم : مادر جان بگذاريد کمکتان کنم. دستانش رعشه دارد و پوست سياه و خشکيده دستش هيچ طراوتي ندارد و انسان را به ياد زمين ترک خورده اي مي اندازد که در حسرت قطره آبي به آسمان التماس مي کند و آسمان بي رحمانه رحمتش را از او دريغ مي کند و دستان پير زن نشان دهندة تمام دريغ هاي روزگار ، از اوست !

با خود مي گويم اين تنها يکي از هزاران است ، پير زن مي رود ومرا با چرا هاي بسياري که ذهنم را آزار مي دهد تنها مي گذارد ، زنان پنا هنده افغاني شغلهاي عجيب و غريبي دارند برس زني، پسته شکني ، مغز کردن بادام و گردو ،پاک کردن پشم ، صاف کردن ميخ و… که اين آخري فاجعه است ساعتها بايد بنشيني و با چکش هزاران بار در درازاي ميخ ضربه بزني ، تا شايد در ازاي هزاران ميخ سالم دست مزد نا چيزي نصيبت شود .

…….نشسته وبا شيب خميده سوزنهاي برس را به بدنه آن وارد مي کند ، يکي يکي و با دقت سوزني زير ناخنش مي رود ، انتظار داري چهراش از درد جمع شود اما بدون هيچ واکنشي به کارش ادامه مي دهد ، شغلش اين است برس زني ! و تا به حال سوزنهاي بسياري تن نحيفش را آزار داده .

….در فضاي چهار ديواري نمناک اجاره اي ، دار قالي بسته ، گاهي سرش را به تارها تکيه مي دهد و شعلهاي نامرئي حسرت ، اشک را از چشمانش جاري مي سازد ، به آينده مبهم فرزندانش مي انديشد ومي گويد :

بايد پول پس اندازکنم ،شايد سال ديگر ايران نباشيم ،زمستانهاي افغانستان بسيار سخت و طاقت فرساست ، سوخت هم پيدا نمي شود ، اجاره خانه ام بسيار بالا است مي گويند براي زنان هچ کاري پيدا نمي شود … بايد سخت کار کنم و پول پس انداز کنم بايد زودتر اين قالي را پايين بياروم و ديگري را استوار سازم .

و اين جاست که مي گويي : به نام آنکه اشک را آفريد تا آتش دل را خاموش کند !

زنان افغاني سرپرست خانوار از حمايت هاي هرچند اندک صندوق هاي حمايتي محرومند و تنها ازراه شغلهاي هاي سخت و پست و مشقت بار زندگي خود و بچه هايشان را تامين مي کنند ، زناني که به همه دريغ هاي روزگار عادت کرده اند و افسوس هيچ بهتريني را نمي خورند وتنها غصه آنها کودکان بي پناهشان است.

فاطمه تقي زاده معاون امور اجتماعي بنياد خيريه امداد جهان مي گويد :دو سال پيش طرحي را به برنامه جهاني غذا (w f p)  داديم براي اينکه زنان بي سرپرست را تحت پوشش سبد غذايي خود قرار دهند ، برنامه جهاني غذا فقط به پناهندگان داخل اوردوگاه ها کمک مي کند و با توجه به اين که ، از بيش از دو ميليون پناهنده افغاني فقط چيزي حدود 50 هزار نفر در اردوگاه ها به سر مي برند ، اين کمک ها از تعداد زيادي از پناهندگان نيازمند دريغ مي شود .

زنان مهاجر به دليل موقعيت هاي حاشيه نشيني و عدم حمايت هاي سياسي و اجتماعي آسيب پذيرتر  از ديگرزنان هستند ، نمي دانم شما چه تعريفي از واژه خشونت داريد ؟

شايد بتوان آنرا طبق فرهنگ حقوقي Black استفاده نابه جا ، غير قانوني و تعرض آميز از قدرت تعريف کرد و يا آن را اجبار غير قانوني عليه آزادي ها و حقوق عمومي دانست و بتوان صورتهاي متفاوتي از خشونت را عنوان کرد که شايد فقر هم در اين طبقه بندي جا گيرد . چرا که فقر خود صورتي از خشونت ساختاري است و پي آمدهاي آن ، نظام ظالمانه اي را تداوم مي بخشد و اين نشان مي دهد که زنان بي سرپرست افغاني قطع نظر از اينکه در کجا زندگي مي کنند و چه مقامي دارند حتما در معرض خشونت ناشي از فقر قرارمي گيرند.

وقتي آواره مي شوي و وقتي به کشوري ديگر پناه مي آوري ، تو کسي هستي که تمام هويتت در يک کارت خلاصه مي شود و اگر سر پرست خود را به هر دليلي از دست داده اي وبا حداقل امکانات مي خواهي چندين فرزند را تحت تکفل قرار دهي کسي از تو حمايت نمي کند و مي فهمي که براي هيچ کس مهم نيستي ، هيچ کس نمي پرسد پدرت کيست ؟ از کجاه آمدي ؟ و فرزند کدام مادري ؟ به هر حال عنصر با اهميتي نيستي وهنوز تعريف جهان از تو به عنوان يک پناهنده ، تعريفي است که در کنواينسونو پر وتکل مربوط به وضع پناهندگان در سال 1951 در ژنو تصويب شد که طبق آن پناهنده فردي است که به علت ترس موجه ، از اين که به علل مربوط به نژاد ، مذهب ، مليت و يا عضويت در بعضي گروه هاي اجتماعي يا داشتن عقايد سياسي، تحت فشار و شکنجه قرار مي گيرد ودر خارج از محل سکونت خود سر مي برد ونمي تواند به علت ترس مذکور ، تحت حمايت کشورش قرار گيرد . و شايد مي داني که افغانستان در دنيا کشور مهجوري است و شايد وقتي مي شنوي که مردم کره جنوبي به عنوان يک کشور آسيايي ، افغانستان را به عنوان کشور آسيايي ديگرنمي شناسند ، زياد تعجب نمي کني دليل آن واضح است افغانستان در جهان امروز نقش مثبتي ندارد ، نه يک کشور اقتصادي است که طريق کالاها ي پررزق و پرقش درياها بماند ، نه يک کشور تکنولوژيکي است که صاحب علم و صنعت باشد ونه يک کشور صاحب هنر که پديدهايش او را به جهانيان بشناسد آخر چرا به تو اهميت بدهند ، گذشته از اين مي داني اگر بخواهي باز گردي کودکانت تلف مي شوند و همين يک لقمه نان و گرماي بخاري زمستان از آنها دريغ مي شود . نمي خواهم از دو ميليون دختر زير15 سال بنويسم که هر ساله براي فعاليت در مافياي جهاني از مرز هاي سيا سي عبور داده مي شوند ، نمي خواهم از دختران آواره سوداني و زنان چيني بنويسم که براي بدست آوردن نان در کشورهاي غريب تن به هر خفتي مي دهند ، نمي خواهم داستان آوارگي زنان  رواندايي  را بعد از نسل کشي سال 1994 به ياد بياورم و يا حتي از30 هزارزن مسلمان  بوسينايي بنويسم که طي يک سال جنگ در معرض انواع حمله ها ي وحشيانه نظاميان قرار گرفتند ،  نمي خواهم آمار را مرور کنم که در جنگها بين 40تا60 درصد صدمات متوجه دختران زير 16 سال است .

مي خواهم از کسي بنويسم که هم اکنون از برابر ديدگانم مي گذرد ، از يک بانوي بزرگ ، يک انسان واقعي که نان بازوانش را در سفره فرزندانش مي گذارد ، کسي که با همه عظمت روحي اش ، فقر تمام زيبايي هايش را به يغما برده ، از زنان بي سرپرست و دفاعي که همه دنيا او را به نام زن مهاجر افغاني مي شناسند .آري فقر يکي از وحشيانه ترين انواع خشونتهاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي است که موجب اعمال خشونت عليه زن در خانواده بصورت در گيريها و کشمکشها ، فقدان مراقبت هاي بهداشتي پس از زايمان نبود خوراک کافي جهت رفع نيازهاي بدني که نه تنها بقيه را در  صفحه  22 بخوانيبقيه از صفحه 19

رشد بدني را متوقف مي سازد بلکه آثار رواني آن گريبان گير زنان مي شود و هر نوع عامل فشاررواني ناشي از فقر که ، در محيط کار از سوي کارفرمايان بصورت نپرداختن ، دير پرداختن و کم پرداختن دستمزد ، مشقات کار ، ناامني هاي شغلي ، بيماريهاي ناشي از مشاغل سخت و مداوم و … و در اجتماع بصورت تنزل موقعيت اجتماعي و اقتصادي احساس حقارت هاي اجتماعي ناشي از فقر ، بر خوردار نبودن از امکانات رفاهي و اجتماعي و … بروز مي کند . بطور کلي آثار خشونت به هر شکلي ، پي آمد هاي رواني بسياري مانند افسردگي ، عدم اعتماد به نفس اضطراب و استرس ، اختلالات روان پريشي و … را در پي خواهد داشت چرا که مطالعات نشان مي دهد عوامل ايجاد کننده اختلالات رواني به شدت تحت تاثير ارزشها ، رفتارهاي فرهنگي واجتماعي ، توقعات فرد از خود و اجتماع ، احساس نا امني و … قرار دارد ولي متاسفانه کمتري کسي به بعد رواني خشونت هاي ناشي از فقر و مهاجرت توجه دارد چرا که بعدرواني بعد پنهان و سرکوب شده هر نوع خشونتي است و شايد بتوانم بگويم که بايد فقر را پنهان ترين نوع خشونت عليه زنان بدانيم .

خشونت در هر جامعه اي نه تنها مانع وسدي در برابر دسيتابي به اهداف برابري و توسعه و صلح جهاني محسوب مي شود بلکه فعل خشونت آميز مبني بر جنسيت مونث که منجربه آسيب ديدگي يا رنج جسماني عضلاني و اقتصادي واجتماعي فرد شود به هر صورتي ، زنان را از حقوق بشر و برخورداري از آزادي هاي بنيادين محروم مي کند .

بايد بيان شود که نا امني رواني يکي از پيامدهاي ناشي از فقر مي باشد و احساس ناامني اين است که فرد هر لحظه انتظار دارد جرمي بر او واقع شود يا صدمه اي روحي ، جسمي ، اقتصادي و اجتماعي براو وارد شود که حس عزت نفس و اعتماد فرد به شدت تنزل  مي يابد .

بر اساس پژوهشهاي انجام شده زنان خانه دار کمتر از زنان مشاغل در معرض بزه ديدگي و آسيب هستند و مادر بي سرپرست مجبور است کار کند و در محيطي خارج از خانه به مشاغل طاقت فرسا بپردازد و يا به کارهاي دور از شان روي بياورد .

به هر حال اينها جزء و اقعيات پيرامون ماست ، اينکه چه تدبير بايد انديشيد و چه بايد کرد از عهده حقير خارج است .

با تشکيل دولت افغانستان دلايلي که باعث شده بود مردم افغانستان به ايران پناهنده شوند ظاهرا منتفي شده است و جامعه جهاني افغانستان را داراي ثبات نسبي مي داند بر اين اساس بحث پناهندگي آنها در ايران لغو خواهد شد و اگر نخواهند باز گردند حکم مهاجر اقتصادي را پيدا خواهند کرد که بايد تابع سياست گذاريها باشند .

جامعه جهاني نسبت به مشکلات عديده مهاجران و مخصوصا زنان بي سرپرست خانوار که زير فشارهاي مضاعف فقر شديد به سر مي برند بي توجه بوده و اگر روزي اين زنان و فرزندانشان بخواهند باز گردند بايد به آنها گفت :   ( مادرم چمدان خا لي ات را ببند )

سيرت زيبا

 

پادشاهي دو غلام مي خرد ،يکي از آن دو ،رخساره اي زيبا و ظاهري بس دلپذير دارد ولي آن ديگري زشت روي وکثيف. پادشاه،غلام زيبا روي را راهي گرمابه مي کند وبا رفيق او به گفتگو مي نشيند .براي امتحان شخصيت و وضعيت روحي او را مي گويد :اين غلام که رخساره اي زيبا و اندامي موزون و کلامي شيوا و شيرين دارد دربارۀ تو تعريف هاي بدي مي کند تو را خيا نتکار و نامرد مي داند بگو ببينم نظر تو چيست؟غلام زشت رو مي گويد :رفيق من مردي راستگو ودرست کردار است ومن تا به حال سخن ياوه اي از او نشنيده ام .وآنگاه اوصاف بسياري از کمالات رفيق خود را برميشمرد .شاه مي گويد :اينقدر از او تعريف مکن و اينک شمه اي هم از حال خود واگو.غلام دوباره مي گويد :بله با اينکه ،رفيق من بسيار مهربان و هوشيار و جوانمرد و دادگر است ،ولي يک عيب بزرگ دارد و آن اينست که او اصلا خودبين و متکبر نيست !بلکه هماره عيب خود را مي جويد و در پي عيبجويي ديگري بر نمي آيد.شاه که وضع را چنين مي بيند مي گويد:بس کن.اينقدر با زيرکي ،خود را به بهانۀاو ستايش مکن…من رفيقت را نيز امتحان مي کنم و رسوايي ببار مي آورم و تو از تعاريف خود شرمگين خواهي شد.

غلام همچنان بر حرفهاي خود پافشاري مي کرد واز رفيق خود به نيکي ياد مي کند.

غلام زيبا رو از گرمابه باز مي گردد وشاه،رفيق اورادر پي کاري ميفرستد.تا شخصيت او را نيز امتحان کند شاه مي گويد :تو بس زيبارويي وکلامي دلنشين داري ……..ولي اي کاش آن معايبي که رفيق تو براي من باز گفت در تو نبود؟حال غلام دگرگون شد وبه شاه مي گويد: شمه اي از اين حرفها واگو.شاه مي گويد :رفيق تو معتقد است که تو فردي دورو و رياکاري ! غلام همينکه اين کلام رامي شنود سخت خشمگين مي شود وکف برلب مي آورد وتند باد ناسزا و دشنام رامتوجه رفيق خود مي کند .شاه تاب نمي آورد ودست بردهان غلام مي گذارد ومي گويد !ديگر بس است !من با اين امتحان شخصيت و وضعيت روحي شمارا شناختم. درست است که جسم او گند ناک است ولي در عوض ،روح تو پليد و متعفن است .از اين رو او براي هميشه سر پرست وامير تو خواهد بود

هرکسي کو عيب خود ديدي ز پيش کي بدي فارغ از اصلاح خويش هرکس عيب خود را پيشاپيش مشاهده کند کي از اصلاح خود آسوده مي شودغافلند اين خلق از خود اي پدر لا جرم گويند عيب همدگرآنکسي که او ببيند روي خويش نور او از نور خلقان است بيش

از فروشگاه ما دیدن فرمایید رد کردن